كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 265
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
درباره ويژگيهايى اخلاقى و رفتارى امام دوازدهم (ع)، آنچه از مجموع اخبار و رواياتى كه بعدا خواهيم آورد و نيز روايات ديگرى كه عموم مسلمانان آنها را نقل كردهاند، به دست مىآيد اين است كه وى از نظر خوى و سيرت به رسول خدا (ص) ماننده است. وى از اهل بيت پيامبر و همنام آن حضرت است. خداوند كار او را در شبى سامان مىدهد در حالى كه بر سرش ابرى است. در آن شب فرشتهاى بانگ مىزند كه اين مهدى خليفه خداست از او پيروى كنيد . پس مردم به او اعتراف مىكنند و دوستىاش را خريدار مىشوند. خداوند وى را به سه هزار تن از فرشتگان يارى مىدهد كه در رأس آنان جبرئيل و در آخر آنان ميكائيل جاى دارند. شمار يارانش به تعداد سپاهيان جنگ بدر است. اصحاب كهف نيز جزو ياران و انصار آن حضرتاند . او با شمشير خروج مىكند و شرق و غرب زمين را مالك مىشود. پس زمين را از عدل و داد پرخواهد كرد چنان كه پيش از وى با ظلم و ستم پر شده بود. اسلام را آشكار مىكند و ساكنان آسمان و زمين از وى خرسند خواهند شد. نيكبختترين مردم نسبت به او كوفياناند. زمين در روزگار او پرنعمت و پر محصول شود و گنجهاى نهانى خود را آشكار مىسازد. مال و ثروت را فراوان پخش مىكند و آن را حساب و كتاب نمىكند. عيسى بن مريم پشت سر او نماز مىگزارد و وى را بر كشتن دجال در باب لد، يارى مىدهد. در سالهاى فرد، يك، سه، پنج، هفت و نه خروج مىكند. و در طى شش يا هفت يا هشت يا نه سال به اندازه ده سال حكومت مىكند. تابوت سكينه را از غار انطاكيه و اسفار تورات را از كوهى در شام بيرون مىآورد. از دين آنچه را كه بر خود دين قرار داده آشكار مىكند چنان كه اگر رسول خدا (ص) خود مىبود بدان حكم مىداد. شيخ محى الدين بن عربى گويد: دشمنان مهدى (ع) فقهاى مقلدى هستند كه از ترس شمشير آن حضرت و به طمع آنچه نزد اوست، تحت فرمان وى در آمدهاند.
درباره لباس آن حضرت (ع) نيز در برخى از روايات آمده است كه آن حضرت هنگام خروج دو عباى قطوانى در بر دارد.
نظرات () كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 264
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
در سنن ابوداوود آمده است كه او در اخلاق به پيامبر همانند است ولى در صفات جسمى و بدنى به پيامبر شباهت ندارد. اما نعمانى در غيبت از اميرمؤمنان (ع) روايت كرده است كه فرمود : او (مهدى) در خلق و در خلق شبيه پيامبر شماست. بر گونه راستش خالى است كه گويى ستاره فروزانى است... در روايت ديگر آمده است كه گويى چهرهاش ستاره درخشانى است و در گونه راستش خال سياهى است. در روايتى ديگر آمده است: دندانهاى پيشينش با يكديگر فاصله دارند و موى دو طرف پيشانى او رفته است. و از اميرمؤمنان (ع) درباره ويژگىهاى ظاهرى آن حضرت روايت شده است كه فرمود: او جوان و ميانه بالاست خوشرو و خوش موى است و مردى است بلند پيشانى، درخشندگى چهرهاش بر سياهى موهاى صورت و سرش غلبه دارد. دو طرف موهايش رفته است. بينى عقابى و شكمى بزرگ دارد. بر ران راستش خال است و ميان دندانهاى پيشينش فاصله وجود دارد.
از امام باقر (ع) روايت شده است كه فرمود: او شخصى است سرخ و سفيد با چشمانى گود و فرو رفته و ابروانى برجسته و پرپشت و شانهاى پهن و بر سرش حزاز (1) و بر چهرهاش نشانهاى است.
در اسعاف الراغبين نوشته صبان مصرى آمده است كه مهدى جوانى است سيه چشم و كشيده ابرو و خميده بينى (بينى عقابى) با ريشى انبوه و پرپشت كه بر گونه و دست راستش خال دارد. در فصول المهمة نيز گفته شده است كه رنگ چهره آن حضرت بين گندمى و سپيدى است. بعدا خواهد آمد كه چون آن حضرت ظهور كند سالخورده اما جوان چهره است به طورى كه بيننده گمان مىكند وى چهل سال يا كمتر از آن دارد.
پىنوشت:
1 ـ حزاز پوستهاى است كه از سر فرو مىريزد، شوره. (مؤلف) .
نظرات () چنانكه گفتيم، غيبت امام مهدى به دو دوره تقسيم مىشود: «غيبت صغرى» و «غيبت كبرى» .
غيبت صغرى از سال 260 هجرى (سال شهادت امام يازدهم) تا سال 329 (سال در گذشت آخرين نايب خاص امام) يعنى حدود 69 سال بود. (22) در دوران غيبت صغرى، ارتباط شيعيان با امام بكلى قطع نبود و آنان، به گونهاى خاص و محدود، با امام ارتباط داشتند.
توضيح آنكه: در طول اين مدت، افراد مشخصى (كه ذكرشان خواهد آمد) به عنوان «نايب خاص» با حضرت در تماس بودند و شيعيان مىتوانستند به وسيله آنان مسائل و مشكلات خويش را به عرض امام برسانند و توسط آنان پاسخ دريافت دارند و حتى گاه به ديدار امام نائل شوند. از اينرو مىتوان گفت در اين مدت، امام، هم غايب بود و هم نبود.
اين دوره را مىتوان دوران آماده سازى شيعيان براى غيبت كبرى دانست كهطى آن، ارتباط شيعيان با امام، حتى در همين حد نيز قطع شد و مسلمانان موظف شدند در امور خود به نايبان عام آن حضرت، يعنى فقهاى واجد شرائط و آشنايان به احكام اسلام، رجوع كنند.
اگر غيبت كبرى يكباره و ناگهان رخ مىداد، ممكن بود موجب انحراف افكار شود و ذهنها آماده پذيرش آن نباشد. اما گذشته از زمينه سازيهاى مدبرانه امامان پيشين، در طول غيبت صغرى، بتدريج ذهنها آماده شد و بعد، مرحله غيبت كامل آغاز گرديد. همچنين امكان ارتباط نايبان خاص با امام در دوران غيبت صغرى، و نيز شرفيابى برخى از شيعيان به محضر آن حضرت در اين دوره، مسئله ولادت و حيات آن حضرت را بيشتر تثبيت كرد. (23)
با سپرى شدن دوره غيبت صغرى، غيبت كبرى و دراز مدت امام آغاز گرديد كه تا كنون نيز ادامه دارد و پس از اين نيز تا زمانى كه خداوند اذن ظهور و قيام به آن حضرت بدهد، ادامه خواهد داشت.
غيبت دو گانه امام دوازدهم، سالها پيش از تولد او توسط امامان قبلى، پيشگويى شده و از همان زمان توسط راويان و محدثان، حفظ و نقل و در كتابهاى حديث ضبط شده است كه به عنوان نمونه به نقل چند حديث در اين زمينه اكتفا مىكنيم:
1-امير مؤمنان-عليه السلام-فرمود:
[امام]غايب ما، دو غيبتخواهد داشت كه يكى طولانىتر از ديگرى خواهد بود. در دوران غيبت او، تنها كسانى در اعتقاد به امامتش پايدار مىمانند كه داراى يقينى استوار و معرفتى كامل باشند. (24) -امام باقر-عليه السلام-فرمود:
[امام]قائم دو غيبتخواهد داشت كه در يكى از آن دو، خواهند گفت: او مرده است... (25)
3-ابو بصير مىگويد: به امام صادق-عليه السلام-عرض كردم: امام باقر مىفرمود: قائم آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم دو غيبتخواهد داشت كه يكى طولانىتر از ديگرى خواهد بود.
امام صادق-عليه السلام-فرمود: بلى، چنين است... (26)
4-حضرت صادق-عليه السلام-فرمود:
امام قائم دو غيبتخواهد داشت: يكى كوتاه مدت و ديگرى دراز مدت... (27)
سير تاريخ، صحت اين پيشگوييها را تاييد كرد و همچنانكه پيشوايان قبلى فرموده بودند، غيبتهاى دوگانه امام عينيتيافت.
نايبان خاص حضرت مهدى در دوران غيبت صغرى، چهار تن از اصحاب با سابقه امامان پيشين و از علماى پارسا و بزرگ شيعه بودند كه «نواب اربعه» ناميده شدهاند. اينان به ترتيب زمانى عبارت بودند از:
1-ابو عمرو عثمان بن سعيد عمرى، 2-ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمرى، 3-ابو القاسم حسين بن روح نوبختى، 4-ابو الحسن على بن محمد سمرى.
البته امام زمان-عليه السلام-وكلاى ديگرى نيز در مناطق مختلف مانند: بغداد، كوفه، اهواز، همدان، قم، رى، آذربايجان، نيشابور و... داشت كه يا به وسيله اين چهار نفر، كه در راس سلسله مراتب وكلاى امام قرار داشتند، امور مردم را به عرض حضرت مىرساندند (29) و از سوى امام در مورد آنان «توقيع» هايى (30) صادر مىشده است. (31) و يا-آن گونه كه بعضى از محققان احتمال دادهاند-سفارت و وكالت اين چهار نفر، وكالتى عام و مطلق بوده ولى ديگران در موارد خاصى وكالت و نيابت داشتهاند (32) . مانند:
محمد بن جعفر اسدى، احمد بن اسحاق اشعرى قمى، ابراهيم بن محمد همدانى، احمد بن حمزة بن اليسع (33) ، محمد بن ابراهيم بن مهزيار (34) ، حاجز بن يزيد، محمد بن صالح (35) ، ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى، محمد بن على بن بلال، عمر اهوازى، و ابو محمد وجنائى (36) .
عثمان بن سعيد از قبيله بنى اسد بود و به مناسبتسكونت در شهر سامراء، «عسكرى» نيز ناميده مىشد. در محافل شيعه از او به نام «سمان» (-روغن فروش) ياد مىشد، زيرا به منظور استتار فعاليتهاى سياسى، روغن فروشى مىكرد و اموال متعلق به امام را، كه شيعيان به وى تحويل مىدادند، در ظرفهاى روغن قرار داده به محضر امام عسكرى مىرساند. (37) او مورد اعتماد و احترام عموم شيعيان بود. (38) گفتنى است كه عثمان بن سعيد قبلا نيز از وكلا و ياران مورد اعتماد حضرت هادى و حضرت عسكرى-عليهما السلام-بوده است. «احمد بن اسحاق» كه خود از بزرگان شيعه مىباشد، مىگويد:
روزى به محضر امام هادى رسيدم و عرض كردم: من گاهى غايب و گاهى (در اينجا) حاضرم و وقتى هم كه حاضرم هميشه نمىتوانم به حضور شما برسم. سخن چه كسى را بپذيرم و از چه كسى فرمان ببرم؟
امام فرمود: «اين ابو عمرو (عثمان بن سعيد عمرى) ، فردى امين و مورد اطمينان من است، آنچه به شما بگويد، از جانب من مىگويد و آنچه به شما برساند، از طرف من مىرساند» .
احمد بن اسحاق مىگويد: پس از رحلت امام هادى-عليه السلام-روزى به حضور امام عسكرى-عليه السلام-شرفياب شدم و همان سؤال را تكرار كردم.
حضرت مانند پدرش فرمود: اين ابو عمرو مورد اعتماد و اطمينان امام پيشين، و نيز طرف اطمينان من در زندگى و پس از مرگ من است. آنچه به شما بگويد از جانب من مىگويد و آنچه به شما برساند از طرف من مىرساند. (39)
پس از رحلت امام عسكرى، مراسم تغسيل و تكفين و خاكسپارى آن حضرترا، در ظاهر، عثمان بن سعيد انجام داد. (40) نيز همو بود كه روزى در حضور جمعى از شيعيان به فرمان امام عسكرى-عليه السلام-و به نمايندگى از طرف آن حضرت، اموالى را كه گروهى از شيعيان يمن آورده بودند، از آنان تحويل گرفت و امام در برابر اظهارات حاضران مبنى بر اينكه با اين اقدام حضرت، اعتماد و احترامشان نسبتبه عثمان بن سعيد افزايش يافته است، فرمود: گواه باشيد كه عثمان بن سعيد وكيل من است، و پسرش محمد نيز، وكيل پسرم مهدى خواهد بود. (41) همچنين، در پايان ديدار چهل نفر از شيعيان با حضرت مهدى-كه شرح آن در اوائل اين بخش گذشت-حضرت خطاب به حاضران فرمود:
آنچه عثمان[بن سعيد]مىگويد، از او بپذيريد، مطيع فرمان او باشيد، سخنان او را بپذيريد، او نماينده امام شماست و اختيار با اوست. (42)
تاريخ وفات عثمان بن سعيد روشن نيست. برخى احتمال دادهاند او بين سالهاى 260-267 درگذشته باشد و برخى ديگر فوت او را در سال 280 دانستهاند. (43)
پىنوشتها:
1) شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبة بصيرتي، ص 346-فتال نيشابورى، روضة الواعظين، الطبعة الاولى، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1406 ه. ق، ص 292-كليني، اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 514-طوسي، الغيبة، تهران، مكتبة نينوى الحديثة، ص 141-طبرسي، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، تهران، دار الكتب الاسلامية، ص 418-ابن صباغ مالكى، الفصول المهمة، ط قديم (بى تا) ، ص 310.
در بعضى از مآخذ، تاريخ تولد حضرت، سال 256 هجرى ضبط شده است (صدوق، كمال الدين، قم، مؤسسة النشر الاسلامي (التابعة) لجماعة المدرسين بقم المشرفة، 1405 ه. ق، ص 432-طوسي، الغيبة، ص 139 و 147) و در برخى ديگر، سال 258 (على بن عيسى الاربلى، كشف الغمة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه. ق، ج 3، ص 227-ابن ابي الثلجبغدادي، تاريخ الائمة، قم، مكتبة بصيرتي (ضمن مجموعه نفيسه) ، ص 15) ذكر شده است و ابو جعفر محمد بن جرير بن رستم طبري آن را در سال 257 مىداند (دلائل الامامة، الطبعة الثالثة، قم، منشورات الرضي، ص 271 و 272) .
2) شيخ مفيد، همان كتاب، ص 346-طبرسى، همان كتاب، ص 417-اربلي، همان كتاب، ص 227-ابن صباغ، همان كتاب، ص 310.
3) صدوق، همان كتاب، ص 648-كليني، همان كتاب، ص 332-مجلسي، بحار الانوار، تهران، المكتبة الاسلامية، 1393 ه. ق، ج 51، ص 31-34. ولى آيا نهى ائمه از ذكر نام مخصوص آن حضرت، يك اقدام سياسى مقطعى و مربوط به دوران غيبت صغرى بوده يا اينكه حرمت ذكر نام آن حضرت تا هنگام ظهور و قيامش باقى است؟ در ميان علماى شيعه مورد اختلاف است (ر. ك به: حاج ميرزا حسين طبرسي نورى، النجم الثاقب، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، باب 2، ص 48 و 49) .
4) طبرسى، همان كتاب، ص 418-ابن صباغ، همان كتاب، ص 310.
5) مسعودى، اثبات الوصية، الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحيدرية، 1374 ه. ق، ص 248.
6) ابن صباغ، همان كتاب، ص 310.
7) شيخ مفيد، همان كتاب، ص 346-صدوق، همان كتاب، ص 432-طبرسي، همان كتاب، ص 418-مسعودى، همان كتاب، ص 248-فتال نيشابورى، همان كتاب، ص 283-طوسى، همان كتاب، ص 143-محمد بن جرير بن رستم طبرى، همان كتاب، ص 268-ابن صباغ، همان كتاب، ص 310.
8) صدوق، همان كتاب، ص 432 و ر. ك به: روضة الواعظين، ص 292. برخى از محققان معاصر، احتمال دادهاند كه نام او همان نرجس باشد، و اسامى ديگر به جز صقيل را بانوى پيشين او حكيمه دختر امام جواد-عليه السلام-به وى داده باشد (بنا بر رواياتى، او قبلا كنيز حكيمه بوده است) . مردم آن زمان كنيزان خويش را براى خوشامدگويى، به اسامى گوناگون مىخواندند و نرجس، ريحانه و سوسن همه اسامى گلها هستند (دكتر حسين جاسم، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ترجمه دكتر سيد محمد تقى آيت اللهى، چاپ اول، تهران، مؤسسه انتشارات امير كبير، 1367 ه. ش، ص 114) .
9) فتال نيشابورى، همان كتاب، ص 283-صدوق، همان كتاب، ص 427-مجلسى، همان كتاب، ج 51، ص 12.
10) شيخ مفيد، همان كتاب، ص 346.
11) ابن ابي الحديد، شرح الحديد، شرح نهج البلاغة، قاهره، دار احياء الكتب العربية، 1960 م، ج 7، ص 94 و ج 10، ص 96.
12) فقيه ايمانى، مهدى، مهدى منتظر در نهج البلاغه، اصفهان، كتابخانه عمومى امير المؤمنين على-عليه السلام-، ص 23، 39.
تعدادى از اين منابع كه در دسترس نگارنده است و تولد حضرت مهدى به صراحت در آنها بيان شده، به قرار زير است:
ابن حجر هيتمى، الصواعق المحرقة، ط 2، قاهره، 1385 ه. ق، ص 208-شبراوى، الاتحاف بحب الاشراف، ط 2، قم، منشورات الرضي، 1363 ه. ش، ص 179-محمد امين بغدادى سويدى، سبائك الذهب في معرفة قبائل العرب، بيروت دار صعب، ص 78-مؤمن شبلنجى، نور الابصار، قاهره، مكتبة المشهد الحسيني، ص 168-شيخ محمد صبان، اسعاف الراغبين، (در حاشيه نور الابصار) ، ص 141-ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، دار صادر، ج 7، ص 274 (حوادث سال 260) -حمد الله مستوفى، تاريخ گزيده، چاپ دوم، تهران، انتشارات امير كبير، 1362 ه. ش، ص 207-ابن طولون، الائمة الاثنى عشر، قم، منشورات الرضي، ص 117-ابن صباغ مالكى، الفصول المهمة، (بى تا) ، ص 310-شيخ سليمان قندوزى، ينابيع المودة، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج 3، ص 36.
13) صدوق، همان كتاب، ص 434-478. شيخ مفيد، همان كتاب، ص 350 و 351-شيخ سليمان قندوزى، ينابيع المودة، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج 3، ص 123-125.
14) چنانكه در سيره امام هادى-عليه السلام-نوشتيم،ايوب بن نوح يكى از وكلاى آن حضرت بوده است.
15) طوسى،همان كتاب،ص 204 و ر.ك به:صدوق،همان كتاب،ص 435-مجلسى،همان كتاب،ج 51، ص 346-شيخ سليمان قندوزى،همان كتاب،ج 3،ص 123-(آيت الله)صافى،لطف الله،منتخب الاثر،تهران،مركز نشر كتاب،1373 ه.ق،ص 355.
16) شيخ طوسى،همان كتاب،ص 204-نعمانى،الغيبة،تهران،مكتبة الصدوق،ص 154-مجلسى، بحار الانوار،تهران،المكتبة الاسلامية،1393 ه.ق،ج 51،ص 150 و ر.ك به:اصول كافى، تهران،مكتبة الصدوق،1381 ه.ق،ج 1،ص 337.
17) طوسى،همان كتاب،ص 203-207-صافى،همان كتاب،باب 47،ص 314 و 315.
18) صافى،همان كتاب،فصل 1،باب 8،ص 101،ح 4.
19) (آيت الله)صافى،لطف الله،نويد امن و امان،تهران،دار الكتب الاسلامية،ص 177 و 178.
20) كلينى،همان كتاب،ج 1،ص 337-طوسى،همان كتاب،ص 202-صدوق،همان كتاب،ص 481-صافى،منتخب الاثر،فصل 2،باب 28،ص 269-نعمانى،همان كتاب،ص 166.
21) صدوق،كمال الدين،باب 44،ص 480،ح 4-مجلسى،همان كتاب،ج 51،ص 152-صافى،منتخب الاثر،فصل 2،باب 25،ص 268،ح 3.
22) مرحوم شيخ مفيد آغاز غيبت صغرى را از سال تولد آن حضرت(سال 255)حساب كرده است(الارشاد،ص 346)و با اين محاسبه،دوران غيبت صغرى،75 سال مىشود.طبعا نظريه مرحوم مفيد از اين لحاظ بوده است كه حضرت مهدى در زمان حيات پدر نيز حضور و معاشرت چندانى با ديگران نداشته و از نظر كلى غايب محسوب مىشده است.
گويا بر اساس همين ملاحظه است كه محققانى مانند:طبرسى،سيد محسن امين،و آيت الله سيد صدر الدين صدر نيز آغاز غيبت صغرى را از سال ميلاد آن حضرت،و مدت آن را 74 سال دانستهاند(اعلام الورى،ص 444-اعيان الشيعة،بيروت،دار التعارف للمطبوعات،ج 2،ص 46-المهدي،بيروت،دار الزهراء،1398 ه.ق،ص 181).
23) صدر،سيد صدر الدين،المهدي،بيروت،دار الزهراء،1398 ه.ق،ص 183-پيشواى دوازدهم امام زمان،نشريه مؤسسه در راه حق،ص 38.
24) شيخ سليمان قندوزى،ينابيع المودة،بيروت،مؤسسة الاعلمي للمطبوعات،ج 3،باب 71، ص 82.
25) نعمانى،همان كتاب،ص 173.
26) نعمانى،همان كتاب،ص 173.
27) نعمانى،همان كتاب،ص 170.نيز ر.ك به:منتخب الاثر،فصل 2،باب 26،ص 251-253.
28) در آن روزگار،به جاى«نيابت»و«نواب»بيشتر تعبير«سفارت»و«سفراء»به كار برده مىشد.
29) چنانكه طبق نقل شيخ طوسى،حدود ده نفر در بغداد به نمايندگى از طرف محمد بن عثمان فعاليت مىكردند(الغيبة،ص 225).
30) توقيع به معناى حاشيه نويسى است و در اصطلاح علماى شيعه به نامهها و فرمانهايى كه در زمان غيبت صغرى از طرف امام به شيعيان مىرسيده توقيع گفته مىشود.
31) صدر،المهدي،ص 189.
32) امين،سيد محسن،اعيان الشيعة،ج 2،ص 48.
33) طوسي،الغيبة،ص 257،258.
34) كليني،اصول كافي،ج 1،ص 518،ح 5.
35) كلينى،همان كتاب،ص 521،ح 14 و 15.
36) طبرسي،اعلام الورى،ص 444.
37) طوسي،الغيبة،تهران،مكتبة نينوى الحديثة،ص 214.
38) طوسي،همان كتاب،ص 216.
39) طوسي،الغيبة،ص 215.
40) طوسي،همان كتاب،ص 216.
41) طوسى،همان كتاب،ص 216.
42) طوسي،همان كتاب،ص 217.
43) دكتر حسين،جاسم،تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم،ترجمه دكتر سيدمحمد تقى آيت اللهي،چاپ اول،تهران،مؤسالحديد، شرح نهج البلاغة، قاهره، دار احياء الكتب العربية، 1960 م، ج 7، ص 94 و ج 10، ص 96.
12) فقيه ايمانى، مهدى، مهدى منتظر در نهج البلاغه، اصفهان، كتابخانه عمومى امير المؤمنين على-عليه السلام-، ص 23، 39.
تعدادى از اين منابع كه در دسترس نگارنده است و تولد حضرت مهدى به صراحت در آنها بيان شده، به قرار زير است:
ابن حجر هيتمى، الصواعق المحرقة، ط 2، قاهره، 1385 ه. ق، ص 208-شبراوى، الاتحاف بحب الاشراف، ط 2، قم، منشورات الرضي، 1363 ه. ش، ص 179-محمد امين بغدادى سويدى، سبائك الذهب في معرفة قبائل العرب، بيروت دار صعب، ص 78-مؤمن شبلنجى، نور الابصار، قاهره، مكتبة المشهد الحسيني، ص 168-شيخ محمد صبان، اسعاف الراغبين، (در حاشيه نور الابصار) ، ص 141-ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، دار صادر، ج 7، ص 274 (حوادث سال 260) -حمد الله مستوفى، تاريخ گزيده، چاپ دوم، تهران، انتشارات امير كبير، 1362 ه. ش، ص 207-ابن طولون، الائمة الاثنى عشر، قم، منشورات الرضي، ص 117-ابن صباغ مالكى، الفصول المهمة، (بى تا) ، ص 310-شيخ سليمان قندوزى، ينابيع المودة، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج 3، ص 36.
13) صدوق، همان كتاب، ص 434-478. شيخ مفيد، همان كتاب، ص 350 و 351-شيخ سليمان قندوزى، ينابيع المودة، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج 3، ص 123-125.
14) چنانكه در سيره امام هادى-عليه السلام-نوشتيم،ايوب بن نوح يكى از وكلاى آن حضرت بوده است.
15) طوسى،همان كتاب،ص 204 و ر.ك به:صدوق،همان كتاب،ص 435-مجلسى،همان كتاب،ج 51، ص 346-شيخ سليمان قندوزى،همان كتاب،ج 3،ص 123-(آيت الله)صافى،لطف الله،منتخب الاثر،تهران،مركز نشر كتاب،1373 ه.ق،ص 355.
16) شيخ طوسى،همان كتاب،ص 204-نعمانى،الغيبة،تهران،مكتبة الصدوق،ص 154-مجلسى، بحار الانوار،تهران،المكتبة الاسلامية،1393 ه.ق،ج 51،ص 150 و ر.ك به:اصول كافى، تهران،مكتبة الصدوق،1381 ه.ق،ج 1،ص 337.
17) طوسى،همان كتاب،ص 203-207-صافى،همان كتاب،باب 47،ص 314 و 315.
18) صافى،همان كتاب،فصل 1،باب 8،ص 101،ح 4.
19) (آيت الله)صافى،لطف الله،نويد امن و امان،تهران،دار الكتب الاسلامية،ص 177 و 178.
20) كلينى،همان كتاب،ج 1،ص 337-طوسى،همان كتاب،ص 202-صدوق،همان كتاب،ص 481-صافى،منتخب الاثر،فصل 2،باب 28،ص 269-نعمانى،همان كتاب،ص 166.
21) صدوق،كمال الدين،باب 44،ص 480،ح 4-مجلسى،همان كتاب،ج 51،ص 152-صافى،منتخب الاثر،فصل 2،باب 25،ص 268،ح 3.
22) مرحوم شيخ مفيد آغاز غيبت صغرى را از سال تولد آن حضرت(سال 255)حساب كرده است(الارشاد،ص 346)و با اين محاسبه،دوران غيبت صغرى،75 سال مىشود.طبعا نظريه مرحوم مفيد از اين لحاظ بوده است كه حضرت مهدى در زمان حيات پدر نيز حضور و معاشرت چندانى با ديگران نداشته و از نظر كلى غايب محسوب مىشده است.
گويا بر اساس همين ملاحظه است كه محققانى مانند:طبرسى،سيد محسن امين،و آيت الله سيد صدر الدين صدر نيز آغاز غيبت صغرى را از سال ميلاد آن حضرت،و مدت آن را 74 سال دانستهاند(اعلام الورى،ص 444-اعيان الشيعة،بيروت،دار التعارف للمطبوعات،ج 2،ص 46-المهدي،بيروت،دار الزهراء،1398 ه.ق،ص 181).
23) صدر،سيد صدر الدين،المهدي،بيروت،دار الزهراء،1398 ه.ق،ص 183-پيشواى دوازدهم امام زمان،نشريه مؤسسه در راه حق،ص 38.
24) شيخ سليمان قندوزى،ينابيع المودة،بيروت،مؤسسة الاعلمي للمطبوعات،ج 3،باب 71، ص 82.
25) نعمانى،همان كتاب،ص 173.
26) نعمانى،همان كتاب،ص 173.
27) نعمانى،همان كتاب،ص 170.نيز ر.ك به:منتخب الاثر،فصل 2،باب 26،ص 251-253.
28) در آن روزگار،به جاى«نيابت»و«نواب»بيشتر تعبير«سفارت»و«سفراء»به كار برده مىشد.
29) چنانكه طبق نقل شيخ طوسى،حدود ده نفر در بغداد به نمايندگى از طرف محمد بن عثمان فعاليت مىكردند(الغيبة،ص 225).
30) توقيع به معناى حاشيه نويسى است و در اصطلاح علماى شيعه به نامهها و فرمانهايى كه در زمان غيبت صغرى از طرف امام به شيعيان مىرسيده توقيع گفته مىشود.
31) صدر،المهدي،ص 189.
32) امين،سيد محسن،اعيان الشيعة،ج 2،ص 48.
33) طوسي،الغيبة،ص 257،258.
34) كليني،اصول كافي،ج 1،ص 518،ح 5.
35) كلينى،همان كتاب،ص 521،ح 14 و 15.
36) طبرسي،اعلام الورى،ص 444.
37) طوسي،الغيبة،تهران،مكتبة نينوى الحديثة،ص 214.
38) طوسي،همان كتاب،ص 216.
39) طوسي،الغيبة،ص 215.
40) طوسي،همان كتاب،ص 216.
41) طوسى،همان كتاب،ص 216.
42) طوسي،همان كتاب،ص 217.
43) دكتر حسين،جاسم،تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم،ترجمه دكتر سيدمحمد تقى آيت اللهي،چاپ اول،تهران،مؤسسه انتشارات امير كبير،1367 ه.ش،ص 155 و 156.
سه انتشارات امير كبير،1367 ه.ش،ص 155 و 156.
نظرات () چنانكه در سيره امام حسن عسكرى-عليه السلام-بتفصيل نگاشتيم، از آنجا كه حكومتستمگر عباسى، به منظور دستيابى به فرزند آن حضرت و كشتن او، خانه امام را سخت تحت كنترل و مراقبت قرار داده بود، تولد حضرت مهدى-عليه السلام-بر اساس طرح دقيق و منظمى كه پيشاپيش، از سوى امام در اين مورد ريخته شده بود، كاملا به صورت مخفى و دور از چشم مردم (و حتى شيعيان) صورت گرفت.
مستندترين گزارش در اين زمينه، از طرف «حكيمه» عمه حضرت عسكرى-عليه السلام-رسيده كه از نزديك شاهد تولد حضرت مهدى-عليه السلام-بوده است. اما بايد توجه داشت كه اين پنهانكارى به آن معنا نيست كه بعدها يعنى در مدت 5-6 سال آغاز عمر او، كه امام يازدهم در حال حيات بود، كسى آن بزرگوار را نديده بود، بلكه-چنانكه يك نمونه از آن را در زندگانى حضرت عسكرى نوشتيم-افراد خاصى از شيعيان در فرصتهاى مناسب و گوناگون به ديدار آن حضرت نائل مىشدند تا به تولد و وجود وى يقين حاصل كنند و در موقع لزوم به شيعيان ديگر اطلاع دهند.
دانشمندان ما جريان اين ديدارها را به صورت گسترده گزارش كردهاند (13) ، ولى شايد مهمترين آنها ديدار چهل تن از اصحاب امام عسكرى-عليه السلام-با آن حضرت باشد كه تفصيل آن بدين قرار بوده است:
«حسن بن ايوب بن نوح» (14) مىگويد:
ما براى پرسش درباره امام بعدى، به محضر امام عسكرى-عليه السلام-رفتيم. در مجلس آن حضرت چهل نفر حضور داشتند. عثمان بن سعيد عمرى[يكى از وكلاى بعدى امام زمان]بپاخاست و عرض كرد: مىخواهم از موضوعى سؤال كنم كه درباره آن از من داناترى. امام فرمود: بنشين. عثمان با ناراحتى خواست از مجلس خارج شود. حضرت فرمود: هيچ كس از مجلس بيرون نرود. كسى بيرون نرفت و مدتى گذشت. در اين هنگام، امام، عثمان را صدا كرد. او بپاخاست. حضرت فرمود: مىخواهيد به شما بگويم كه براى چه به اينجا آمدهايد؟ همه گفتند: بفرماييد. فرمود: براى اين به اينجا آمدهايد كه از حجت و امام پس از من بپرسيد. گفتند: بلى. در اين هنگام پسرى نورانى همچون پاره ماه كه شبيهترين مردم به امام عسكرى-عليه السلام-بود، وارد مجلس شد. حضرت با اشاره به او فرمود:
«اين، امام شما بعد از من و جانشين من در ميان شما است. فرمان او را اطاعت كنيد و پس از من اختلاف نكنيد كه در اين صورت هلاك مىشويد و دينتان تباه مىگردد... » . (15)
شكى نيست كه رهبرى پيشوايان الهى به منظور هدايت مردم به سر منزل كمال مطلوب است و اين امر در صورتى ميسر است كه آنها آمادگى بهره بردارى از اين هدايت الهى را داشته باشند. اگر چنين زمينه مساعدى در مردم وجود نداشته باشد، حضور پيشوايان آسمانى در بين مردم ثمرى نخواهد داشت.
متاسفانه فشارها و تضييقاتى كه بويژه از زمان امام جواد-عليه السلام-به بعد بر امامان وارد شد، و محدوديتهاى فوق العادهاى كه برقرار گرديد-به طورى كه فعاليتهاى امام يازدهم و دوازدهم را به حداقل رسانيد-نشان داد كه زمينهمساعد جهتبهرهمندى از هدايتها و راهبريهاى امامان در جامعه (در حد نصاب لازم) وجود ندارد. از اينرو حكمت الهى اقتضا كرد كه پيشواى دوازدهم، بتفصيلى كه خواهيم گفت، غيبت اختيار كند تا موقعى كه آمادگى لازم در جامعه به وجود آيد.
البته همه اسرار غيبتبر ما روشن نيست ولى شايد نكتهاى كه گفتيم رمز اساسى غيبتباشد. در روايات ما، در زمينه علل و اسباب غيبت، روى سه موضوع تكيه شده است:
چنانكه مىدانيم يكى از سنتهاى ثابت الهى، آزمايش بندگان و انتخاب صالحان و گزينش پاكان است. صحنه زندگى همواره صحنه آزمايش است تا بندگان از اين راه در پرتو ايمان و صبر و تسليم خويش در پيروى از اوامر خداوند تربيتيافته و به كمال برسند و استعدادهاى نهفته آنان شكوفا گردد.
در اثر غيبتحضرت مهدى، مردم آزمايش مىشوند: گروهى كه ايمان استوارى ندارند، باطنشان ظاهر مىشود و دستخوش شك و ترديد مىگردند و كسانى كه ايمان در اعماق قلبشان ريشه دوانده است، به سبب انتظار ظهور آن حضرت و ايستادگى در برابر شدائد، پختهتر و شايستهتر مىگردند و به درجات بلندى از اجر و پاداش الهى نائل مىگردند.
امام موسى بن جعفر-عليه السلام-فرمود: هنگامى كه پنجمين فرزندم غايب شد، مواظب دين خود باشيد، مبادا كسى شما را از دين خارج كند. او ناگزير غيبتى خواهد داشت، به طورى كه گروهى از مؤمنان از عقيده خويش بر مىگردند. خداوند به وسيله غيبت، بندگان خويش را آزمايشمىكند... (16)
از سخنان پيشوايان اسلام بر مىآيد كه آزمايش به وسيله غيبتحضرت مهدى، از سختترين آزمايشهاى الهى است (17) . و اين سختى از دو جهت است:
1-از جهت اصل غيبت، كه چون بسيار طولانى مىشود بسيارى از مردم دستخوش شك و ترديد مىگردند. برخى در اصل تولد و برخى ديگر در دوام عمر آن حضرت شك مىكنند و جز افراد آزموده و مخلص و داراى شناخت عميق، كسى بر ايمان و عقيده به امامت آن حضرت باقى نمىماند. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم ضمن حديث مفصلى مىفرمايد: مهدى از ديده شيعيان و پيروانش غايب مىشود و جز كسانى كه خداوند دلهاى آنان را جهت ايمان، شايسته قرار داده، در اعتقاد به امامت او استوار نمىمانند. (18)
2-از نظر سختيها و فشارها و پيشامدهاى ناگوار كه در دوران غيبت رخ مىدهد و مردم را دگرگون مىسازد، به طورى كه حفظ ايمان و استقامت در دين، كارى سخت دشوار مىگردد و ايمان مردم در معرض مخاطرات شديد قرار مىگيرد. (19)
خداوند، به وسيله غيبت، امام دوازدهم را از قتل حفظ كرده است، زيرا اگر آن حضرت از همان آغاز زندگى در ميان مردم ظاهر مىشد، او رامىكشتند (چنانكه تفصيل آن را نوشتيم) . بر اين اساس اگر پيش از موعد مناسب نيز ظاهر شود، باز جان او به خطر مىافتد و به انجام ماموريت الهى و اهداف بلند اصلاحى خود موفق نمىگردد.
«زراره» ، يكى از ياران امام صادق-عليه السلام-مىگويد: امام صادق-عليه السلام-فرمود: امام منتظر، پيش از قيام خويش مدتى از چشمها غايب خواهد شد.
عرض كردم: چرا؟
فرمود: بر جان خويش بيمناك خواهد بود. (20)
پيشواى دوازدهم، هيچ رژيمى را، حتى از روى تقيه، به رسميت نشناخته و نمىشناسد. او مامور به تقيه از هيچ حاكم و سلطانى نيست و تحتحكومت و سلطنت هيچ ستمگرى در نيامده و در نخواهد آمد، چرا كه مطابق وظيفه خود عمل مىكند و دين خدا را به طور كامل و بى هيچ پرده پوشى و بيم و ملاحظهاى اجرا مىكند. بنابراين جاى هيچ عهد و ميثاق و بيعتبا كسى و مراعات و ملاحظه نسبتبه ديگران باقى نمىماند.
«حسن بن فضال» مىگويد: امام هشتم فرمود: گويى شيعيانم را مىبينم كه هنگام مرگ سومين فرزندم[امام حسن عسكرى]در جستجوى امام خود، همه جا را مىگردند اما او را نمىيابند.
عرض كردم: چرا غايب مىشود؟
فرمود: براى اينكه وقتى با شمشير قيام مىكند، بيعت كسى در گردن وىنباشد. (21)
خداوند، به وسيله غيبت، امام دوازدهم
نظرات () كتاب: سيره پيشوايان، ص. 665
نويسنده: مهدى پيشوائى
دوازدهمين پيشواى معصوم، حضرت حجة بن الحسن المهدى، امام زمان-عجل الله تعالى فرجه-در نيمه شعبان سال 255 هجرى در شهر «سامراء» ديده به جهان گشود. (1) او همنام پيامبر اسلام (م ح م د) و همكنيه آن حضرت (ابو القاسم) است. (2) ولى پيشوايان معصوم از ذكر نام اصلى او نهى فرمودهاند. (3)
از جمله القاب آن حضرت، حجت، قائم، خلف صالح، صاحب الزمان (4) ، بقية الله است (5) و مشهورترين آنها «مهدى» مىباشد. (6)
پدرش، پيشواى يازدهم حضرت امام حسن عسكرى-عليه السلام-و مادرش، بانوى گرامى «نرجس» است (7) كه بنام «ريحانه» ، «سوسن» و «صقيل» نيز از او ياد شده است. (8) ميزان فضيلت و معنويت نرجس خاتون تا آن حد، والا بود كه «حكيمه» خواهر امام هادى-عليه السلام-كه خود از بانوان عاليقدر خاندان امامتبود، او را سرآمد و سرور خاندان خويش، و خود را خدمتگزار او مىناميد. (9)
حضرت مهدى دو دوره غيبت داشت: يكى كوتاه مدت (غيبت صغرى) و ديگرى دراز مدت (غيبت كبرى) . اولى، از هنگام تولد تا پايان دوران نيابتخاصه ادامه داشته و دومى، با پايان دوره نخست آغاز شد و تا هنگام ظهور و قيام آن حضرت طول خواهد كشيد. (10)
چنانكه در صفحات آينده توضيح خواهيم داد، اعتقاد به موضوع مهدويت اختصاص به شيعه ندارد، بلكه بر اساس روايات فراوانى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رسيده، علماى اهل سنت نيز اين موضوع را قبول دارند. منتها آنان نوعا تولد حضرت مهدى را انكار مىكنند و مىگويند: شخصيتى كه پيامبر اسلام از قيام او (پس از غيبت) خبر داده، هنوز متولد نشده است و در آينده تولد خواهد يافت! (11)
با اين حال تعداد قابل توجهى از مورخان و محدثان اهل سنت، تولد آن حضرت را در كتب خود ذكر كرده و آن را يك واقعيت دانستهاند. بعضى از پژوهشگران بيش از صد نفر از آنان را معرفى كردهاند. (12)
چنانكه در سيره امام حسن عسكرى-عليه السلام-بتفصيل نگاشتيم، از آنجا كه حكومتستمگر عباسى، به منظور دستيابى به فرزند آن حضرت و كشتن او، خانه امام را سخت تحت كنترل و مراقبت قرار داده بود، تولد حضرت مهدى-عليه السلام-بر اساس طرح دقيق و منظمى كه پيشاپيش، از سوى امام در اين مورد ريخته شده بود، كاملا به صورت مخفى و دور از چشم مردم (و حتى شيعيان) صورت گرفت.
مستندترين گزارش در اين زمينه، از طرف «حكيمه» عمه حضرت عسكرى-عليه السلام-رسيده كه از نزديك شاهد تولد حضرت مهدى-عليه السلام-بوده است. اما بايد توجه داشت كه اين پنهانكارى به آن معنا نيست كه بعدها يعنى در مدت 5-6 سال آغاز عمر او، كه امام يازدهم در حال حيات بود، كسى آن بزرگوار را نديده بود، بلكه-چنانكه يك نمونه از آن را در زندگانى حضرت عسكرى نوشتيم-افراد خاصى از شيعيان در فرصتهاى مناسب و گوناگون به ديدار آن حضرت نائل مىشدند تا به تولد و وجود وى يقين حاصل كنند و در موقع لزوم به شيعيان ديگر اطلاع دهند.
نظرات () http://www.hawzah.net/Per/K/Merajalsaadah/Index.htm
http://www.hawzah.net/Per/K/Merajalsaadah/Index.htm
http://www.hawzah.net/Per/K/Merajalsaadah/Index.htm
http://www.hawzah.net/Per/K/Merajalsaadah/Index.htm
نظرات () اگر خواهى خود را بشناسى، بدان كه: هر كسى را از دو چيز آفريدهاند: يكى اين بدنظاهر، كه آن را تن گويند، و مركب است از: گوشت و پوست و استخوان و رگ و پى وغير اينها.و آن از جنس مخلوقات همين عالم محسوس است، كه عالم جسمانياتاست.و اصل آن مركب از عناصر چهارگانه است كه «خاك، آب، باد و آتش» است، وآن را به همين چشم ظاهرى مىتوان ديد.
و يكى ديگر «نفس» است كه آن را روح و جان و عقل و دل نيز گويند، و آنجوهرى است «مجرد» (10) از عالم ملكوت، و گوهرى ستبس عزيز از جنس فرشتگان و «عقول قادسيه» ، (11) و درى استبس گرانمايه از سنخ مجردات، كه خداى - تعالى - بهجهت مصالحى چند - كه شمهاى از آن مذكور خواهد شد - به قدرت كامله خود ربطىميان آن و اين بدن ظاهرى قرار داده و او را مقيد به قيد علاقه اين بدن و محبوس درزندان تن نموده، تا وقتى معين و اجلى موعود، كه قطع علاقه نفس از بدن مىشودرجوع به عالم خود مىكند.
و اين نفس را به چشم ظاهر نتوان ديد بلكه ديده نمىشود مگر به بصيرت باطنيه.وهر گاه حديث نفس يا روح، يا جان، يا دل، يا عقل مذكور شد همين جزء اراده مىشود،بلكه هرگاه انسان و آدم نيز گفته شود، به غير از اين، چيز ديگر مراد نيست، زيرا - چنانكه مذكور خواهد شد - حقيقت انسان و آدمى همين است.
پس بدن، آلتى است از نفس كه بايد به آن حالتبه امورى چند كه مامور است قيامنمايد.
و بدان كه: شناختن حقيقت «بدن» ، امرى استسهل و آسان، زيرا دانستى كه آن ازجنس ماديات است و شناختحقايق ماديات، چندان صعوبتى ندارد.و اما «نفس» ، چون كه از جنس مجردات استبه حقيقت او رسيدن و او را به كنه، شناختن در اينعالم ميسر نيست، - رو مجرد شو مجرد را ببين - و از اين جهتبود كه بعد از آنكهحضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - شرح حقيقت او را خواستند حضرت بياننفرمود، خطاب رسيد كه:
«و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى» (12)
يعنى: «از تو از حقيقت روح سئوالمىكنند، بگو كه «روح» از امور پروردگار است و از عالم امر (13) است» .
و بيش از اين رخصت نيافت كه بيان كند.
بلى هر گاه نفس انسانى خود را كامل نموده باشد، بعد از قطع علاقه از بدن و حصول تجرد از براى آن مىتواند شد كه آن را بشناسد.بلكه هر گاه در اين عالم نيز كسى نفسخود را كامل نموده باشد و بخواهد به سر حد كمال برساند و علاقه او از بدن كم شود،دور نيست كه تواند فى الجمله معرفتبه نفس بهم رساند
نظرات () و نيز شناختن خود، موجب شوق به تحصيل كمالات و تهذيب اخلاق و باعثسعى در دفع «رذائل» (4) مىگردد، زيرا كه آدمى بعد از آنكه حقيقتخود را شناخت ودانست كه: حقيقت او «جوهرى» (5) است از «عالم ملكوت» ، (6) كه به اين عالم جسمانىآمده باشد، كه به اين فكر افتد كه: چنين جوهرى شريف را عبث و بىفايده به اين عالمنفرستادهاند، واين گوهر قيمتى را به بازيچه در صندوقچه بدن ننهادهاند، و بدين سببدر صدد تحصيل فوائد تعلق نفس به بدن بر مىآيد، و خود را به تدريجبه سر منزلشريفى كه بايد مىرساند.
و گاه است كه گوئى: من خود را شناختهام، و به حقيقتخود رسيدهام.زنهار زنهار،كه اين نيست مگر از بىخبرى و بىخردى.عزيز من چنين شناختن را كليد سعادتنشايد، و اين شناسائى ترا به جائى نرساند، كه ساير حيوانات نيز با تو در اين شناختنشريكاند، و آنها نيز خود را چنين شناسند.زيرا كه: تو از ظاهر خود نشناسى مگر سر وروى و دست و پاى و چشم و گوش و پوست و گوشت، و از باطن خود ندانى مگر اينقدر كه چون گرسنه شوى غذا طلبى، و چون بر كسى خشمناك شوى در صدد انتقامبرآئى، و چون شهوت بر تو غلبه كند مقاربتخواهش نمائى و امثال اينها، و همهحيوانات با تو در اينها برابرند.
پس هرگاه حقيقت تو همين باشد از چه راه بر «سباع» (7) و «بهائم» (8) ، مفاخرتمىكنى؟ و به چه سبب خود را نيز از آنها بهتر مىدانى؟ و اگر تو همين باشى به چه سببخداوند عالم ترا بر ساير مخلوقات ترجيح داده و فرموده:
«و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا»
يعنى: «ما تفضيل داديم فرزندان آدم را بر بسيارى از مخلوقات خود» (9) .
و حال اينكه در اين صفات و عوارض، بسيارى از حيوانات بر تو ترجيح دارند.
پس بايد كه: حقيقتخود را طلب كنى تا خود چه چيزى، و چه كسى، و از كجاآمدهاى، و به كجا خواهى رفت.و به اين منزلگاه روزى چند به چه كار آمدهاى، تو رابراى چه آفريدهاند.و اين اعضا و جوارح را به چه سبب به تو دادهاند، و زمام قدرت واختيار را به چه جهت در كف تو نهادهاند.
و بدانى كه: سعادت تو چيست، و از چيست، و هلاكت تو چيست.
و بدانى كه: اين صفات و ملكاتى كه در تو جمع شده استبعضى از آنها صفاتبهايماند، و برخى صفات سباع و درندگان، و بعضى صفات شياطين، و پارهاى صفاتملائكه و فرشتگان.
و بشناسى كه: كدام يك از اين صفات، شايسته و سزاوار حقيقت تو است، و باعثنجات و سعادت تو، تا در استحكام آن بكوشى.و كدام يك عاريتاند و موجب خذلانو شقاوت، تا در ازاله آن سعى نمائى.
و بالجمله آنچه در آغاز كار و ابتداى طلب، بر طلب سعادت و رستگارى لازماست آن است كه: سعى در شناختن خود، و پىبردن به حقيقتخود نمايد، كه بدون آنبه سر منزل مقصود نتوان رسيد.
نظرات () بدان كه كليد سعادت دو جهانى، شناختن نفس خويشتن است، زيرا كه شناختن آدمىخويش را اعانتبر شناختن آفريدگار خود مىنمايد.چنانكه حق - تعالى - مىفرمايد:
«سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق»
يعنى: «زود باشد كهبنمائيم به ايشان آثار قدرت كامله خود را در عالم و در نفسهاى ايشان، تا معلوم شودايشان را كه اوست پروردگار حق ثابت» . (1)
و از حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - منقول است كه: «من عرف نفسه فقدعرف ربه» يعنى: «هر كه بشناسد نفس خود را پس به تحقيق كه بشناسد پروردگار خودرا» . (2)
و خود اين ظاهر و روشن است كه: هر كه خود را نتواند بشناسد به شناخت ديگرى چون تواند رسيد، زيرا كه هيچ چيز به تو نزديكتر از تو نيست، چون خود را نشناسى ديگرى را چون شناسى؟
تو كه در علم خود زبون (3) باشى عارف كردگار چون باشى
نظرات () پدر او «حاج ملا مهدى بن ابى ذر نراقى» معروف به «محقق نراقى» است، كه در سال1209 هجرى وفات يافته و در نجف اشرف مدفون است.
او از اكابر علماى شيعه، مجتهد، حكيم، عارف، رياضىدان و در جامعيت و احاطهو تخصص در علوم نقلى و عقلى كم نظير است.
«ميرزا ابو الحسن مستوفى» كه معاصر مرحوم نراقى است ضمن بيان شخصيت نراقىاز او به: فيلسوف به حق، حكيم مطلق، جامع معقول و منقول المولى الاعظم و الحبر الاعلم، استاد البشر و...تعبير كرده (13) عمده تحصيلات محقق نراقى در اصفهان بوده و از اساتيدى بزرگ همچون «ملا اسماعيل خواجويى» ، «حاج شيخ محمد هرندى» ، «ملا مهدى هرندى» و «آقاميرزا نصير اصفهانى» بهره جسته است و سپس از محضر اساتيد بزرگ كربلا و نجفچون «آقا محمد باقر بهبهانى» و «شيخ يوسف بحرانى» (صاحب حدائق) هم استفاده كرده.
و پس از مراجعتبه ايران در كاشان مسكن گزيده و به بركت وجود شريفش، آن شهر، دار العلم و دار التحصيل و مجمع علما گرديده است. (14)
مرحوم ملا مهدى نراقى داراى تاليفات زيادى در زمينه فقه، اصول، فلسفه، كلام، تفسير، ادبيات، رياضى، و نجوم مىباشد كه در اكثر كتب تراجم و رجال به آنها اشاره شده.
آقاى «حسن نراقى» در مقدمه كتاب «قرة العيون» كه با تصحيح و تعليق و مقدمه آقاى «سيد جلال الدين آشتيانى» بوسيله دانشگاه فردوسى مشهد چاپ شده، فهرست تفصيلىآثار ايشان را با اشاره به نسخههاى آنها، نگاشتهاند.
نظرات () مرحوم نراقى در عهد قاجاريه و در دوران پادشاهى فتحعلى شاه قاجار مىزيسته.
دوره قاجاريه از شگفتانگيزترين ادوار تاريخ ايران است.دورهاى است كه قدرتهاى بزرگ جهان از اقصى نقاط دنيا به علل گوناگون چشم به آن دوخته بودند.
و ايران مركزى شده بود كه تمام قدرتها دور آن دايره زده بودند (9) .
روسها قسمتى از نواحى شمالى ايران را اشغال كرده، و به بدترين وضع با اهالى آنجارفتار مىكردند.
پس از شكست ايران در جنگهاى اول با روسيه (1230 مطابق با 1815 ميلادى) و از دست دادن برخى از ولايات و نقاط سرحدى ايران و بدرفتارى روسها با سكنه آننواحى، در مردم حالت انتقامجويى و آمادگى براى مقابله فراهم شد.مؤلف كتاب «تاريخسياسى و ديپلماسى» در اين زمينه مىنويسد:
«اجحافات و رفتار بى رويه مامورين دولت روس كه باعث تنفر مردم در ايالات متصرفه گرديده و از همان سال 1230 سكنه اين نواحى را تكان داد و بالاخره در سال1241 مبدل به يك شورش و هيجان عمومى گرديد» (10) .
«...ظلم و فجايع دولت روسيه علماى مسلمان را در مشاهد متبركه سخت مضطرب و نگران ساخته بود..» . (11)
افكار مردم به حد اعلا بر ضد روسيه تهييجشده بود.ملت و روحانيون و اغلب زمامداران تقاضاى اعلان جنگ بر ضد دولت روسيه داشتند.در تاريخ 5 ذيحجه 1241 (11 ژوئيه 1829) «آقا سيد محمد مجتهد» به همراهى يكصد تن از روحانيون وارد سلطانيه شد. دسته ديگرى از اهالى به سرپرستى «ملا احمد نراقى» نزد فتحعليشاه آمدند و به تظاهرات پرداختند (12) و نتيجه اين شد كه: در اثر حمله نيروهاى ايران به قواى روس كه از ذيحجه 1241تا آخر محرم 1242 انجام گرفت تمام نواحى كه مطابق «معاهده گلستان» تسليم روسها شده بود از جانب قواى ايران اشغال گرديد.
نظرات () بسمه تعالى
«ملا احمد نراقى» ، فرزند مرحوم «حاج ملا مهدى نراقى» ، در سال 1185 هجرى قمرى (1) مطابق با 1150 شمسى در نراق (2) متولد شد.
او از فحول علماى دين، و اكابر مجتهدين شيعه مىباشد، كه در علم فقه، اصول،حديث، رجال، نجوم، رياضى، معقول و منقول، ادبيات و شعر تبحر داشته و علاوه بر علوممتداول عقلى و نقلى در بسيارى از علوم ديگر مهارتى بسزا داشته (3) ملا احمد نراقى فردى زاهد، متقى، و در اوصاف حميده و اخلاق فاضله زبانزد خاصو عام بوده و در فخر و فضل او همين بس كه استاد خاتم الفقها مرحوم «شيخ مرتضىانصارى» - اعلى الله مقامه الشريف - بوده است.
صاحب «روضات الجنات» او را اينچنين ستوده:
«...او دريايى مواج، بحرى متلاطم، استادى ماهر، استوانه اكابر، اديبى شاعر، و فقيهى برازنده، از بزرگان دين و عظماى مجتهدين به شمار مىآمد.از دانش پر، و از كودكى صدفى مملو از در بود.
نراقى مجتهدى جامع بود و از اكثر علوم، بويژه اصول، فقه، رياضى و نجوم بهره كامل و كافى داشت..» . (4)
مرحوم نراقى از علماى طراز اول قرن سيزده هجرى و سر آمد آنان بوده، و در عينداشتن رياست و شهرت، در توجه به احوال اشخاص ناتوان و بىبضاعتبسيار كوشا بودهو با شفقت و ملاطفت همواره ملجا مراجعات بوده.
تلاش بىوقفه او در تحصيل علم و كمالات، و اخلاق وارسته او در ارشاد و هدايت، و اهتمام او به نگهدارى از طلاب و اداره زندگى آنها نقشى بسزا در پيشرفت مذهب داشته.
آثار گرانبهاى علمى او در زمينههاى گوناگون، نشانه جامعيت اوست.و ويژگى ديگراو در پديدآوردن اين اثرهاى ارزنده، پيروى و متابعت او از پدرش مىباشد، زيرا با تلاشاو تصانيف پدرش به دنياى علمى معرفى شد.
پدرش مرحوم ملا مهدى نراقى در فقه كتاب «معتمد الشيعه» را تاليف نمود و او كتاب «مستند الشيعه» را.پدر كتاب «مشكلات العلوم» را در فنون مختلف به رشته تحريردر آورد، و پسر كتاب «خزائن» را در تكميل آن.پدر در علم اخلاق كتاب شريف «جامعالسعادات» را بنگاشت، و پسر كتاب «معراج السعادة» را.او همچنين بسيارى از آثارمرحوم پدر را شرح نموده و بدين وسيله همواره نام و ياد او را در خاطرهها زنده نگهداشت، و به ادعاى بسيارى باعثشهرت پدر گرديد.
تاليفات مرحوم نراقى، هم در زمان خودش و هم پس از او مورد عنايت و مراجعه علمابوده، به طورى كه فقيه بزرگ شيعه مرحوم «سيد كاظم يزدى» صاحب «عروه» - رضوان الله تعالى عليه - هميشه سه كتاب مهم فقهى در نزدش عزيز و مورد مراجعهبوده كه يكى از آنها مستند مرحوم نراقى است (5) مرحوم نراقى از روحى لطيف و ذوقى سرشار برخوردار بوده، و اشعار عرفانى و اخلاقىبسيارى سروده كه حاوى مضامين توحيدى است و در دو ديوان به نام او جمعآورى شده.
يكى «ديوان اشعار» و ديگرى ديوان مثنويات او كه به نام «طاقديس» مشهور است و بارهادر ايران چاپ شده.
كتاب طاقديس كه به سبك و روش مثنوى ملاى رومى است، شامل قصصو داستانهاى اخلاقى و تربيتى است كه با نظمى شيوا و دلنشين به رشته تحرير در آمده.او دراشعارش به صفايى تخلص مىكرده.از اشعار نغز اوست:
ساقى به ياد يار بده ساغرى ز مى از آن گنه چه باك كه باشد به ياد وى
من ژنده پوش يارم و دارم به جان او ننگ از قباى قيصر و عار از كلاه كى
تا كى دلا به مدرسه طامات طرهات بشنو حديثيار دو روزى ز ناى نى
واعظ مگو حديثبهشت و قصور و حور ماتوسن هوا و هوس كردهايم پى
ما عندليب گلشن قدسيم باغ ما ايمن بود زباد خزان و هواى دى
زاهد برو چه طعنه مستى زنى كه هست مست از خيال دوست صفايى نه مست مى (6)
يا رب ز بخت ماست كه شد ناله بىاثر يا هرگز آه و ناله و زارى اثر نداشت
زان بى نشان ز هر كه نشان جستم اى عجب ديدم چو من ز هيچ نشانى خبر نداشت
گفتم علاج غم به دعاى سحر كنم غافل از اينكه تيره شب ما سحر نداشت
دردا كه دوش ط
بسمه تعالى
«ملا احمد نراقى» ، فرزند مرحوم «حاج ملا مهدى نراقى» ، در سال 1185 هجرى قمرى (1) مطابق با 1150 شمسى در نراق (2) متولد شد.
او از فحول علماى دين، و اكابر مجتهدين شيعه مىباشد، كه در علم فقه، اصول،حديث، رجال، نجوم، رياضى، معقول و منقول، ادبيات و شعر تبحر داشته و علاوه بر علوممتداول عقلى و نقلى در بسيارى از علوم ديگر مهارتى بسزا داشته (3) ملا احمد نراقى فردى زاهد، متقى، و در اوصاف حميده و اخلاق فاضله زبانزد خاصو عام بوده و در فخر و فضل او همين بس كه استاد خاتم الفقها مرحوم «شيخ مرتضىانصارى» - اعلى الله مقامه الشريف - بوده است.
صاحب «روضات الجنات» او را اينچنين ستوده:
«...او دريايى مواج، بحرى متلاطم، استادى ماهر، استوانه اكابر، اديبى شاعر، و فقيهى برازنده، از بزرگان دين و عظماى مجتهدين به شمار مىآمد.از دانش پر، و از كودكى صدفى مملو از در بود.
نراقى مجتهدى جامع بود و از اكثر علوم، بويژه اصول، فقه، رياضى و نجوم بهره كامل و كافى داشت..» . (4)
مرحوم نراقى از علماى طراز اول قرن سيزده هجرى و سر آمد آنان بوده، و در عينداشتن رياست و شهرت، در توجه به احوال اشخاص ناتوان و بىبضاعتبسيار كوشا بودهو با شفقت و ملاطفت همواره ملجا مراجعات بوده.
تلاش بىوقفه او در تحصيل علم و كمالات، و اخلاق وارسته او در ارشاد و هدايت، و اهتمام او به نگهدارى از طلاب و اداره زندگى آنها نقشى بسزا در پيشرفت مذهب داشته.
آثار گرانبهاى علمى او در زمينههاى گوناگون، نشانه جامعيت اوست.و ويژگى ديگراو در پديدآوردن اين اثرهاى ارزنده، پيروى و متابعت او از پدرش مىباشد، زيرا با تلاشاو تصانيف پدرش به دنياى علمى معرفى شد.
پدرش مرحوم ملا مهدى نراقى در فقه كتاب «معتمد الشيعه» را تاليف نمود و او كتاب «مستند الشيعه» را.پدر كتاب «مشكلات العلوم» را در فنون مختلف به رشته تحريردر آورد، و پسر كتاب «خزائن» را در تكميل آن.پدر در علم اخلاق كتاب شريف «جامعالسعادات» را بنگاشت، و پسر كتاب «معراج السعادة» را.او همچنين بسيارى از آثارمرحوم پدر را شرح نموده و بدين وسيله همواره نام و ياد او را در خاطرهها زنده نگهداشت، و به ادعاى بسيارى باعثشهرت پدر گرديد.
تاليفات مرحوم نراقى، هم در زمان خودش و هم پس از او مورد عنايت و مراجعه علمابوده، به طورى كه فقيه بزرگ شيعه مرحوم «سيد كاظم يزدى» صاحب «عروه» - رضوان الله تعالى عليه - هميشه سه كتاب مهم فقهى در نزدش عزيز و مورد مراجعهبوده كه يكى از آنها مستند مرحوم نراقى است (5) مرحوم نراقى از روحى لطيف و ذوقى سرشار برخوردار بوده، و اشعار عرفانى و اخلاقىبسيارى سروده كه حاوى مضامين توحيدى است و در دو ديوان به نام او جمعآورى شده.
يكى «ديوان اشعار» و ديگرى ديوان مثنويات او كه به نام «طاقديس» مشهور است و بارهادر ايران چاپ شده.
كتاب طاقديس كه به سبك و روش مثنوى ملاى رومى است، شامل قصصو داستانهاى اخلاقى و تربيتى است كه با نظمى شيوا و دلنشين به رشته تحرير در آمده.او دراشعارش به صفايى تخلص مىكرده.از اشعار نغز اوست:
ساقى به ياد يار بده ساغرى ز مى از آن گنه چه باك كه باشد به ياد وى
من ژنده پوش يارم و دارم به جان او ننگ از قباى قيصر و عار از كلاه كى
تا كى دلا به مدرسه طامات طرهات بشنو حديثيار دو روزى ز ناى نى
واعظ مگو حديثبهشت و قصور و حور ماتوسن هوا و هوس كردهايم پى
ما عندليب گلشن قدسيم باغ ما ايمن بود زباد خزان و هواى دى
زاهد برو چه طعنه مستى زنى كه هست مست از خيال دوست صفايى نه مست مى (6)
يا رب ز بخت ماست كه شد ناله بىاثر يا هرگز آه و ناله و زارى اثر نداشت
زان بى نشان ز هر كه نشان جستم اى عجب ديدم چو من ز هيچ نشانى خبر نداشت
گفتم علاج غم به دعاى سحر كنم غافل از اينكه تيره شب ما سحر نداشت
دردا كه دوش طاعتسى سال خويش را دادم به مىفروش به يك جرعه برنداشت
دنيا و آخرت همه دادم به عشق و بس شادم كه اين معامله يك جو ضرر نداشت
گر ترك عشق كرد صفايى عجب مدار بيچاره تاب محنت از اين بيشتر نداشت (7)
اى خدا خواهم برون از هر دو عالم عالمى تا ز رنج جسم و جان آنجا برآسايم دمى
اين خمار كهنه ما را كجا باشد علاج از سبو يا خم دريغا گر ز مى بودى يمى
زخم دل را مرهمى جستم طبيبى ديد و گفت زخم شست قاتلى هست اين ندارد مرهمى
آدمى زادى كه مىگويند، اگر اين مردمند اى خوشا جايى كه در آنجا نباشد آدمى (8) اعتسى سال خويش را دادم به مىفروش به يك جرعه برنداشت
دنيا و آخرت همه دادم به عشق و بس شادم كه اين معامله يك جو ضرر نداشت
گر ترك عشق كرد صفايى عجب مدار بيچاره تاب محنت از اين بيشتر نداشت (7)
اى خدا خواهم برون از هر دو عالم عالمى تا ز رنج جسم و جان آنجا برآسايم دمى
اين خمار كهنه ما را كجا باشد علاج از سبو يا خم دريغا گر ز مى بودى يمى
زخم دل را مرهمى جستم طبيبى ديد و گفت زخم شست قاتلى هست اين ندارد مرهمى
آدمى زادى كه مىگويند، اگر اين مردمند اى خوشا جايى كه در آنجا نباشد آدمى (8)
نظرات () بسمه تعالى
«ملا احمد نراقى» ، فرزند مرحوم «حاج ملا مهدى نراقى» ، در سال 1185 هجرى قمرى (1) مطابق با 1150 شمسى در نراق (2) متولد شد.
او از فحول علماى دين، و اكابر مجتهدين شيعه مىباشد، كه در علم فقه، اصول،حديث، رجال، نجوم، رياضى، معقول و منقول، ادبيات و شعر تبحر داشته و علاوه بر علوممتداول عقلى و نقلى در بسيارى از علوم ديگر مهارتى بسزا داشته (3) ملا احمد نراقى فردى زاهد، متقى، و در اوصاف حميده و اخلاق فاضله زبانزد خاصو عام بوده و در فخر و فضل او همين بس كه استاد خاتم الفقها مرحوم «شيخ مرتضىانصارى» - اعلى الله مقامه الشريف - بوده است.
صاحب «روضات الجنات» او را اينچنين ستوده:
«...او دريايى مواج، بحرى متلاطم، استادى ماهر، استوانه اكابر، اديبى شاعر، و فقيهى برازنده، از بزرگان دين و عظماى مجتهدين به شمار مىآمد.از دانش پر، و از كودكى صدفى مملو از در بود.
نراقى مجتهدى جامع بود و از اكثر علوم، بويژه اصول، فقه، رياضى و نجوم بهره كامل و كافى داشت..» . (4)
مرحوم نراقى از علماى طراز اول قرن سيزده هجرى و سر آمد آنان بوده، و در عينداشتن رياست و شهرت، در توجه به احوال اشخاص ناتوان و بىبضاعتبسيار كوشا بودهو با شفقت و ملاطفت همواره ملجا مراجعات بوده.
تلاش بىوقفه او در تحصيل علم و كمالات، و اخلاق وارسته او در ارشاد و هدايت، و اهتمام او به نگهدارى از طلاب و اداره زندگى آنها نقشى بسزا در پيشرفت مذهب داشته.
آثار گرانبهاى علمى او در زمينههاى گوناگون، نشانه جامعيت اوست.و ويژگى ديگراو در پديدآوردن اين اثرهاى ارزنده، پيروى و متابعت او از پدرش مىباشد، زيرا با تلاشاو تصانيف پدرش به دنياى علمى معرفى شد.
پدرش مرحوم ملا مهدى نراقى در فقه كتاب «معتمد الشيعه» را تاليف نمود و او كتاب «مستند الشيعه» را.پدر كتاب «مشكلات العلوم» را در فنون مختلف به رشته تحريردر آورد، و پسر كتاب «خزائن» را در تكميل آن.پدر در علم اخلاق كتاب شريف «جامعالسعادات» را بنگاشت، و پسر كتاب «معراج السعادة» را.او همچنين بسيارى از آثارمرحوم پدر را شرح نموده و بدين وسيله همواره نام و ياد او را در خاطرهها زنده نگهداشت، و به ادعاى بسيارى باعثشهرت پدر گرديد.
تاليفات مرحوم نراقى، هم در زمان خودش و هم پس از او مورد عنايت و مراجعه علمابوده، به طورى كه فقيه بزرگ شيعه مرحوم «سيد كاظم يزدى» صاحب «عروه» - رضوان الله تعالى عليه - هميشه سه كتاب مهم فقهى در نزدش عزيز و مورد مراجعهبوده كه يكى از آنها مستند مرحوم نراقى است (5) مرحوم نراقى از روحى لطيف و ذوقى سرشار برخوردار بوده، و اشعار عرفانى و اخلاقىبسيارى سروده كه حاوى مضامين توحيدى است و در دو ديوان به نام او جمعآورى شده.
يكى «ديوان اشعار» و ديگرى ديوان مثنويات او كه به نام «طاقديس» مشهور است و بارهادر ايران چاپ شده.
كتاب طاقديس كه به سبك و روش مثنوى ملاى رومى است، شامل قصصو داستانهاى اخلاقى و تربيتى است كه با نظمى شيوا و دلنشين به رشته تحرير در آمده.او دراشعارش به صفايى تخلص مىكرده.از اشعار نغز اوست:
ساقى به ياد يار بده ساغرى ز مى از آن گنه چه باك كه باشد به ياد وى
من ژنده پوش يارم و دارم به جان او ننگ از قباى قيصر و عار از كلاه كى
تا كى دلا به مدرسه طامات طرهات بشنو حديثيار دو روزى ز ناى نى
واعظ مگو حديثبهشت و قصور و حور ماتوسن هوا و هوس كردهايم پى
ما عندليب گلشن قدسيم باغ ما ايمن بود زباد خزان و هواى دى
زاهد برو چه طعنه مستى زنى كه هست مست از خيال دوست صفايى نه مست مى (6)
يا رب ز بخت ماست كه شد ناله بىاثر يا هرگز آه و ناله و زارى اثر نداشت
زان بى نشان ز هر كه نشان جستم اى عجب ديدم چو من ز هيچ نشانى خبر نداشت
گفتم علاج غم به دعاى سحر كنم غافل از اينكه تيره شب ما سحر نداشت
دردا كه دوش طاعتسى سال خويش را دادم به مىفروش به يك جرعه برنداشت
دنيا و آخرت همه دادم به عشق و بس شادم كه اين معامله يك جو ضرر نداشت
گر ترك عشق كرد صفايى عجب مدار بيچاره تاب محنت از اين بيشتر نداشت (7)
اى خدا خواهم برون از هر دو عالم عالمى تا ز رنج جسم و جان آنجا برآسايم دمى
اين خمار كهنه ما را كجا باشد علاج از سبو يا خم دريغا گر ز مى بودى يمى
زخم دل را مرهمى جستم طبيبى ديد و گفت زخم شست قاتلى هست اين ندارد مرهمى
آدمى زادى كه مىگويند، اگر اين مردمند اى خوشا جايى كه در آنجا نباشد آدمى (8)
نظرات ()