نویسنده :
علی رضا - ساعت ٩:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦
|
داستان بلعم باعورا در روایات على بن ابراهیم قمى در تفسیر خود در ذیل آیه ((و اتل علیهم نبا الذى آتیناه آیاتنا...)) مى گوید: پدرم از حسین بن خالد از ابى الحسن امام رضا (علیه السلام ) برایم نقل کرد که آن حضرت فرمود: بلعم باعورا داراى اسم اعظم بود، و با اسم اعظم دعا مى کرد و خداوند دعایش را اجابت مى کرد، در آخر بطرف فرعون میل کرد، و از درباریان او شد، این ببود تا آنروزى که فرعون براى دستگیر کردن موسى و یارانش در طلب ایشان مى گشت ، عبورش به بلعم افتاد، گفت : از خدا بخواه موسى و اصحابش را به دام ما بیندازد، بلعم بر الاغ خود سوار شد تا او نیز به جستجوى موسى برود الاغش از راه رفتن امتناع کرد، بلعم شروع کرد به زدن آن حیوان ، خداوند قفل از زبان الاغ برداشت و به زبان آمد و گفت : واى بر تو براى چه مرا مى زنى ؟ آیا مى خواهى با تو بیایم تا تو بر پیغمبر خدا و مردمى با ایمان نفرین کنى ؟ بلعم این را که شنید آنقدر آن حیوان را زد تا کشت ، و همانجا اسماعظم از زبانش برداشته شد، و قرآن درباره اش فرموده : ((فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین ، و لو شئنا لرفعناه بها و لکنه اخلد الى الارض و اتبع هواه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث )) این مثلى است که خداوند زده است . مؤ لف : ظاهر اینکه امام در آخر فرمود: ((و این مثلى است که خداوند زده است )) این است که آیه شریفه اشاره به داستان بلعم دارد... و در الدر المنثور است که فاریابى و عبدالرزاق و عبد بن حمید و نسائى و ابن جریر و ابن المنذر و ابن ابى حاتم و ابو الشیخ و طبرانى و ابن مردویه همگى از عبداللّه بن مسعود نقل کرده اند که در ذیل آیه ((و اتل علیهم نبا الذى آتیناه آیاتنا فانسلخ منها)) گفته است : این شخص مردى از بنى اسرائیل بوده که او را ((بلعم بن اءبر)) مى گفتند. و نیز در همان کتاب آمده که عبد بن حمید و ابو الشیخ و ابن مردویه از طرقى از ابن عباس نقل کرده اند که گفت : این مرد بلعم بن باعورا و در نقل دیگرى بلعام بن عامر بوده و همان کسى بوده که اسم اعظم مى دانسته ، و در بنى اسرائیل بوده است . مؤ لف : اینکه وى اسمش بلعم و از بنى اسرائیل بوده از غیر ابن عباس نیز روایت شده ، و از ابن عباس غیر این هم روایت کرده اند.
داستان اسماعیل صادق الوعد وَ اذْکُرْ فى الْکِتَبِ إِسمَعِیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ کانَ رَسولاً نَّبِیًّا(54) وَ کانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصلَوةِ وَ الزَّکَوةِ وَ کانَ عِندَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا(55) 54. در این کتاب اسماعیل را یاد کن وى درست وعده ، و فرستاده اى پیامبر بود 55. و کسان خود را به نماز خواندن و زکات دادن وادار مى کرد و نزد پروردگار خویش پسندیده بود. (از سوره مبارکه مریم )
داستان اسماعیل صادق الوعد در قرآن و روایت داستان اسماعیل در قرآن داستان اسماعیل بن حزقیل پیغمبر جز در این دو آیه در جایى دیگر نیامده ، تازه این دو آیه هم بنا به یک تفسیر مربوط به او است ، و بنابر آن خداى سبحان او را به ثناى جمیلى ستوده و صادق الوعد و آمر به معروف و مرضى درگاه خویش خوانده وفرموده که : او رسولى نبى بوده است . داستان اسماعیل در روایات و اما حدیث در علل الشرایع به سند خود از ابن ابى عمیر و محمد بن سنان ، از شخصى که نام برده ، از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که ((اذکر فى الکتاب اسمعیل انه کان صادق الوعد و کان رسولا نبیا)) اسماعیل فرزند ابراهیم نیست بلکه پیغمبرى دیگر از انبیاء بوده که خداى عز و جل به سوى قومش مبعوث نمود، و مردمش او را گرفته و پوست سر و رویش را کندند، پس فرشته اى نزدش آمده گفت : خداى عز و جل مرا نزد تو فرستاد تا هر امرى دارى اطاعت کنم ، گفت : من باید به دیگر انبیاء اقتداء داشته و آنان را اسوه خود قرار دهم . مؤ لف : این معنا را به سند خود از ابو بصیر از امام صادق (علیه السلام ) نیز روایت کرده که در آخر آن آمده : من باید حسین (علیه السلام ) را اسوه خود قرار دهم . و در کتاب عیون به سند خود از سلیمان جعفرى ، از امام رضا (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: هیچ مى دانى چرا اسماعیل را صادق الوعد خواندند؟ عرض کردم : نه ، نمى دانم . فرمود: با مردى وعده کرده بود، در همان موعد در آنجا حاضر شده تا یک سال به انتظارش نشست . مؤ لف : این معنا در کافى از ابن ابى عمیر از منصور بن حازم و از امام صادق (علیه السلام ) روایت شده در مجمع نیز آن را بدون ذکر سند از آن جناب نقل کرده است . و در تفسیر قمى در ذیل آیه واذکر فى الکتاب اسمعیل انه کان صادق الوعد)) آمده که امام فرمود: اسماعیل وعده اى داده بود و یک سال منتظر دوستش نشست ، و او اسماعیل پسر حزقیل بود. مؤ لف : وعده اى که آن جناب داده بوده مطلق بوده است ، یعنى مقید نکرده که یک ساعت یا یک روز یافلان مدت در آنجا منتظر مى مانم ، به همین جهت مقامى که از صدق و درستى داشته اقتضاء کرده که به این وعده مطلق وفا کند، و در جائى که معین نموده ، بایستد تا رفیقش بیاید. صفت وفاء مانند سایر صفات نفسانى از حب ، اراده ، عزم ، ایمان ، ثقه و تسلیم داراى مراتب مختلفى است که بر حسب اختلاف مراتب علم و یقین مختلف مى شود، همانطور که یک مرتبه از ایمان با تمامى خطاها و گناهان مى سازد که نازلترین مراتب آن است ، و از آن به بعد مرتبه به مرتبه رو به تزاید و صفا نهاده تابه جایى مى رسد که از هر شرک خفى خالص مى گردد، و دیگر قلب به چیزى غیر از خدا تعلق پیدا نمى کند، حتى التفاتى هم به غیر خدا نمى نماید، که این اعلا مراتب ایمان است ، همچنین وفاى به عهد هم داراى مراتبى است ، یکى از مراتبش وفاى قولى است ، مثل اینکه قول بدهد که یک ساعت یا دو ساعت فلان جا منتظر بایستد، تا کار لازم ترى پیدا شده او را از بیشتر ایستادن منصرف کند، این یک مرتبه از وفاء است ، که عرفا آن را وفاء مى خوانند، و از این مرتبه بالاتر این است که آنقدر بایستد تا عادتا از برگشتن طرف ناامید شود و اطلاق وعده را به یاس مقید سازد، و از این هم بالاتر اینکه اطلاق آن را حفظ نموده اینقدر بایستد تا طرف برگردد هر چند که طولانى شود، پس نفوس قوى که مراقب قول و فعل خود هستند هیچ وقت قولى نمى دهند مگر قولى که طاقت عمل به آن را داشته باشند و بتوانند با عمل آن را تصدیق کنند و همینکه از زبانشان در آمد دیگر هیچ چیز از انفاذ آن بازشان نمى دارد. و در روایت آمده که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) به یکى از اصحاب خود وعده داد که درم که نزد خانه کعبه منتظرش مى باشد تا او برگردد، ولى آن مرد در پى کار خود رفته فراموش کرد برگردد، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) سه روز در آنجا منتظر ماند تا خبر به آن مرد رسید، به مسجد آمده عذر خواهى کرد. آرى این مقام صدیقین است که هیچ سخنى نگویند مگر آنکه بدان عمل کنند.
داستان لقمان حکیم وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا لُقْمَنَ الحِْکْمَةَ أَنِ اشکُرْ للَّهِ وَ مَن یَشکرْ فَإِنَّمَا یَشکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنىُّ حَمِیدٌ(12) وَ إِذْ قَالَ لُقْمَنُ لابْنِهِ وَ هُوَ یَعِظهُ یَبُنىَّ لا تُشرِک بِاللَّهِ إِنَّ الشرْک لَظلْمٌ عَظِیمٌ(13) وَ وَصیْنَا الانسنَ بِوَلِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ وَ فِصلُهُ فى عَامَینِ أَنِ اشکرْ لى وَ لِوَلِدَیْک إِلىَّ الْمَصِیرُ(14) وَ إِن جَهَدَاک عَلى أَن تُشرِک بى مَا لَیْس لَک بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا وَ صاحِبْهُمَا فى الدُّنْیَا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سبِیلَ مَنْ أَنَاب إِلىَّ ثُمَّ إِلىَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ(15) یَبُنىَّ إِنهَا إِن تَک مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَکُن فى صخْرَةٍ أَوْ فى السمَوَتِ أَوْ فى الاَرْضِ یَأْتِ بهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ(16) یَبُنىَّ أَقِمِ الصلَوةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَ اصبرْ عَلى مَا أَصابَک إِنَّ ذَلِک مِنْ عَزْمِ الاُمُورِ(17) وَ لا تُصعِّرْ خَدَّک لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ فى الاَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لا یحِب کلَّ مخْتَالٍ فَخُورٍ(18) وَ اقْصِدْ فى مَشیِک وَ اغْضض مِن صوْتِک إِنَّ أَنکَرَ الاَصوَتِ لَصوْت الحَْمِیرِ(19) 12. بتحقیق لقمان را حکمت دادیم (و چون لازمه حکمت شکر منعم است ، به او گفتیم :) خدا را سپاس بدار. و هر کس سپاس بدارد، به نفع خود سپاس مى دارد و هر که کفران کند، (دود کفرانش به چشم خودش مى رود، چون ) خدا بى نیاز است (از شکر نکردن خلق متضرر نمى شود) و نیز ستوده است ، (چه شکرش بگزارند و چه کفرانش کنند.) 13. و آن دم که لقمان به پسر خویش که پندش مى داد، گفت : اى پسرک من ، به خدا شرک میار، که شرک ستمى است بزرگ . 14. ما انسان را در مورد پدر و مادرش ، و مخصوصا مادرش که با ناتوانى روزافزون حامل وى بوده و از شیر بریدنش تا دو سال طول مى کشد، سفارش کردیم و گفتیم : مرا و پدر و مادرت را سپاس بدار، که سرانجام به سوى من است . 15. و اگر بکوشند تا چیزى را که در مورد آن علم ندارى با من شریک کنى ، اطاعتشان مکن ، و در این دنیا به نیکى همدشان باش . طریق کسى را که سوى من بازگشته است پیروى کن ، که در آخر بازگشت شما نیز نزد من است و از اعمالى که مى کرده اید، خبرتان مى دهیم . 16. اى پسرک من ، اگر عمل تو هموزن دانه خردلى ، آن هم پنهان در دل سنگى یا در آسمان یا در زمین باشد، خدا آن را مى آورد، که خدا دقیق و کاردان است . 17. اى پسرک من ، نماز به پا دار و امر به معروف و از منکر نهى کن و بر مصائب خویش صبر کن ، که این از کارهاى مطلوب است . 18. اى پسرک من ، از در کبر و نخوت از مردم روى برمگردان و در زمین چون مردم فرحناک راه مرو، خدا خودپسندان گرد نفر از را دوست نمى دارد. 19. در راه رفتن خویش معتدل باش و صوت خود ملایم کن ، که نامطبوع ترین آوازها آواز خران است . (از سوره مبارکه لقمان )
گفتارى پیرامون داستان لقمان و پاره اى از کلمات حکمت آمیزش 1. داستان لقمان در قرآن نام لقمان در کلام خداى تعالى جز در سوره لقمان نیامده ، و از داستانهاى او جز آن مقدار که در آیات ((و لقد آتینا لقمن الحکمه ان اشکر لله ...)) آمده ، سخنى نرفته است ، ولى در داستانهاى او و کلمات حکمت آمیزش روایات بسیار مختلف رسیده ، که ما بعضى از آنها را که با عقل و اعتبار سازگارتر است نقل مى کنیم . در کافى از بعضى راویان امامیه ، و سپس بعد از حذف بقیه سند، از هشام بن حکم روایت کرده که گفت : ابوالحسن موسى بن جعفر (علیه السلام ) به من فرمود: اى هشام خداى تعالى که فرموده : ((و لقد آتینا لقمن الحکمه )) منظور از حکمت فهم و عقل است . و در مجمع البیان گفته : نافع از ابن عمر روایت کرده که گف ت : از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) شنیدم مى فرمود: به حق مى گویم که لقمان پیغمبر نبود، و لیکن بنده اى بود که بسیار فکر مى کرد، و یقین خوبى داشت ، خدا را دوست مى داشت ، و خدا هم او را دوست بداشت ، و به دادن حکمت به او منت نهاد. روزى در وسط روز خوابیده بود که ناگهان ندایى شنید: اى لقمان ! آیا مى خواهى خدا تو را خلیفه خود در زمین کند، تا بین مردم به حق حکم کنى ؟ لقمان صدا را پاسخ داد که : اگر پروردگارم مرا مخیر کند، عافیت را مى خواهم ، و بلاء را نمى پذیرم ، ولى اگر او اراده کرده مرا خلیفه کند سمعا و طاعتا، براى اینکه ایمان و یقین دارم که اگر او چنین اراده اى کرده باشد، خودش یاریم نموده و از خطا نگهم مى دارد. ملائکه - به طورى که لقمان ایشان را نمى دید - پرسیدند: اى لقمان چرا؟ گفت : براى اینکه هیچ تکلیفى دشوارتر از قضاوت و داورى نیست ، و ظلم آن را از هر سو احاطه مى کند، اگر در داورى راه صواب رود امید نجات دارد، نه یقین به آن ، ولى اگر راه خطا رود راه بهشت را عوضى رفته است ، و اگر انسان در دنیا ذلیل و بى اسم و رسم باشد، ولى در آخرت شریف و آبرومند، بهتر است از اینکه در دنیا شریف و صاحب مقام باشد، ولى در آخرت ذلیل و بى مقدار، و کسى که دنیا را بر آخرت ترجیح دهد، دنیایش از دست مى رود، و به آخرت هم نمى رسد. ملائکه از منطق نیکوى او تعجب کردند، لقمان به خواب رفت ، و در خواب حکمت به او داده شد، و چون از خواب برخاست به حکمت سخن مى گفت و او با حکمت خود براى داوود وزارت مى کرد، روزى داوود به او گفت : اى لقمان خوشا به حالت که حکمت به تو داده شد، و بلاى نبوت هم از تو گردانده شد. و در الدرالمنثور است که ابن مردویه از ابوهریره روایت کرده که گفت : رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: آیا مى دانید لقمان چه بوده ؟ گفتند: خدا و رسولش داناتر است فرمود: حبشى بود. 2. داستان لقمان در روایات در تفسیر قمى به سند خود از حماد روایت کرده که گفت : از امام صادق (علیه السلام ) از لقمان سراغ گرفتم ، که چه کسى بود؟ و حکمتى که خدا به او ارزانى داشت چگونه بود؟ فرمود آگاه باش که به خدا سوگند حکمت را به لقمان به خاطر حسب و دودمان و مال و فرزندان و یا درشتى در جسم و زیبایى رخسار ندادند، و لیکن او مردى بود که در برابر امر خدا سخت نیرومندى به خرج مى داد و به خاطر خدا از آنچه خدا راضى نبود دورى مى کرد، مردى ساکت و فقیر احوال بود، نظرى عمیق و فکرى طولانى و نظرى تیز داشت ، همواره مى خواست تا از عبرت ها غنى باشد و هرگز در روز نخوابید، و هرگز کسى او را در حال بول و یا غایط و یا غسل ندید، بس که در خودپوشى مراقبت داشت ، و نظرش بلند و عمیق بود، و مواظب حرکات و سکنات خویش بود، هرگز از دیدن یا شنیدن چیزى نخندید، چون مى ترسید گناه باشد، و هرگز خشمگین نشد، و با کسى مزاح نکرد، و چون چیزى از منافع دنیا عایدش مى شد اظهار شادمانى نمى کرد، و اگر از دست مى داد اظهار اندوه نمى نمود، زنانى بسیار گرفت ، و خدا فرزندانى بسیار به او مرحمت نمود، و لیکن بیشتر آن فرزندان را از دست داد، و بر مرگ احدى از ایشان نگریست . لقمان هرگز از دو نفر که نزاع و یا کتک کارى داشتند نگذشت ، مگر آنکه بین آن دو را اصلاح کرد، و از آن دو عبور نکرد، مگر وقتى که دوستدار یکدیگر شدند، و هرگز سخن نیکو از احدى نشنید، مگر آنکه تفسیرش را پرسید، و پرسید که این سخن را از که شنیده اى ؟ لقمان بسیار با فقهاء و حکما نشست و برخاست مى کرد، و به دیدن قاضیان و پادشاهان و صاحبان منصب مى رفت ، قاضیان را تسلیت مى گفت ، و برایشان نوحه سرایى مى کرد، که خدا به چنین کارى مبتلایشان کرده ، و براى سلاطین و ملوک اظهار دلسوزى و ترحم مى نمود، که چگونه به ملک و سلطنت دل بسته ، و از خدا بى خبر شده اند، لقمان بسیار عبرت مى گرفت ، و طریقه غلبه بر هواى نفس را از دیگران مى پرسید، و یاد مى گرفت ، و با آن طریقه همواره با هواى نفس در جنگ بود، و از شیطان احتراز مى جست ، و قلب خود را با فکر، و نفس خویش را با عبرت ، مداوا مى کرد، هرگز سفر نمى کرد مگر به جایى که برایش اهمیت داشته باشد، به این جهات بود که خدا حکمتش بداد، و عصمتش ارزانى داشت . و خداى تبارک و تعالى دستور داد به طوائفى از فرشتگان که در نیمه روزى که مردم به خواب قیلوله رفته بودند، لقمان را ندا دهند - به طورى که صداى ایشان را بشنود، ولى اشخاص ایشان را نبیند - که : اى لقمان آیا مى خواهى خدا تو را خلیفه خود در زمین کند؟ تا فرمانفرماى مردم باشى ؟ لقمان گفت : اگر خدا بدین شغل فرمانم دهد که سمعا و طاعتا، چون اگر او اینکار را از من خواسته باشد، خودش یاریم مى کند، و راه نجاتم مى آموزد، و از خطا نگهم مى دارد، ولى اگر مرا مخیر کند من عافیت را اختیار مى کنم . ملائکه گفتند: اى لقمان چرا؟ گفت براى اینکه داورى بین مردم در دشوارترین موقعیت ها براى حفظ عصمت است ، و فتنه و آزمایشش از هر جاى دیگر سخت تر و بیشتر است و آدمى بى چاره مى ماند، و کسى هم کمکش نمى کند، ظلم از چهار سو احاطه اش نموده ، کارش به یکى از دو احتمال مى انجامد، یا این است که در داورى اش راى و نظریه اش مطابق حق و واقع مى شود، که در این صورت جا دارد که سالم باشد، و احتمال آن هست ، و یا این است که راه را عوضى مى رود که در این صورت راه بهشت را عوضى مى رود و هلاکتش قطعى است ، و اگر آدمى در دنیا ذلیل و ضعیف باشد آسان تر است تا آنکه در دنیا رئیس و آبرومند بوده ولى در آخرت ذلیل و ضعیف باشد، از سوى دیگر کسى که دنیا را بر آخرت ترجیح دهد هم در دنیا خاسر و زیانکار است ، و هم در آخرت ، چون دنیایش تمام مى شود، و به آخرت هم نمى رسد. ملائکه از حکمت او به شگفت آمده ، خداى رحمان نیز منطق او را نیکو دانست ، پس همین که شام شد، و در بستر خوابش آرمید، خدا حکمت را بر او نازل کرد، به طورى که از فرق سر تا قدمش را پر کرد، و او خود در خواب بود که خدا پرده و جامعه اى از حکمت بر سراسر وجود او بپوشانید. لقمان از خواب بیدار شد، در حالى که قاضى ترین مردم زمانش بود، و در بین مردم مى آمد، و به حکمت سخن مى گفت ، و حکمت خود را در بین مردم منتشر مى ساخت . سپس امام صادق (علیه السلام ) فرمود: بعد از آن که فرمان خلافت به او داده شد، و او نپذیرفت ، خداى عزوجل ملائکه را فرمود تا داوود را به خلافت ندا دهند، داوود پذیرفت بدون اینکه شرطى را که لقمان کرده بود به زبان آورد پس خداى عزوجل خلافت در زمین را به او داد، و چند مرتبه مبتلا به آزمایش شد، و در هر دفعه پایش بطرف خطا لغزید و خدا او را نگهدارى نموده واز آن انحرافش در گذشت . لقمان بسیار بدیدن داوود مى رفت ، و او را اندرز مى داد، و مواعظ و حکمت ها و علوم بسیار در اختیارش مى گذاشت ، و داوود همواره به او مى گفت : خوشا به حالت اى لقمان ، که حکمت به تو داده شد، و به بلاى خلافت هم گرفتار نگشتى ، و به داوود خلافت داده شد و به حکم و فتنه گرفتار آمد. آنگاه امام صادق (علیه السلام ) در ذیل آیه ((و اذ قال لقمن لابنه و هو یعظه : یا بنى لا تشرک بالله ، ان الشرک لظلم عظیم )) فرمود: لقمان پسرش ((باثار)) را وقتى اندرز مى داد آن قدر کلماتش نافذ بود که فرزندش در نهایت درجه تاثر قرار مى گرفت . اى حماد از جمله مواعظى که به فرزندش کرد یکى این بود که : اى پسرم ! تو از آن روزى که به دنیا افتادى ، پشت به دنیا و رو به آخرت کردى ، و خانه اى که دارى به طرف آن مى روى نزدیک تر به تو است ، از خانه اى که از آن دور مى شوى ، پسرم همواره با علما بنشین ، و با دو زانوى خود مزاحمشان شو، ولى با آنان مجادله مکن ، که اگر چنین کنى از تعلیم تو دریغ مى ورزند، و از دنیا بقدر بلاغ و رفع حاجت بگیر، و یک باره ترک آن مگوى ، و گر نه سربار جامعه خواهى شد، و در دنیا آن چنان داخل مشو که به آخرتت ضرر رساند، آن قدر روزه بگیر که از شهوتت جلوگیرى کند، و آن قدر روزه مگیر که از نماز بازت دارد، زیرا نماز نزد خدا محبوبتر از روزه است . پسرم دنیا دریایى است عمیق ، که دانشمندانى بسیار در آن هلاک شدند، و چون چنین است تو کشتى خود را در این دریا از ایمان بساز، و بادبان آن را از توکل قرار ده ، و آذوقه اى از تقواى خدا در آن ذخیره کن ، اگر نجات یافتى ، به رحمت خدا یافته اى و اگر هلاک شدى ، به گناهانت شده اى . پسرم اگر طفل صغیرى را در کودکى ادب کنى ، تو را در بزرگى سود مى رساند و تو از آن بهره مند شوى ، و معلوم است کسى که براى ادب ارزشى قائل است ، نسبت به آن اهتمام مى ورزد، و کسى که بدان اهتمام بورزد نخست راه بکار بستنش را مى آموزد و کسى که مى خواهد راه تاءدیب را بیاموزد، سعى و کوشش بسیار مى شود، و کسى که سعى و کوشش را در طلب آن بسیار کرد قدم قدم به نفع آن بر مى خورد، و آن را عادت خود قرار مى دهد. آرى خواهى دید که تو خود جانشین گذشتگان خود شده اى ، و از جانشین خودت سود مى برى ، و هر صاحب رغبتى به تو امید مى بندد، که از ادبت چیزى بیاموزد، و هر ترسنده اى از صولتت هراسناک مى شود. زنهار، که به خاطر بدست آوردن و طلب غیر علم و ادب ، در طلب ادب دچار کسالت نشوى ، و اگر در امر دنیا شکست خوردى ، زنهار که در امر آخرت مغلوب نشوى ، و بدان که اگر طلب علم از تو فوت شود، در امر آخرتت شکست خورده اى ، و در روزها و شبها و ساعتهایت بهره اى بگذار براى طلب علم ، براى اینکه عمر گرانمایه را هیچ چیز چون ترک علم ضایع نمى کند. و مبادا که هرگز با اشخاص لجوج در افتى ، و هرگز با مردى فقیه جدال مکن ، و هرگز با صاحب سلطنتى دشمنى مورز، و با هیچ ستمگرى سازگارى و دوستى مکن ، و با هیچ فاسقى برادرى مورز، وبا هیچ متهمى رفاقت مکن ، و علم خود را مانند پولت گنجینه کن ، و بهر کس و ناکس عرضه مدار. پسرم از خداى عزوجل آنچنان بترس که اگر در قیامت نیکیهاى همه نیکان جن و انس را داشته باشى باز ترس آن داشته باشى که عذابت کند، و از خداامید رحمت داشته باش آنچنان که اگر در روز قیامت تمامى گناهان جن و انس را داشته باشى ، باز احتمال و امید اینکه خدا تو رابیامرزد، داشته باشى . پسرش به او گفت : پدر جان چطور چنین چیزى ممکن است ، که در عین داشتن چنان خوفى ، این چنین امیدى هم داشته باشم ، و این دو حالت متضاد در یک دل چگونه جمع مى شود؟ لقمان گفت : پسرم اگر قلب مومن را بیرون آرند، درآن دو نور یافت مى شود، نورى براى خوف ، و نورى براى رجاء و اگر آن دو را با مقیاسى بسنجند، برابر همند، هیچ یک از دیگرى حتى به سنگینى یک ذره بیشتر نیست ، و کسى که به خدا ایمان دارد، به گفته او نیز ایمان دارد، و کسى که به گفته ا و ایمان داشته باشد، به فرمان او عمل مى کند، و کسى که به فرمان او عمل نکند، گفتار او را تصدیق نکرده ، پس این حالات دل هر یک گواه دیگرى است . پس کسى که به راستى ایمان به خدا داشته باشد، براى خدا عمل را خالص و خیرخواهانه انجام مى دهد، و کسى که براى خدا عمل را خالص و خیرخواهانه انجام دهد، براستى ایمان به خدا دارد، و کسى که خدا را اطاعت مى کند، از او هراسناک نیز هست ، و کسى که از خدا هراسناک باشد او را دوست هم دارد، و کسى که او را دوست بدارد، اوامرش را پیروى مى کند، و کسى که پیرو اوامر خدا باشد، مستوجب بهشت و رضوان او مى شود، و کسى که پیروى خشنودى خدا نکند، از غضب او هیچ باکى ندارد، و پناه مى بریم به خدا از غضب او. پسرم به دنیا رکون و اعتماد مکن ، و دلت را مشغول بدان مدار، چون خداى تعالى هیچ خلقى را خوارتر از دنیا نیافریده ، آیا نمى بینى که نعیم دنیا را مزد و پاداش مطیعان نکرده ، و آیا نمى بینى که بلاى دنیا را عقوبت گنه کاران قرار نداده ؟. و در کتاب قرب الاسناد، هارون ، از ابن صدقه ، از جعفر بن محمد از پدرش (علیهماالسلام ) روایت کرده که فرمود: شخصى از لقمان پرسید: آن چه دستورى است که جامع همه حکمتهاى تو باشد؟ گفت : اینکه خود را درباره چیزى که برایم ضمانت کرده اند به زحمت نیندازم ، و آنچه را که به خود من واگذار نموده اند ضایع نکنم ، (یعنى عمر خود را صرف رزقى که ضامن آن شده اند نسازم ، و درباره سعادت آخرتم که به خود من واگذار نموده اند اهمال نکنم ). و در بحار از قصص الانبیاء به سند خود از جابر از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: از جمله نصایحى که لقمان به فرزندش کرد، یکى این است که : پسرم اگر درباره مردن شک دارى ، خواب را از خودت بردار، و هرگز نمى توانى چنین کنى ، و اگر درباره قیامت شک دارى ، بیدارى را از خودت بردار، و هرگز نمى توانى . براى اینکه اگر در این اندرز من دقت کنى خواهى دید که نفس تو به دست دیگرى اداره مى شود، و نیز خواهى دانست که خواب به منزله مرگ ، و بیدارى بعد از خواب به منزله بعث بعد از مردن است . و نیز فرمود: لقمان به فرزندش گفت : پسرم زیاد نزدیکش مشو، که از آن دور خواهى ماند، و زیاد هم دور مشو که خوار خواهى گشت ، (یعنى در طلب دنیا میانه رو باش ). و نیز فرموده : پسرم هر جنبنده اى مثل خود را دوست مى دارد، مگر فرزند آدم که هم افق خود را - در مزیتى از مزایا - دوست نمى دارد، و متاعى که دارى نزد خواهان آن عرضه بدار، (و گر نه بازارش کساد خواهد شد) همانطور که بین گرگ و گوسفند هرگز دوستى برقرار نمى گردد، همچنین بین نیکوکار و فاجر دوستى برقرار نمى شود، (پسرم ) هر که با قیر سر و کار پیدا کند، سرانجام به قیر آلوده مى شود، آمیزش با فاجران نیز چنین است ، عاقبت از او یاد مى گیرد، (چون نفس انسان خود پذیر است )، (پسرم ) هر کس سر و کله زدن و مجادله را دوست بدارد، عاقبت زبانش به فحاشى باز خواهد شد، و هر کس به جایى ناباب قدم نهد، عاقبت متهم مى شود، و کسى که همنشینى با بدان کند، سالم نمى ماند، و کسى که اختیار زبان خود را در کف ندارد، سرانجام پشیمان مى شود. و نیز در اندرز فرزندش فرمود: پسرم صد دوست بگیر، ولى یک دشمن مگیر، پسرم وظیفه اى نسبت به خلاق خود دارى ، و وظیفه اى نسبت به خلقت ، اما خلاق تو همان دین تو است ، و خلق تو عبارت است از طرز رفتارت در بین مردم ، پس مراقب باش خلقت را مبغوض و منفور مردم مسازى و به همین منظور محاسن اخلاق را یاد بگیر. پسرم بنده اخیار باش ، ولى فرزند اشرار مباش ، فرزندم امانت را بپرداز، تا دنیا و آخرتت سالم بماند، و امین باش که خدا خائنین را دوست ندارد، پسرم این طور مباش که به مردم نشاندهى که از خدا مى ترسى ، و در قلب بى پرواى از او باشى . و در کافى به سند خود از یحیى بن عقبه ازدرى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که گفت : از جمله مواعظى که لقمان به فرزندش کرد این بود که : پسرم مردم قبل از زمان تو براى فرزندان خود جمع کردند، و الان تو مى بینى که نه آنچه جمع کرده بودند مانده است ، و نه آن فرزندان که برایشان جمع کردند، آخر مگر نه این است که تو بنده اى اجیر هستى که ماءمور شده اى کارى را انجام دهى ، و وعده ات دادند که در مقابل مزدت بدهند؟ پس عملت را مستوفى و کامل انجام بده ، تا اجرت را کامل دهند. و در این دنیا چون گوسفندى مباش که در زراعتى سبز و خرم بیفتد و بچرد تا چاق شود. چون آن حیوان هر چه زودتر چاق شود، به کارد قصاب نزدیک تر شده است ، و لیکن دنیا را به منزله پلى بگیر، که بر روى نهرى زده باشند، که تو از آن بگذرى و رهایش کنى ، و دیگر تا ابد به سوى آن برنگردى ، پس باید آن را خراب کنى ، نه اینکه تعمیر نمایى ، چون تو ماءمور به تعمیر آن نیستى . و نیز بدان که تو به زودى و در فردایى نزدیک وقتى پیش خداى عزوجل بایستى ، از چهار چیز بازخواست خواهى شد، از جوانى ات که در چه راهى تباه کردى ، و از عمرت که در چه فانى اش ساختى ، و از مالت که از کجا آوردى و در کجا مصرف نمودى ، پس خود را آماده کن و جوابى مهیا بساز، و از آنچه از دنیا از کفت رفته غم مخور، چون اندک دنیا دوام و بقاء ندارد، و بسیارش از گزند بلاء ایمن نیست ، پس حواست را جمع کن ، و سخت در کار خویش بکوش ، و پرده از روى خود کنار زن ، و متعرض رحمت پروردگارت شو، و در دلت همواره توبه را تجدید کن ، و در زمان فراغتت در عمل شتاب کن قبل از آن که مرضها و بلاها به سوى تو روى آورند، وقبل از آنکه ایامت به سر آید و مرگ بین تو و خواسته هایت حائل شود. و در بحار از قصص نقل کرده که به سند خود از حماد از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که گفت : لقمان به پسرش گفت : پسر جان ! زنهار از کسالت و بد خلقى و کم صبرى ، که با داشتن این چند عیب هیچ دوستى با تو دوام نمى آورد، و همواره در امور خود ملازم وقار و سکینت باش ، و نفس خود را بر تحمل زحمات برادران صابر کن ، و با همه مردم خوش خلق باش . پسرم اگر مال دنیایى نداشتى که با آن صله رحم کنى ، و بر برادران تفضل نمایى ، حسن خلق و روى خوش داشته باش ، چون کسى که حسن خلق دارد اخیار او را دوست مى دارند، و فجار از او دورى مى نمایند، پسر جان ! به آنچه خدا قسمت تو کرده قانع باش تا زندگى تو با صفا شود، پس اگر خواستى عزت دنیا برایت جمع شود، طمعت را از آنچه در دست مردم است ببر، چون انبیاء و صدیقین اگر رسیدند به آنچه که رسیدند به سبب قطع طمعشان بود. مؤ لف : اخبار در مواعظ لقمان بسیار زیاد است ، ما به منظور اختصار به همین مقدار اکتفاء کردیم .
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:25 توسط توبه گر |
نظر بدهید
|
|
|