نویسنده :
علی رضا - ساعت ۱:٥۸ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
دانشمند دنياپرست و منحرف
تفسير نمونه ج : 7 ص : 11
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِى ءَاتَيْنَهُ ءَايَتِنَا فَانسلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشيْطنُ فَكانَ مِنَ الْغَاوِينَ)175( وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَهُ بهَا وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلى الأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكلْبِ إِن تحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَث أَوْ تَترُكهُ يَلْهَث ذَّلِك مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِئَايَتِنَا فَاقْصصِ الْقَصص لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ)176( ساءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِئَايَتِنَا وَ أَنفُسهُمْ كانُوا يَظلِمُونَ)177( مَن يهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِى وَ مَن يُضلِلْ فَأُولَئك هُمُ الخَْسِرُونَ)178(
ترجمه :
175 - و براى آنها بخوان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم ولى ) سرانجام ( از ) دستور ( آنها خارج گشت و شيطان به او دست يافت و از گمراهان شد .
176 - و اگر مىخواستيم ) مقام ( او را با اين آيات ) و علوم و دانشها ( بالا مىبرديم ) اما اجبار بر خلاف سنت ماست لذا او را به حال خود رها ساختيم ( ولى او به پستى گرائيد و از هواى نفس خويش پيروى كرد او همچون سگ ) هار ( است كه اگر به او حمله كنى دهانش را باز و زبانش را برون خواهد كرد و اگر او را به حال خود واگذارى باز همين كار را مىكند ) گوئى آنچنان تشنه دنيا پرستى است كه هرگز سيراب نمىشود ( اين مثل جمعيتى است كه آيات ما را تكذيب كردند اين داستانها را ) براى آنها ( بازگو كن شايد بينديشند ) و بيدار شوند ( .
177 - چه بد مثلى دارند گروهى كه آيات ما را تكذيب كردند ولى آنها به خودشان ستم مىكردند .
178 - آن كس را كه خدا هدايت كند هدايت يافته ) واقعى ( او است و آنها را كه ) به خاطر اعمالشان ( گمراه سازد زيانكاران ) واقعى ( آنهايند .
تفسير نمونه ج : 7 ص : 12
تفسير :
دانشمندى كه در خدمت فراعنه در آيد
در اين آيات اشاره به يكى ديگر از داستانهاى بنى اسرائيل شده است كه يك الگو و نمونه ، براى همه كسانى كه داراى چنين صفاتى هستند ، محسوب مىشود .
همانطور كه در لابلاى تفسير آيات خواهيم خواند ، مفسران احتمالات متعددى در باره كسى كه اين آيات پيرامون او سخن مىگويد دادهاند ، ولى بدون شك مفهوم آيه همانند ساير آياتى كه در شرائط خاصى نازل مىگردد ، كلى و همگانى و عمومى است .
در آيه نخست روى سخن را به پيامبر كرده مىگويد : داستان آن كس را كه آيات خود را به او داديم ولى سرانجام از آنها خارج شد و گرفتار وسوسههاى شيطان گشت و از گمراهان گرديد ، براى آنها بخوان ) و اتل عليهم نبا الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين ( .
اين آيه به روشنى اشاره به داستان كسى مىكند كه نخست در صف مؤمنان بوده و حامل آيات و علوم الهى گشته ، سپس از اين مسير گام بيرون نهاده ، به همين جهت شيطان به وسوسه او پرداخته ، و عاقبت كارش به گمراهى و بدبختى كشيده شده است .
تعبير انسلخ كه از ماده انسلاخ و در اصل به معنى از پوست بيرون آمدن است ، نشان مىدهد كه آيات و علوم الهى در آغاز چنان به او احاطه داشت كه همچون پوست تن او شده بود ، اما ناگهان از اين پوست بيرون آمد و با يك چرخش تند ، مسير خود را به كلى تغيير داد ! .
از تعبير فاتبعه الشيطان چنين استفاده مىشود كه در آغاز شيطان تقريبا
تفسير نمونه ج : 7 ص : 13
از او قطع اميد كرده بود ، چرا كه او كاملا در مسير حق قرار داشت ، اما پس از انحراف مزبور ، شيطان به سرعت او را تعقيب كرد و به او رسيد و بر سر راهش نشست و به وسوسهگرى پرداخت ، و سرانجام او را در صف گمراهان و شقاوتمندان قرار داد .
آيه بعد اين موضوع را چنين تكميل مىكند كه اگر مىخواستيم ، مىتوانستيم او را در همان مسير حق به اجبار نگاه داريم و به وسيله آن آيات و علوم ، مقام والا بدهيم ) و لو شئنا لرفعناه بها ( .
ولى مسلم است كه نگاهدارى اجبارى افراد در مسير حق با سنت پروردگار كه سنت اختيار و آزادى اراده است ، سازگار نيست و نشانه شخصيت و عظمت كسى نخواهد بود ، لذا بلافاصله اضافه مىكند : ما او را به اختيارش واگذارديم و او به جاى اينكه با استفاده از علوم و دانش خويش هر روز مقام بالاترى را بپيمايد به پستى گرائيد و بر اثر پيروى از هوى و هوس مراحل سقوط را طى كرد ) و لكنه اخلد الى الارض و اتبع هواه ( .
اخلد از ماده اخلاد به معنى سكونت دائمى در يكجا اختيار كردن است ، بنابر اين اخلد الى الارض يعنى براى هميشه به زمين چسبيد كه در اينجا كنايه از جهان ماده و زرق و برق و لذات نامشروع زندگى مادى است .
سپس اين شخص را تشبيه به سگى مىكند كه هميشه زبان خود را همانند حيوانات تشنه بيرون آورده ، مىگويد : او همانند سگ است كه اگر به او حمله كنى دهانش باز و زبانش بيرون است و اگر او را به حال خود واگذارى باز چنين است ) فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث ( .
تفسير نمونه ج : 7 ص : 14
او بر اثر شدت هوا پرستى و چسبيدن به لذات جهان ماده ، يك حال عطش نامحدود و پايانناپذير به خود گرفته كه همواره دنبال دنيا پرستى مىرود ، نه به خاطر نياز و احتياج بلكه به شكل بيمار گونهاى همچون يك سگ هار كه بر اثر بيمارى هارى حالت عطش كاذب به او دست مىدهد و در هيچ حال سيراب نمىشود اين همان حالت دنيا پرستان و هوا پرستان دون همت است ، كه هر قدر بيندوزند باز هم احساس سيرى نمىكنند .
سپس اضافه مىكند كه اين مثل مخصوص به اين شخص معين نيست ، بلكه مثالى است براى همه جمعيتهائى كه آيات خدا را تكذيب كنند ) ذلك مثل القوم الذين كذبوا باياتنا ( .
اين داستانها را براى آنها بازگو كن ، شايد در باره آن بينديشند و مسير صحيحى را پيدا كنند ) فاقصص القصص لعلهم يتفكرون ( .
بلعم باعورا دانشمند دنياپرست و منحرف
همان گونه كه ملاحظه كرديد آيات فوق نامى از كسى نبرده بلكه سخن از يك عالم و دانشمند مىگويد كه نخست در مسير حق بود ، آنچنان كه هيچكس فكر نمىكرد روزى منحرف شود اما سرانجام دنيا پرستى و پيروى از هواى نفس چنان به سقوطش كشانيد كه در صف گمراهان و پيروان شيطان قرار گرفت .
ولى از بسيارى از روايات و كلمات مفسران استفاده مىشود كه منظور از اين شخص مردى به نام بلعم باعورا بوده است كه در عصر موسى )عليهالسلام( زندگى مىكرد و از دانشمندان و علماى مشهور بنى اسرائيل محسوب مىشد ، و حتى موسى )عليهالسلام( از وجود او به عنوان يك مبلغ نيرومند استفاده مىكرد ، و كارش در اين راه آنقدر بالا گرفت كه دعايش در پيشگاه خدا به اجابت مىرسيد ، ولى بر اثر تمايل به فرعون و وعد و وعيدهاى او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست
تفسير نمونه ج : 7 ص : 15
داد ، تا آنجا كه در صف مخالفان موسى )عليهالسلام( قرار گرفت .
اما اينكه بعضى احتمال دادهاند شخص امية بن ابى الصلت همان شاعر معروف زمان جاهليت است كه نخست بر اثر آگاهى از كتب آسمانى پيشين در انتظار ظهور آخرين پيامبر بود ، ولى كم كم به اين فكر فرو رفت كه ممكن است پيامبر خودش باشد و به همين دليل پس از بعثت پيامبر اسلام )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( نسبت به او حسد ورزيد و بناى مخالفت را گذاشت .
و يا اينكه منظور ابو عامر راهب معروف است كه در زمان جاهليت ، مردم را نويد به ظهور پيامبر اسلام )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( مىداد ، اما پس از ظهور پيامبر ، راه مخالفت را پيش گرفت ، هر دو احتمال بسيار بعيد به نظر مىرسد .
زيرا جمله و اتل و كلمه نبا و جمله فاقصص القصص نشان مىدهد كه اين جريان مربوط به افراد معاصر پيامبر )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( نبوده بلكه از سر گذشت اقوام پيشين است ، به علاوه سوره اعراف از سورههايى است كه در مكه نازل شده و داستان ابو عامر ، راهب و امية بن صلت مربوط به مدينه است .
ولى از آنجا كه افرادى همانند بلعم در عصر و زمان پيامبر )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( همانند ابو عامر و امية بن ابى الصلت وجود داشتهاند ، مفهوم آيات بر آنها تطبيق شده است ، همانگونه كه بر افراد مشابه او در هر عصر و زمان نيز منطبق خواهد شد و گر نه اصل داستان مربوط به غير بلعم نيست .
در تفسير المنار از پيامبر اسلام )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( چنين نقل شده كه مثل بلعم بن باعورا در بنى اسرائيل همانند امية بن ابى الصلت در اين امت است .
تفسير نمونه ج : 7 ص : 16
همچنين از امام باقر )عليهالسلام( روايت شده كه فرمود : الاصل فى ذلك بلعم ، ثم ضربه الله مثلا لكل مؤثر هواه على هدى الله من اهل القبلة : يعنى اصل آيه در باره بلعم است ، سپس خداوند آن را به عنوان يك مثال در باره كسانى كه هوا - پرستى را بر خدا پرستى و هدايت الهى در اين امت مقدم بشمرند ، بيان كرده .
اصولا كمتر خطرى در جوامع انسانى به اندازه خطر دانشمندانى است كه علم و دانش خود را در اختيار فراعنه و جباران عصر خود قرار مىدهند و در اثر هوا پرستى و تمايل به زرق و برق جهان ماده ) و اخلاد الى الارض ( همه سرمايههاى فكرى خود را در اختيار طاغوتها مىگذارند ، و آنها نيز براى تحميق مردم عوام از وجود اينگونه افراد حد اكثر استفاده را مىكنند .
اين موضوع اختصاص به زمان موسى )عليهالسلام( يا ساير پيامبران نداشته ، بعد از عصر پيامبر اسلام )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( و تا به امروز نيز ادامه دارد كه بلعم باعوراها و بو راهبها و امية بن ابى الصلتها علم و دانش و نفوذ اجتماعى خود را در برابر درهم و دينار يا مقام و يا به خاطر انگيزه حسد در اختيار گروههاى منافق و دشمنان حق و فراعنه و بنى اميهها و بنىعباسها و طاغوتها داده و مىدهند .
اين گروه از دانشمندان نشانههائى دارند كه در آيات فوق بيان شده و به وسيله آن مىتوان آنها را شناخت ، آنها هواپرستانى هستند كه خداى خود را فراموش كردهاند ، آنها همتهائى پست دارند كه به جاى توجه به شخصيت برتر و مقام والا در پيشگاه خدا و خلق خدا به پستى مىگرايند ، و به خاطر همين دونهمتى همه چيز خود را از دست مىدهند ، آنها تحت وسوسههاى شديد شيطان قرار دارند و به آسانى قابل خريد و فروشند آنها همانند سگهاى بيمارى هستند كه هرگز سيراب نمىگردند و روى اين جهات مسير حق را رها كرده ، در بيراههها سرگردان
تفسير نمونه ج : 7 ص : 17
مىشوند و پيشواى گمراهانند بايد اين گونه افراد را شناخت و به شدت از آنها برحذر بود .
دو آيه بعد در واقع يك نتيجه كلى و عمومى از سرگذشت بلعم و علماى دنيا پرست گرفته ، نخست مىگويد : چه بد مثلى دارند آنها كه آيات ما را انكار كردند و چه بد عاقبت و سرنوشتى در انتظار آنها است ) ساء مثلا القوم الذين كذبوا باياتنا ( .
ولى آنها به ما ظلم و ستم نمىكردند ، بلكه بر خويشتن ستم روا مىداشتند ) و انفسهم كانوا يظلمون ( .
چه ستمى از اين بالاتر كه سرمايههاى معنوى علوم و دانشهاى خويش را كه مىتواند باعث سربلندى خود آنها و جامعههايشان گردد در اختيار صاحبان زر و زور مىگذارند و به بهاى ناچيز مىفروشند و سرانجام خود و جامعهاى را به سقوط مىكشانند .
اما به هوش باشيد كه رهائى از اينگونه لغزشها و دامهاى شيطانى ، بى توفيق و هدايت الهى ممكن نيست ، و دام بسيار سخت است ، مگر يار شود لطف خدا آنكس را كه خدا هدايت كند و توفيق را رفيق راهش سازد ، هدايت يافته واقعى او است ) من يهد الله فهو المهتدى ( .
آنكس را كه خداوند بر اثر اعمالش به حال خود رها سازد يا وسائل پيروزى و موفقيت را در برابر وسوسههاى شيطانى از او بگيرد ، زيانكار واقعى او است ) و من يضلل فاولئك هم الخاسرون ( .
بارها گفتهايم كه هدايت و اضلال الهى نه جنبه اجبارى دارد و نه بى دليل و بى حساب است ، منظور از اين دو فراهم ساختن زمينههاى هدايت ، و يا
تفسير نمونه ج : 7 ص : 18
باز گرفتن اينگونه زمينهها است ، آنهم به خاطر اعمال نيك و بدى كه انسان قبلا انجام داده است ، و در هر حال تصميم نهائى با خود انسان است ، بنابر اين آيه فوق با آيات گذشته كه اصل آزادى اراده را تاييد مىكرد كاملا انطباق دارد و منافاتى در ميان آنها نيست .
نویسنده :
علی رضا - ساعت ۱:٥۱ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
از چنين پيامبرى پيروى كنيد
تفسير نمونه ج : 6 ص : 395
الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسولَ النَّبىَّ الأُمِّىَّ الَّذِى يجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِندَهُمْ فى التَّوْرَاةِ وَ الانجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنهَاهُمْ عَنِ الْمُنكرِ وَ يحِلُّ لَهُمُ الطيِّبَتِ وَ يحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَئث وَ يَضعُ عَنْهُمْ إِصرَهُمْ وَ الأَغْلَلَ الَّتى كانَت عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ ءَامَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنزِلَ مَعَهُ أُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ)157(
ترجمه :
157 - آنها كه از فرستاده ) خدا ) پيامبر امى پيروى مىكنند كسى كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه نزدشان است مىيابند و آنها را به معروف دستور مىدهد و از منكر باز مىدارد ، پاكيزهها را براى آنها حلال مىشمرد ، ناپاكها را تحريم مىكند ، و بارهاى سنگين و زنجيرهائى را كه بر آنها بود ( از دوش و گردنشان ) برمىدارد آنها كه به او ايمان آوردند و حمايتش كردند و ياريش نمودند و از نورى كه با او نازل شده پيروى كردند آنان رستگارانند .
تفسير : از چنين پيامبرى پيروى كنيد
اين آيه در حقيقت ، مكمل آيه گذشته درباره صفات كسانى است كه مشمول رحمت واسعه پروردگار هستند ، يعنى پس از ذكر صفات سهگانه تقوى و اداء زكات و ايمان به آيات پروردگار ، در اين آيه صفات ديگرى به عنوان توضيح براى آنها ذكر مىكند و آن پيروى از پيامبر اسلام )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( است ، زيرا ايمان به خدا از ايمان به پيامبر )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( و پيروى از مكتبش جدائىناپذير است ، همچنين
تفسير نمونه ج : 6 ص : 396
تقوا و زكات نيز بدون پيروى از رهبرى او تكميل نمىشود .
لذا مىگويد : كسانى مشمول اين رحمت مىشوند كه از فرستاده پروردگار پيروى كنند ) الذين يتبعون الرسول ( .
سپس براى اين رسول ، شش صفت علاوه بر مقام رسالت بيان مىكند :
1 - او پيامبر خدا است ) النبى ( .
نبى به كسى گفته مىشود كه پيام خدا را بيان مىكند و به او ، وحى نازل مىشود - هر چند مامور به دعوت و تبليغ نباشد - اما رسول كسى است كه علاوه بر مقام نبوت ، مامور به دعوت و تبليغ به سوى آئين خدا و ايستادگى در اين مسير مىباشد .
در حقيقت رسالت مقامى است بالاتر از نبوت ، بنابراين در معنى رسالت ، نبوت هم افتاده است ، ولى چون آيه در مقام تشريح و توضيح و تفصيل پيامبر )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( است ، آن دو را مستقلا ذكر كرده .
در واقع آنچه به طور سربسته در مفهوم رسول افتاده ، به صورت مستقل و روشن به عنوان تجزيه و تحليل صفات او ذكر شده است .
2 - پيامبرى كه درس نخوانده و از ميان توده جمعيت برخاسته ، از سرزمين مكه ام القرى ، كانون اصلى توحيد طلوع كرده است ) الامى ( .
درباره مفهوم امى كه از ماده ام بمعنى مادر يا امت به معنى جمعيت گرفته شده است در ميان مفسران گفتگو است ، جمعى آنرا به معنى درس نخوانده مىدانند ، يعنى به همان حالتى كه از مادر متولد شده باقى مانده و مكتب استادى را نديده است ، و بعضى آن را به معنى كسى كه از ميان امت و توده مردم برخاسته ، نه از ميان اشراف ، و مترفين و جباران ، و بعضى به مناسبت اينكه مكه را ام القرى مىگويند اين كلمه را مرادف مكى دانستهاند .
روايات اسلامى كه در منابع مختلف حديث وارد شده نيز بعضى آنرا
تفسير نمونه ج : 6 ص : 397
به معنى درس نخوانده و بعضى آنرا به معنى مكى تفسير كردهاند .
ولى هيچ مانعى ندارد كه كلمه امى اشاره به هر سه مفهوم بوده باشد و بارها گفتهايم كه استعمال يك لفظ در چند معنى ، هيچگونه مانعى ندارد ، و در ادبيات عرب شواهد فراوانى براى اين موضوع وجود دارد .
) درباره امى بودن پيامبر )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( بعد از تكميل تفسير اين آيه مشروحا بحث خواهيم كرد ( .
3 - پيامبرى كه صفات و علامات و نشانهها و دلائل حقانيت او را در كتب آسمانى پيشين ) تورات و انجيل ( مشاهده مىكنند ) الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل ( .
در زمينه وجود بشارات مختلف در كتب عهدين ) تورات و انجيل ( حتى تورات و انجيل تحريف يافته كنونى نيز پس از تكميل تفسير اين آيه بحث جداگانه خواهيم داشت .
4 - پيامبرى كه محتواى دعوت او با فرمان عقل كاملا سازگار است ، به نيكيها و آنچه خرد آن را مىشناسد و نزدش معروف است ، دعوت مىكند ، و از بديها و زشتيها و آنچه خرد ناشناس مىشمرد ، نهى مىنمايد ) يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر ( .
5 - محتواى دعوت او با فطرت سليم همآهنگ است ، طيبات و آنچه را طبع سليم مىپسندد ، براى آنها حلال مىشمرد ، و آنچه خبيث و تنفرآميز مىباشد بر آنها تحريم مىكند ) و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث ( .
6 - او بسان مدعيان دروغين نبوت و رسالت كه هدفشان به زنجير كشيدن تودههاى مردم و استعمار و استثمار آنها است ، نيست ، نه تنها بندى بر آنها نمىگذارد ، بلكه بارها را از دوش آنان برمىدارد ، و غل و زنجيرهائى را كه
تفسير نمونه ج : 6 ص : 398
بر دست و پا و گردنشان سنگينى مىكرد ، مىشكند ) و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم ( .
و چون اين صفات ششگانه به ضميمه مقام رسالت كه مجموعا هفت صفت مىشود ، رويهمرفته نشانه روشن و دليل آشكارى بر صدق دعوت او است اضافه مىكند : كسانى كه به او ايمان بياورند و مقامش را بزرگ بشمرند و او را در ابلاغ رسالتش يارى كنند ، و از نور آشكارى كه با او نازل شده يعنى قرآن مجيد پيروى كنند ، بدون شك چنين افرادى رستگارانند ) فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئك هم المفلحون ( .
عزروه از ماده تعزير به معنى حمايت و يارى كردن آميخته با احترام و بزرگداشت است ، و بعضى گفتهاند كه اصل آن به معنى ، منع و جلوگيرى است ، اگر جلوگيرى از دشمن باشد ، مفهوم آن يارى كردن است ، و اگر جلوگيرى از گناه باشد ، مفهوم آن مجازات و تنبيه است ، و لذا به مجازاتهاى خفيف تعزير مىگويند .
قابل توجه اينكه در آيه فوق به جاى انزل اليه انزل معه ) با او نازل گرديد ( آمده است ، در حالى كه مىدانيم شخص پيامبر )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( نزولى از آسمان نداشت ، ولى چون نبوت و رسالت او همراه قرآن از طرف خدا نازل شد ، تعبير به معه شده است .
نویسنده :
علی رضا - ساعت ۱:٤٢ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
1 - معروف و منكر چيست ؟
معروف در لغت به معنى شناخته شده ) از ماده عرف ( و منكر به معنى ناشناس ) از ماده انكار ( است .
و به اين ترتيب كارهاى نيك ، امورى شناخته شده ، و كارهاى زشت و ناپسند ، امورى ناشناس معرفى شدهاند .
چه اينكه فطرت پاك انسانى با دسته اول آشنا و با دوم نا آشنا است !
2 - آيا امر به معروف يك وظيفه عقلى است يا تعبدى ؟
جمعى از دانشمندان اسلامى معتقدند كه وجوب اين دو وظيفه تنها با دليل نقلى ثابت شده ، و عقل فرمان نمىدهد كه انسان ديگرى را از كار بدى كه زيانش تنها متوجه خود او است باز دارد .
ولى با توجه به پيوندهاى اجتماعى و اينكه هيچ كار بدى در اجتماع انسانى در نقطه خاصى محدود نمىشود ، بلكه هر چه باشد همانند آتشى ممكن است به نقاط ديگر سرايت كند ، عقلى بودن اين دو وظيفه مشخص مىشود .
به عبارت ديگر : در اجتماع چيزى به عنوان ضرر فردى وجود ندارد ، و هر زيان فردى امكان اين را دارد كه به صورت يك زيان اجتماعى درآيد ، و به - همين دليل منطق و عقل به افراد اجتماع اجازه مىدهد كه در پاك نگه داشتن محيط زيست خود از هر گونه تلاش و كوششى خود دارى نكنند .
اتفاقا در بعضى از احاديث به اين موضوع اشاره شده است .
از پيغمبر اكرم )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( چنين نقل شده كه فرمود : يك فرد گنهكار ، در ميان مردم همانند كسى است كه با جمعى سوار كشتى شود ، و به هنگامى كه در وسط دريا قرار گيرد تبرى
تفسير نمونه ج : 3 ص : 38
برداشته و به سوراخ كردن موضعى كه در آن نشسته است بپردازد ، و هر گاه به او اعتراض كنند ، در جواب بگويد من در سهم خود تصرف مىكنم ! ، اگر ديگران او را از اين عمل خطرناك باز ندارند ، طولى نمىكشد كه آب دريا به داخل كشتى نفوذ كرده و يكباره همگى در دريا غرق مىشوند .
پيامبر )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( با اين مثال جالب منطقى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را مجسم ساخته ، و حق نظارت فرد بر اجتماع را يك حق طبيعى كه ناشى از پيوند سرنوشتهاست ، مىداند .
3 - اهميت امر به معروف و نهى از منكر
علاوه بر آيات فراوان قرآن مجيد احاديث زيادى در منابع معتبر اسلامى نيز در باره اهميت اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى وارد شده است كه در آنها به خطرات و عواقب شومى كه بر اثر ترك اين دو وظيفه در جامعه بوجود ميايد اشاره گرديده ، به عنوان نمونه :
1 - امام باقر )عليهالسلام( ميفرمايد ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضة عظيمة بها تقام الفرائض و تامن المذاهب و تحل المكاسب و ترد المظالم و تعمر الارض و ينتصف من الاعداء و يستقيم الامر : امر به معروف و نهى از منكر دو فريضه بزرگ الهى است كه بقيه فرائض با آنها برپا مىشوند ، و بوسيله اين دو ، راهها امن مىگردد ، و كسب و كار مردم حلال مىشود ، حقوق افراد تامين مىگردد ، و در سايه آن زمينها آباد ، و از دشمنان انتقام گرفته مىشود ، و در پرتو آن همه كارها روبراه مىگردد .
2 - پيغمبر اكرم مىفرمايد : من امر بالمعروف و نهى عن المنكر فهو خليفة الله فى ارضه و خليفة رسول الله و خليفة كتابه : كسى كه امر بمعروف و نهى از منكر كند جانشين خداوند در زمين ، و
تفسير نمونه ج : 3 ص : 39
جانشين پيامبر و كتاب او است .
از اين حديث بخوبى استفاده مىشود كه اين فريضه بزرگ قبل از هر چيز يك برنامه الهى است و بعثت پيامبران و نزول كتب آسمانى همه جزء اين برنامه است .
3 - مردى خدمت پيامبر آمد - در حالى كه حضرت بر فراز منبر نشسته بود - و پرسيد .
من خير الناس : از همه مردم بهتر كيست ؟ پيامبر فرمود : آمرهم بالمعروف و انهاهم عن المنكر و اتقاهم لله و ارضاهم : آن كس كه از همه بيشتر امر بمعروف و نهى از منكر كند و آن كس كه از همه پرهيزگارتر باشد و در راه خشنودى خدا از همه بيشتر گام بردارد .
4 - در حديث ديگرى از پيامبر اكرم )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( نقل شده كه فرمود : بايد امر به - معروف و نهى از منكر كنيد و گر نه خداوند ستمگرى را بر شما مسلط مىكند كه نه به پيران احترام مىگذارد ، و نه بخوردسالان رحم مىكند ، نيكان و صالحان شما دعا مىكنند ولى مستجاب نمىشود و از خداوند يارى مىطلبند اما خدا به آنها كمك نمىكند و حتى توبه مىكنند و خدا از گناهانشان درنمىگذرد .
اينها همه واكنش طبيعى اعمال جمعيتى است كه اين وظيفه بزرگ اجتماعى را تعطيل كنند زيرا بدون نظارت عمومى ، جريان امور از دست نيكان خارج مىشود ، و بدان ميدان اجتماع را تسخير مىكنند ، و اينكه در حديث فوق مىفرمايد حتى توبه آنها قبول نمىشود به خاطر آن است كه توبه با ادامه سكوت آنها در برابر مفاسد مفهوم صحيحى ندارد مگر اينكه در برنامه خود تجديد نظر كنند .
5 - على )عليهالسلام( مىفرمايد : و ما اعمال البر كلها و الجهاد فى سبيل الله عند
تفسير نمونه ج : 3 ص : 40
الامر بالمعروف و النهى عن المنكر الا كنفثة فى بحر لجى : تمام كارهاى نيك و حتى جهاد در راه خدا در برابر امر بمعروف و نهى از منكر چون آب دهان است در برابر درياى پهناور ! اين همه تاكيدات به خاطر آن است كه اين دو وظيفه بزرگ در حقيقت ضامن اجراى بقيه وظائف فردى و اجتماعى است ، و در حكم روح و جان آنها محسوب مىشود ، و با تعطيل آنها تمام احكام و اصول اخلاقى ارزش خود را از دست خواهد داد .
4 - آيا امر به معروف موجب سلب آزادى است ؟
در پاسخ اين سؤال بايد گفت با اينكه به طور مسلم زندگانى دستجمعى براى افراد بشر فوائد و بركات فراوانى دارد و حتى اين نوع مزايا انسان را وادار به - زندگانى اجتماعى كرده است ، ولى در مقابل آن محدوديتهائى نيز براى او ببار مىآورد ، و چون در برابر فوائد بيشمار زندگى دستجمعى ضرر اين نوع محدوديتها جزئى و ناچيز است لذا بشر از روز اول تن به زندگى اجتماعى داده و محدوديتها را پذيرفته است ، و از آنجا كه در زندگى اجتماعى سرنوشت افراد بهم مربوط است ، و به اصطلاح افراد اجتماع در سرنوشت يكديگر اثر دارند حق نظارت در اعمال ديگران حق طبيعى و خاصيت زندگى دستجمعى است ، چنانچه اين مطلب به طرز جالبى در حديثى كه سابقا از پيامبر اكرم )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( نقل كرديم آمده است .
بنابر اين انجام اين فريضه نه تنها با آزاديهاى فردى مخالف نيست ، بلكه وظيفهاى است كه افراد در مقابل يكديگر دارند .
5 - آيا امر به معروف توليد هرج و مرج نمىكند ؟
سؤال ديگرى كه در اينجا مطرح مىشود اين است كه : هر گاه بنا شود كه
تفسير نمونه ج : 3 ص : 41
همه مردم در وضع اجتماع دخالت كرده و بر اعمال يكديگر نظارت كنند ، توليد هرج و مرج و برخوردهاى مختلف در جامعه مىگردد ، و با مسئله تقسيم وظائف و مسئوليتها در اجتماع مخالف است .
در پاسخ اين سؤال بايد گفت : از بحثهاى گذشته اين حقيقت روشن شد كه امر به معروف و نهى از منكر داراى دو مرحله است ، مرحله نخست كه جنبه عمومى دارد ، شعاع آن محدود است ، و از تذكر و اندرز دادن و اعتراض و انتقاد نمودن و مانند آن تجاوز نمىكند ، مسلما يك اجتماع زنده بايد تمام نفراتش در برابر مفاسد داراى چنين مسئوليتى باشند .
ولى مرحله دوم كه مخصوص جمعيت معينى است و از شؤون حكومت اسلامى محسوب مىشود ، قدرت بسيار وسيعى دارد ، به اين معنى كه اگر نياز به شدت عمل و حتى قصاص و اجراى حدود باشد اين جمعيت اختيار دارند كه زير نظر حاكم شرع و متصديان حكومت اسلامى انجام وظيفه كنند .
بنابر اين با توجه به مراحل مختلف امر به معروف و نهى از منكر ، و حدود و مقررات هر يك ، نه تنها هرج و مرجى در اجتماع توليد نمىشود ، بلكه اجتماع از صورت يك جامعه مرده و فاقد تحرك بيرون آمده به يك جامعه زنده تبديل مىگردد .
6 - امر به معروف از خشونت جدا است ؟
در پايان اين بحث تذكر اين نكته نيز لازم است كه بايد در انجام اين فريضه الهى و دعوت به سوى حق و مبارزه با فساد ، دلسوزى و حسن نيت و پاكى هدف را فراموش نكرد ، و جز در موارد ضرورت از راههاى مسالمتآميز وارد شد ، نبايد انجام اين وظيفه را مساوى با خشونت گرفت .
ولى متاسفانه بعضى افراد به هنگام انجام اين وظيفه ، در غير مورد ضرورت ، از راه خشونت آميز وارد مىشوند ، و گاهى متوسل به الفاظ زشت و زننده مىگردند ،
تفسير نمونه ج : 3 ص : 42
و لذا مىبينيم اين نوع امر به معروفها نه تنها اثر خوبى از خود نمىگذارد ، بلكه گاهى نتيجه معكوس هم مىدهد ، در حاليكه روش پيامبر )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( و سيره ائمه هدى )عليهمالسلام( نشان مىدهد كه آنها به هنگام اجراى اين دو وظيفه آنها را با نهايت لطف و محبت مىآميختند ، و به همين دليل سرسختترين افراد به زودى در برابر آنها تسليم مىشدند .
در تفسير المنار در ذيل آيه چنين مىخوانيم : جوانى به خدمت پيامبر آمد و عرض كرد : اى پيامبر خدا آيا به من اجازه مىدهى زنا كنم ؟ ! با گفتن اين سخن فرياد مردم بلند شد و از گوشه و كنار به او اعتراض كردند ، ولى پيامبر با خونسردى و ملايمت فرمود : نزديك بيا ، جوان نزديك آمد ، و در برابر پيامبر نشست ، حضرت با محبت از او پرسيد آيا دوست دارى با مادر تو چنين كنند ؟ گفت : نه فدايت شوم ، فرمود : همينطور مردم راضى نيستند با مادرانشان چنين شود ، آيا دوست دارى با دختر تو چنين كنند ؟ گفت نه فدايت شوم ، فرمود : همينطور مردم در باره دخترانشان راضى نيستند ، بگو ببينم آيا براى خواهرت مىپسندى ؟ ! جوان مجددا انكار كرد ) و از سؤال خود به كلى پشيمان شد ( پيامبر سپس دست بر سينه او گذاشت و در حق او دعا كرد و فرمود : خدايا قلب او را پاك گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگى به بى عفتى نگاه دار .
از آن به بعد منفورترين كار در نزد اين جوان زنا بود ! ... اين بود نتيجه ملايمت و محبت در نهى از منكر .
و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جائهم البينات : در اين آيه مجددا بحث در پيرامون مسئله اتحاد و پرهيز از تفرقه و نفاق است ، اين آيه مسلمانان را از اينكه همانند اقوام پيشين ، همچون يهود و نصارى ، راه تفرقه و اختلاف را پيش گيرند و عذاب عظيم براى خود بخرند برحذر مىدارد ، و در حقيقت آنها را به مطالعه تاريخ پيشينيان ، و سرنوشت دردناك آنها پس از اختلاف و تفرقه دعوت مىكند .
تفسير نمونه ج : 3 ص : 43
اصرار و تاكيد قرآن مجيد در اين آيات ، در باره اجتناب از تفرقه و نفاق ، اشاره به اين است كه اين حادثه در آينده در اجتماع آنها وقوع خواهد يافت زيرا هر كجا قرآن در ترساندن از چيزى زياد اصرار نموده اشاره به وقوع و پيدايش آن مىباشد .
پيامبر اسلام نيز اين پيشبينى را قبلا كرد و صريحا به مسلمانان خبر داد كه : قوم يهود بعد از موسى 71 فرقه شدند و مسيحيان 72 فرقه و امت من بعد از من 73 فرقه خواهند شد .
ظاهرا عدد 70 اشاره به كثرت است و به اصطلاح عدد تكثيرى است نه شمارشى يعنى در ميان يهود يك طايفه بر حق بودند و طوائف زيادى بر باطل ، در ميان مسيحيان طوائف باطل فزونى گرفتند و حق همچنان در يك طايفه بود ، و در ميان مسلمانان اختلافات باز هم فزونى خواهد گرفت .
و طبق آنچه قرآن مجيد اشاره كرده و پيغمبر اكرم نيز خبر داده بود مسلمانان بعد از وفات او از طريق مستقيم كه يك راه بيش نبود منحرف شدند در عقايد مذهبى و حتى در خود دين پراكنده گشتند و به تكفير يكديگر پرداختند ، تا آنجا كه در ميان آنان گاه شمشير ، و گاه سب و لعن حكومت مىكرد ، كار بجائى كشيد كه بعضى از مسلمانان جان و مال همديگر را حلال ميدانستند و حتى بقدرى ميان مسلمانان عداوت و دشمنى ايجاد شده بود كه بعضى حاضر ميشدند به كفار بپيوندند و با برادران دينى خود جنگ كنند ! .
بدين ترتيب اتحاد و وحدت كه رمز موفقيت مسلمانان پيشين بود به نفاق و اختلاف مبدل گشت ، در نتيجه زندگى سعادتمندانه آنان بيك زندگى شقاوت بار تبديل شد ، و عظمت ديرين خود را از دست دادند .
تفسير نمونه ج : 3 ص : 44
اولئك لهم عذاب عظيم : كسانيكه با بودن ادله روشن در دين اختلاف كنند بعذاب عظيم و دردناكى گرفتار ميگردند .
بىشك نتيجه فورى اختلاف و نفاق ذلت و خوارى است و سر ذلت و خوارى هر ملت را در اختلاف و نفاق آنان بايد جستجو كرد ، جامعهايكه اساس قدرت و اركان همبستگىهاى آن با تيشههاى تفرقه در هم كوبيده شود ، سرزمين آنان براى هميشه جولانگاه بيگانگان و قلمرو حكومت استعمارگران خواهد بود ، راستى چه عذاب بزرگى است ! اما عذاب آخرت آنچنان كه خدا در قرآن بيان كرده است فوق العاده از اين عذاب هم شديدتر خواهد بود و در انتظار تفرقهاندازان و اختلافگرايان است .
نویسنده :
علی رضا - ساعت ۱:۳٧ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
اعتراف مورخان و دانشمندان
اهميت موضوع فوق ) وحدت و برادرى در ميان قبائل كينهتوز عرب ( از نظر دانشمندان و مورخان حتى دانشمندان و مورخان غير مسلمان مخفى نمانده و همگى با اعجاب فراوان از آن ياد كردهاند ، به عنوان نمونه : جانديونپورت دانشمند معروف انگليسى مىنويسد : ... محمد يك نفر عرب ساده ، قبائل پراكنده كوچك و برهنه و گرسنه كشور خودش را مبدل به - يك جامعه فشرده و با انضباط نمود و در ميان ملل روى زمين آنها را با صفات و اخلاق تازهاى معرفى كرد ، و در كمتر از سى سال ، اين طرز و روش امپراطور قسطنطنيه را مغلوب كرد ، و سلاطين ايران را از بين برد .
سوريه و بين النهرين و
تفسير نمونه ج : 3 ص : 31
مصر را تسخير كرد و دامنه فتوحاتش را از اقيانوس اطلس تا كرانه درياى خزر و تا رود سيحون بسط داد .
توماس كارل مىگويد : خداوند عرب را بوسيله اسلام از تاريكيها بسوى روشنائيها هدايت فرمود ، از ملت خموش و راكدى كه نه صدائى از آن مىآمد و نه حركتى محسوس بود ، ملتى بوجود آورد كه از گمنامى بسوى شهرت ، از سستى بسوى بيدارى ، از پستى بسوى فراز ، و از عجز و ناتوانى بسوى نيرومندى سوق داده شده ، نورشان از چهار سوى جهان مىتابيد .
از اعلان اسلام يك قرن بيشتر نگذشته بود كه مسلمانان يك پا در هندوستان و پاى ديگرى در اندلس نهادند و بالاخره در همين مدت كوتاه اسلام بر نصف دنيا نورافشانى ميكرد .
دكتر گوستاولوبون باين حقيقت اين چنين اعتراف كرده است : ... تا زمان اين حادثه حيرتانگيز يعنى اسلام كه دفعتا نژاد عرب را بلباس جهانگيرى و خلاق معانى بما نشان داد ، هيچيك از قسمتهاى عربستان نه جزء تاريخ تمدن شمرده مىشد و نه از حيث علم يا مذهب نشانى از آن بود .
نهرو دانشمند و سياستمدار فقيد هندى در اين باره مىنويسد : ... سرگذشت عرب و داستان اينكه چگونه بسرعت در آسيا و اروپا و افريقا توسعه يافتند و فرهنگ و تمدن عالى و بزرگى را بوجود آوردند يكى از شگفتيهاى تاريخ بشرى مىباشد ، نيرو و فكر تازهاى كه عربها را بيدار ساخت و ايشان را از اعتماد بنفس و قدرت سرشار ساخت اسلام بود ...
تفسير نمونه ج : 3 ص : 32
و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها : شفا در اصل لغت به كناره چاه و يا خندق و مانند آن گويند ، و شايد اطلاق شفه بر لب نيز بهمين مناسبت باشد ، و همچنين استعمال اين كلمه در بهبودى از بيمارى نيز بخاطر آن است كه انسان در كناره سلامت و تندرستى قرار مىگيرد .
در جمله بالا خداوند مىگويد : شما در گذشته در لبه گودالى از آتش بوديد كه هر آن ممكن بود در آن سقوط كنيد و همه چيز شما خاكستر گردد ! ، اما خداوند شما را نجات داد و از اين پرتگاه بنقطه امن و امانى كه همان نقطه برادرى و محبت بود رهنمون ساخت .
در اينكه منظور از نار در آيه آتش دوزخ است يا آتشهاى اين جهان در ميان مفسران گفتگو شده است ، ولى با توجه به مجموع آيه چنين بنظر ميرسد كه نار كنايه از جنگها و نزاعهائى بوده كه هر لحظه در دوران جاهليت به بهانهاى در ميان اعراب شعلهور مىشد ، قرآن مجيد باين جمله اوضاع خطرناك عصر جاهليت را منعكس مىسازد كه هر لحظه خطر جنگ و خونريزى آنها را تهديد مىكرد و خداوند در پرتو نور اسلام آنها را از آن وضع نجات داد و مسلما با نجات يافتن از وضع خطرناك گذشته از آتش سوزان دوزخ نيز نجات يافتند .
كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون : در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مىگويد : خداوند اين چنين آيات خود را روشن مىسازد تا هدايت شويد .
بنابر اين هدف نهائى هدايت و نجات شما است و چون پاى منافع و سرنوشت شما در ميان است بايد به آنچه گفته شد اهميت فراوان دهيد .
نویسنده :
علی رضا - ساعت ۱:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
هر جمعيتى سرانجامى دارد
وَ لِكلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لا يَستَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَستَقْدِمُونَ)34(
ترجمه :
34 - براى هر قوم و جمعيتى زمان و مدت ) معينى ( است و به هنگامى كه مدت آنها فرا رسد نه ساعتى از آن تاخير مىكنند و نه بر آن پيشى مىگيرند .
تفسير :
هر جمعيتى سرانجامى دارد
در اين آيه خداوند به يكى از قوانين آفرينش يعنى فنا و نيستى ملتها ، اشاره مىكند و بحثهاى مربوط به زندگى فرزندان آدم در روى زمين و سرانجام و سرنوشت گنهكاران كه در آيات قبل گفته شد با اين بحث روشنتر مىشود .
نخست مىگويد : براى هر امتى زمان و مدت معينى وجود دارد ) و لكل امة اجل ( .
و به هنگامى كه اين اجل فرا رسد ، نه لحظهاى تاخير خواهند كرد و نه لحظهاى بر آن پيشى مىگيرند ) فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون ( .
يعنى ملتهاى جهان همانند افراد ، داراى مرگ و حياتند ، ملتهائى از صفحه روى زمين برچيده مىشوند ، و بجاى آنها ملتهاى ديگرى قرار مىگيرند ، قانون مرگ و حيات مخصوص افراد انسان نيست بلكه اقوام و جمعيتها و جامعهها را نيز
تفسير نمونه ج : 6 ص : 158
در بر مىگيرد .
با اين تفاوت كه مرگ ملتها غالبا بر اثر انحراف از مسير حق و عدالت و روى آوردن به ظلم و ستم و غرق شدن در درياى شهوات و فرو رفتن در امواج تجمل پرستى و تنپرورى مىباشد .
هنگامى كه ملتهاى جهان در چنين مسيرهائى گام بگذارند ، و از قوانين مسلم آفرينش منحرف گردند ، سرمايههاى هستى خود را يكى پس از ديگرى از دست خواهند داد و سرانجام سقوط مىكنند .
بررسى فناى تمدنهائى همچون تمدن بابل ، و فراعنه مصر ، و قوم سبا ، و كلدانيان ، و آشوريان ، و مسلمانان اندلس ، و امثال آنها ، اين حقيقت را نشان مىدهد كه در لحظه فرا رسيدن فرمان نابودى كه بر اثر اوج گرفتن فساد صادر شده بود ، حتى ساعتى نتوانستند پايههاى لرزان حكومتهاى خويش را نگاه دارند .
بايد توجه داشت كه ساعت در لغت به معنى كمترين وقت است ، گاهى به معنى لحظه و گاهى به معنى مقدار كمى از زمان مىآيد اگر چه امروز معنى معروف آن يك بيست و چهارم مدت شبانه روز است .
نویسنده :
علی رضا - ساعت ۱:۳٠ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
نقش اتحاد در بقاى ملتها
با تمام گفتگوهائى كه در باره اثر اعجاز آميز اتحاد در پيشرفت اهداف
تفسير نمونه ج : 3 ص : 33
اجتماعى و سربلندى اجتماعات گفته شده است ، مىتوان گفت هنوز اثر واقعى آن شناخته نشده است .
امروز سدهاى عظيمى جز نتيجه بهم پيوستن قدرتهاى نا چيز دانههاى باران نيست و آنگاه به اهميت اتحاد و كوششهاى دسته جمعى انسانها واقف مىشويم .
در احاديث فراوانى كه از پيامبر و پيشوايان بزرگ اسلام به ما رسيده بلزوم و اهميت اين موضوع با عبارات مختلفى اشاره شده است : در يك مورد پيغمبر اكرم )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( مىفرمايد : المؤمن للمؤمن كالبنيان يشيد بعضه بعضا : افراد با ايمان نسبت بيكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن جزء ديگر را محكم نگاه مىدارد .
و نيز فرمود : المؤمنون كالنفس الواحدة : مؤمنان همچون يك روحند .
و نيز ميفرمايد : مثل المؤمنين فى توادهم و تراحمهم كمثل الجسد الواحد اذا اشتكى بعضه تداعى سائره بالسهر و الحمى : مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى بيكديگر همچون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود . در نقاط مختلف جهان برپا شده كه مبدء توليد بزرگترين نيروهاى صنعتى است و سرزمينهاى وسيعى را زير پوشش آبيارى و روشنائى خود قرار داده است ، اگر درست فكر كنيم مىبينيم اين قدرت عظيم چيزى
تفسير نمونه ج : 3 ص : 34
وَ لْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلى الخَْيرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالمَْعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ)104( وَ لا تَكُونُوا كالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَيِّنَت وَ أُولَئك لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ)105(
ترجمه :
104 - بايد از ميان شما جمعى دعوت به نيكى كنند و امر به معروف و نهى از منكر نمايند و آنها رستگارانند .
105 - و مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند و اختلاف كردند ) آنهم ( پس از آنكه نشانههاى روشن ) پروردگار ( به آنان رسيد ، و آنها عذاب عظيمى دارند .
تفسير
دعوت به حق و مبارزه با فساد
و لتكن منكم امة يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون .
امت در اصل از ماده ام به معنى هر چيزى است كه اشياء ديگرى به آن بضميمه گردد و به همين جهت امت به جماعتى كه جنبه وحدتى در ميان آنها باشد گفته مىشود خواه وحدت از نظر زمان يا از نظر مكان و يا از نظر هدف و مرام باشد ، بنابر اين به اشخاص متفرق و پراكنده امت گفته نمىشود .
به دنبال آيات پيشين كه مسئله اخوت و اتحاد را توصيف ميكرد در اين آيه اشاره به مسئله امر به معروف و نهى از منكر شده كه در حقيقت بمنزله
تفسير نمونه ج : 3 ص : 35
يك پوشش اجتماعى براى محافظت جمعيت است ، زيرا اگر مسئله امر به معروف و نهى از منكر در ميان نباشد عوامل مختلفى كه دشمن بقاى وحدت اجتماعى هستند ، همچون موريانه از درون ، ريشههاى اجتماع را مىخورند ، و آنرا از هم متلاشى ميسازند ، بنابر اين حفظ وحدت اجتماعى بدون نظارت عمومى ممكن نيست ! .
در آيه فوق دستور داده شده كه همواره در ميان مسلمانان بايد امتى باشند كه اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى را انجام دهند : مردم را به نيكىها دعوت كنند ، و از بدىها باز دارند .
و در پايان آيه تصريح مىكند كه فلاح و رستگارى تنها از اين راه ممكن است .
سؤال
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه ظاهر منكم امة اين است كه اين امت بعضى از جمعيت مسلمانان را تشكيل مىدهد ، نه همه آنها را ، و به اين ترتيب وظيفه امر به معروف و نهى از منكر جنبه عمومى نخواهد داشت ، بلكه وظيفه طايفه خاصى است ، اگر چه انتخاب و تربيت اين جمعيت ، وظيفه همه مردم است ، و به عبارت ديگر اين دو وظيفه واجب كفائى است نه عينى ، با اينكه از ديگر آيات قرآن بر مىآيد كه اين دو وظيفه جنبه عمومى دارد ، و به عبارت ديگر واجب عينى است نه واجب كفائى ، مثلا در چند آيه بعد از اين آيه مىخوانيم : كنتم خير امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر شما بهترين امتى بوديد كه بسود مردم مبعوث شديد ، چه اينكه امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد و در سوره العصر مىفرمايد : همه مردم در زيانند جز آنان كه ايمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و توصيه به صبر و استقامت مىكنند طبق اين آيات و مانند آنها اين دو وظيفه اختصاص به دسته معينى ندارد .
تفسير نمونه ج : 3 ص : 36
پاسخ
دقت در مجموع اين آيات پاسخ سؤال را روشن مىسازد ، زيرا چنين استفاده مىشود كه امر به معروف و نهى از منكر دو مرحله دارد : يكى مرحله فردى كه هر كس موظف است به تنهائى ناظر اعمال ديگران باشد ، و ديگرى مرحله دسته جمعى كه امتى موظفند براى پايان دادن به نابسامانيهاى اجتماع دست به - دست هم بدهند و با يكديگر تشريك مساعى كنند .
قسمت اول وظيفه عموم مردم است ، و چون جنبه فردى دارد طبعا شعاع آن محدود بتوانائى فرد است ، اما قسمت دوم شكل واجب كفائى بخود مىگيرد و چون جنبه دسته جمعى دارد و شعاع قدرت آن وسيع و طبعا از شئون حكومت اسلامى محسوب مىشود .
اين دو شكل از مبارزه با فساد و دعوت به سوى حق ، از شاهكارهاى قوانين اسلامى محسوب مىگردد ، و مسئله تقسيم كار را در سازمان حكومت اسلامى و لزوم تشكيل يك گروه نظارت بر وضع اجتماعى و سازمانهاى حكومت مشخص مىسازد .
سابق بر اين در ممالك اسلامى ) و امروز در پارهاى از كشورهاى اسلامى ، مانند حجاز ( با الهام از آيه فوق تشكيلاتى مخصوص مبارزه با فساد و دعوت به - انجام مسئوليتهاى اجتماعى به نام اداره حسبه و ماموران آن به نام محتسب و يا آمرين بمعروف وجود داشته است كه مامور بودند با همكارى يكديگر با هر گونه فساد و زشتكارى در ميان مردم ، و يا هر گونه ظلم و فساد در دستگاه حكومت مبارزه كنند ، و هم چنين مردم را به كارهاى نيك و پسنديده تشويق نمايند .
بنابر اين وجود اين جمعيت با آن قدرت وسيع ، هيچگونه منافاتى با عمومى بودن وظيفه امر بمعروف و نهى از منكر در شعاع فرد و با قدرت محدود ندارد .
تفسير نمونه ج : 3 ص : 37
از آنجا كه اين بحث از مباحث مهم قرآن مجيد است ، و در آيات فراوانى به آن اشاره شده ، لازم است نكاتى را در اينجا يادآور شويم :
نویسنده :
علی رضا - ساعت ۱٢:٠٤ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۱
حسد از ريشههاى كفر:
امام صادق عليه السلام فرمود:
اصول الكفر ثلاثة: الحرص و الاستكبار و الحسد.«» ريشههاى كفر سه چيز است: حرص، تكبّر و حسد.
سپس در باره حسد فرمود:
نقطههاىآغازدراخلاقعملى ص : 297 و أمّا الحسد فابنا آدم حيث قتل أحدهما صاحبه.«» اما حسد در داستان دو پسر آدم [هابيل و قابيل] است آنگاه كه يكى ديگرى را كشت.
مرحوم مجلسى مىفرمايد:
و كأنّ المراد باصول الكفر ما يصير سببا للكفر احيانا لا دائما و للكفر ايضا معان كثيره.«» گويا مقصود از ريشههاى كفر گناهانى است كه گاهى موجب كفر مىشود نه هميشه، و كفر معانى و مصاديق فراوانى دارد. [1] [1] مرحوم مجلسى در تفسير اين حديث دو احتمال مىدهد:
الف. مقصود از اصول كفر گناهانى است كه گاهى موجب كفر مىشود (يعنى به صورت اقتضا در ايجاد كفر مؤثر است نه آنكه علت تامّه كفر باشد).
ب. برفرض آنكه مقصود از اصول كفر علل تامه كفر باشد بايد دانست كه كفر داراى درجات و مصاديق فراوان است كه بالاترين آنها كفر در برابر ايمان و اسلام است. بنابر اين، امكان دارد گناهانى مانند تكبّر و حسد و حرص علت به وجود آمدن مصاديق نازله كفر باشد نه مصاديق كامله آن.
توضيح كلام علامه مجلسى نسبت به احتمال اول آن است كه: تأثير اين سه گناه (حرص، استكبار و حسد) براى تحقق كفر به صورت اقتضا است نه عليّت تامه، يعنى اين صفات رذيله زمينه براى حدوث كفر است كه اگر با عوامل ديگرى جمع شود سرانجامش كفر خواهد بود، ولى اگر عوامل ديگر ضميمه نشود تأثير اين صفات در بوته اقتضا باقى مىماند مانند آتش كه زير خاكستر هميشه آماده التهاب است و با يك جرقه ملتهب مىشود. در نتيجه، محصّل كلام مجلسى اين است كه اگر بخواهيم در باره كفر از نظر روانى و اخلاقى ريشهيابى كنيم خواهيم يافت آنان كه آگاهانه كافر شدهاند اين سه صفت از عوامل اصلى كفر آنها است، يعنى هيچ كافرى بدون تأثير اين صفات كافر نمىشود. اما اينكه هر كس داراى اين صفات باشد كافر است، نه اين طور نيست، ممكن است كسى اين صفات را داشته باشد ولى به مرحله كفر نرسيده باشد.
و اما توضيح احتمال دوم آن است كه كفر در لسان قرآن و احاديث داراى معانى متعدد و درجات متفاوتى است و در همه جا كفر به معناى كفر در برابر اسلام نيست.
مرحوم كلينى در كتاب اصول كافى (ج 2 - صص 389 و 390) از امام صادق عليه السلام حديثى دارد كه خلاصه آن از نظرتان مىگذرد:
كفر در كتاب خدا بر پنج وجه است: كفر جحود كه خود بر دو وجه است: يكى آنكه بدون دليل
نقطههاىآغازدراخلاقعملى ص : 298 امام صادق عليه السلام در ضمن حديثى فرمود:
الحسد أصله من عمى القلب و الجحود لفضل اللّه تعالى و هما جناحان للكفر و ربوبيت خدا را انكار كنى مانند دهريه و ملاحده كه همه چيز را از طبيعت مىدانند و در اين مورد دليل قانع كنندهاى ندارند، دوم انكار آگاهانه و مغرضانه، چنانكه فرمود:
وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها انْفُسُهُمْ ظُلْما وَ عُلُوّا... 27: 14 (نمل - 14).
آيات خدا را از روى ظلم و تكبّر انكار كردند و حال آنكه در دل به آن يقين داشتند.... سوم كفر عملى، چهارم كفر برائة، پنجم كفر نعمت.
كفر نعمت آن است كه نسبت به آن ناسپاسى كنى و آن را در غير موضع خود به مصرف برسانى.
خداوند مىفرمايد:
لئنْ شَكَرْتُمْ لَأزيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ انَّ عَذابي لَشَديدٌ 14: 7 (إبراهيم - 7).
اگر سپاسگزار باشيد [نعمت خود را] بر شما خواهم افزود و چنانچه نسبت به آن كفر بورزيد. [و ناسپاسى كنيد] عذاب من شديد است.
و اما كفر عملى آن است كه احكام خدا را عملا زير پا بگذارى و به آن بى اعتنايى كنى. خداوند به يهوديان مىفرمايد:
أ فَتُؤمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونُ بِبَعضٍ... 2: 85 (بقره - 85).
به قسمتى از كتاب خدا [: تورات] ايمان مىآوريد و نسبت به قسمت ديگر كفر مىورزيد؟... و بديهى است كه كفر با ايمان جمع نمىشود، پس ايمان و كفر در اين آيه كفر و ايمان عملى است و شايد حديث امام صادق عليه السلام كه فرمود: «ان تارك الصّلوة كافر يعنى من غير علّة» (وسائل الشيعه، ج 3 - ص 29) يعنى «به راستى تارك نماز كافر است در صورتى كه ترك نماز بدون عذر شرعى باشد» نيز ناظر به همين معنى باشد نه اينكه از نظر اعتقاد كافر باشد، چون يكى از اركان عملى اسلام را ترك كرده است، كه امام باقر عليه السلام فرمود: «بنى الاسلام على خمس على الصلوة و الزكوة و الصوم و الحج و الولاية و لم يناد بشى كما نودى بالولاية» (اصول كافى، ج 2 - ص 15) يعنى همان طورى كه اصول اعتقادى اسلام و ايمان پنج چيز است اصول عملى اسلام نيز پنج چيز است: نماز، زكات، روزه، حج، ولايت، و هيچ كدام از آنها به اندازه ولايت داراى اهميت نيست.
بنابر اين، همان گونه كه انكار اصول اعتقادى موجب كفر اعتقادى است بى اعتنايى و ترك اصول عملى نيز موجب كفر عملى است.
و اما كفر برائة آن است كه انسان نسبت به كسى اظهار برائت و بيزارى كند مانند اين آيه شريفه:
إنّى كَفَرْتُ بِما اشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبلُ... 14: 22 (إبراهيم - 22).
شيطان روز قيامت به پيروانش مىگويد من بيزارم از آنچه شما به من نسبت مىداديد [كه فكر مىكرديد من در امور عالم و اعمال شما مؤثر هستم]... با نگرش به اين توضيح، مرحوم مجلسى مىفرمايد: با توجه به اينكه كفر در لسان شريعت داراى معانى و مصاديق فراوان است، بنابر اين، آنچه در حديث اصول كفر آمده مىتواند منطبق با معانى
نقطههاىآغازدراخلاقعملى ص : 299 بالحسد وقع ابن آدم في حسرة الابد و هلك مهلكا لا ينجو منه أبدا.«» حسد از تاريكى قلب و از انكار نعمتهاى خدا نسبت به افراد سرچشمه مىگيرد و اين دو [تاريكى قلب و ايراد به اينكه چرا خدا به مردم نعمت داده است] دو بال كفر هستند.
به سبب حسد بود كه فرزند آدم براى هميشه در حسرت باقى ماند و به هلاكتى افتاد كه هرگز از آن رهايى نخواهد يافت. مولوى گويد:
ور حسد گيرد تو را در ره گلو در حسد ابليس را باشد غلو كاو ز آدم ننگ دارد از حسد با سعادت جنگ دارد از حسد عقبه زين صعبتر در راه نيست اى خنك آن كش حسد همراه نيست اين جسد خانه حسد آمد بدان كز حسد آلوده باشد خاندان چون كنى بر بى حسد مكر و حسد زآن حسد دل را سياهيها رسد خاك شو مردان حق را زير پا خاك بر سر كن حسد را همچو ما«»
نویسنده :
علی رضا - ساعت ۱٢:٠۳ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۱
حسد از ريشههاى كفر:
امام صادق عليه السلام فرمود:
اصول الكفر ثلاثة: الحرص و الاستكبار و الحسد.«» ريشههاى كفر سه چيز است: حرص، تكبّر و حسد.
سپس در باره حسد فرمود:
نقطههاىآغازدراخلاقعملى ص : 297 و أمّا الحسد فابنا آدم حيث قتل أحدهما صاحبه.«» اما حسد در داستان دو پسر آدم [هابيل و قابيل] است آنگاه كه يكى ديگرى را كشت.
مرحوم مجلسى مىفرمايد:
و كأنّ المراد باصول الكفر ما يصير سببا للكفر احيانا لا دائما و للكفر ايضا معان كثيره.«» گويا مقصود از ريشههاى كفر گناهانى است كه گاهى موجب كفر مىشود نه هميشه، و كفر معانى و مصاديق فراوانى دارد. [1] [1] مرحوم مجلسى در تفسير اين حديث دو احتمال مىدهد:
الف. مقصود از اصول كفر گناهانى است كه گاهى موجب كفر مىشود (يعنى به صورت اقتضا در ايجاد كفر مؤثر است نه آنكه علت تامّه كفر باشد).
ب. برفرض آنكه مقصود از اصول كفر علل تامه كفر باشد بايد دانست كه كفر داراى درجات و مصاديق فراوان است كه بالاترين آنها كفر در برابر ايمان و اسلام است. بنابر اين، امكان دارد گناهانى مانند تكبّر و حسد و حرص علت به وجود آمدن مصاديق نازله كفر باشد نه مصاديق كامله آن.
توضيح كلام علامه مجلسى نسبت به احتمال اول آن است كه: تأثير اين سه گناه (حرص، استكبار و حسد) براى تحقق كفر به صورت اقتضا است نه عليّت تامه، يعنى اين صفات رذيله زمينه براى حدوث كفر است كه اگر با عوامل ديگرى جمع شود سرانجامش كفر خواهد بود، ولى اگر عوامل ديگر ضميمه نشود تأثير اين صفات در بوته اقتضا باقى مىماند مانند آتش كه زير خاكستر هميشه آماده التهاب است و با يك جرقه ملتهب مىشود. در نتيجه، محصّل كلام مجلسى اين است كه اگر بخواهيم در باره كفر از نظر روانى و اخلاقى ريشهيابى كنيم خواهيم يافت آنان كه آگاهانه كافر شدهاند اين سه صفت از عوامل اصلى كفر آنها است، يعنى هيچ كافرى بدون تأثير اين صفات كافر نمىشود. اما اينكه هر كس داراى اين صفات باشد كافر است، نه اين طور نيست، ممكن است كسى اين صفات را داشته باشد ولى به مرحله كفر نرسيده باشد.
و اما توضيح احتمال دوم آن است كه كفر در لسان قرآن و احاديث داراى معانى متعدد و درجات متفاوتى است و در همه جا كفر به معناى كفر در برابر اسلام نيست.
مرحوم كلينى در كتاب اصول كافى (ج 2 - صص 389 و 390) از امام صادق عليه السلام حديثى دارد كه خلاصه آن از نظرتان مىگذرد:
كفر در كتاب خدا بر پنج وجه است: كفر جحود كه خود بر دو وجه است: يكى آنكه بدون دليل
نقطههاىآغازدراخلاقعملى ص : 298 امام صادق عليه السلام در ضمن حديثى فرمود:
الحسد أصله من عمى القلب و الجحود لفضل اللّه تعالى و هما جناحان للكفر و ربوبيت خدا را انكار كنى مانند دهريه و ملاحده كه همه چيز را از طبيعت مىدانند و در اين مورد دليل قانع كنندهاى ندارند، دوم انكار آگاهانه و مغرضانه، چنانكه فرمود:
وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها انْفُسُهُمْ ظُلْما وَ عُلُوّا... 27: 14 (نمل - 14).
آيات خدا را از روى ظلم و تكبّر انكار كردند و حال آنكه در دل به آن يقين داشتند.... سوم كفر عملى، چهارم كفر برائة، پنجم كفر نعمت.
كفر نعمت آن است كه نسبت به آن ناسپاسى كنى و آن را در غير موضع خود به مصرف برسانى.
خداوند مىفرمايد:
لئنْ شَكَرْتُمْ لَأزيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ انَّ عَذابي لَشَديدٌ 14: 7 (إبراهيم - 7).
اگر سپاسگزار باشيد [نعمت خود را] بر شما خواهم افزود و چنانچه نسبت به آن كفر بورزيد. [و ناسپاسى كنيد] عذاب من شديد است.
و اما كفر عملى آن است كه احكام خدا را عملا زير پا بگذارى و به آن بى اعتنايى كنى. خداوند به يهوديان مىفرمايد:
أ فَتُؤمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونُ بِبَعضٍ... 2: 85 (بقره - 85).
به قسمتى از كتاب خدا [: تورات] ايمان مىآوريد و نسبت به قسمت ديگر كفر مىورزيد؟... و بديهى است كه كفر با ايمان جمع نمىشود، پس ايمان و كفر در اين آيه كفر و ايمان عملى است و شايد حديث امام صادق عليه السلام كه فرمود: «ان تارك الصّلوة كافر يعنى من غير علّة» (وسائل الشيعه، ج 3 - ص 29) يعنى «به راستى تارك نماز كافر است در صورتى كه ترك نماز بدون عذر شرعى باشد» نيز ناظر به همين معنى باشد نه اينكه از نظر اعتقاد كافر باشد، چون يكى از اركان عملى اسلام را ترك كرده است، كه امام باقر عليه السلام فرمود: «بنى الاسلام على خمس على الصلوة و الزكوة و الصوم و الحج و الولاية و لم يناد بشى كما نودى بالولاية» (اصول كافى، ج 2 - ص 15) يعنى همان طورى كه اصول اعتقادى اسلام و ايمان پنج چيز است اصول عملى اسلام نيز پنج چيز است: نماز، زكات، روزه، حج، ولايت، و هيچ كدام از آنها به اندازه ولايت داراى اهميت نيست.
بنابر اين، همان گونه كه انكار اصول اعتقادى موجب كفر اعتقادى است بى اعتنايى و ترك اصول عملى نيز موجب كفر عملى است.
و اما كفر برائة آن است كه انسان نسبت به كسى اظهار برائت و بيزارى كند مانند اين آيه شريفه:
إنّى كَفَرْتُ بِما اشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبلُ... 14: 22 (إبراهيم - 22).
شيطان روز قيامت به پيروانش مىگويد من بيزارم از آنچه شما به من نسبت مىداديد [كه فكر مىكرديد من در امور عالم و اعمال شما مؤثر هستم]... با نگرش به اين توضيح، مرحوم مجلسى مىفرمايد: با توجه به اينكه كفر در لسان شريعت داراى معانى و مصاديق فراوان است، بنابر اين، آنچه در حديث اصول كفر آمده مىتواند منطبق با معانى
نقطههاىآغازدراخلاقعملى ص : 299 بالحسد وقع ابن آدم في حسرة الابد و هلك مهلكا لا ينجو منه أبدا.«» حسد از تاريكى قلب و از انكار نعمتهاى خدا نسبت به افراد سرچشمه مىگيرد و اين دو [تاريكى قلب و ايراد به اينكه چرا خدا به مردم نعمت داده است] دو بال كفر هستند.
به سبب حسد بود كه فرزند آدم براى هميشه در حسرت باقى ماند و به هلاكتى افتاد كه هرگز از آن رهايى نخواهد يافت. مولوى گويد:
ور حسد گيرد تو را در ره گلو در حسد ابليس را باشد غلو كاو ز آدم ننگ دارد از حسد با سعادت جنگ دارد از حسد عقبه زين صعبتر در راه نيست اى خنك آن كش حسد همراه نيست اين جسد خانه حسد آمد بدان كز حسد آلوده باشد خاندان چون كنى بر بى حسد مكر و حسد زآن حسد دل را سياهيها رسد خاك شو مردان حق را زير پا خاك بر سر كن حسد را همچو ما«»
نویسنده :
علی رضا - ساعت ۱٠:٥٢ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
Fundamentals
AllahMuhammadQur'anSunnahPillarsSpecial Topics
Economics
History
Human Relations
Law
Misconceptions About Islam
Politics
Tools
Qur'an Search
Hadeeth Search
Glossary
Translations of the Qur'an, Chapter 5: AL-MAEDA (THE TABLE, THE TABLE SPREAD)
Total Verses: 120
Revealed At: MADINA
Maududi's introduction
In the name of Allah, the Compassionate, the Merciful.
005.001
YUSUFALI: O ye who believe! fulfil (all) obligations. Lawful unto you (for food) are all four-footed animals, with the exceptions named: But animals of the chase are forbidden while ye are in the sacred precincts or in pilgrim garb: for Allah doth command according to His will and plan.
PICKTHAL: O ye who believe! Fulfil your indentures. The beast of cattle is made lawful unto you (for food) except that which is announced unto you (herein), game being unlawful when ye are on the pilgrimage. Lo! Allah ordaineth that which pleaseth Him.
SHAKIR: O you who believe! fulfill the obligations. The cattle quadrupeds are allowed to you except that which is recited to you, not violating the prohibition against game when you are entering upon the performance of the pilgrimage; surely Allah orders what He desires.
005.002
YUSUFALI: O ye who believe! Violate not the sanctity of the symbols of Allah, nor of the sacred month, nor of the animals brought for sacrifice, nor the garlands that mark out such animals, nor the people resorting to the sacred house, seeking of the bounty and good pleasure of their Lord. But when ye are clear of the sacred precincts and of pilgrim garb, ye may hunt and let not the hatred of some people in (once) shutting you out of the Sacred Mosque lead you to transgression (and hostility on your part). Help ye one another in righteousness and piety, but help ye not one another in sin and rancour: fear Allah: for Allah is strict in punishment.
PICKTHAL: O ye who believe! Profane not Allah's monuments nor the Sacred Month nor the offerings nor the garlands, nor those repairing to the Sacred House, seeking the grace and pleasure of their Lord. But when ye have left the sacred territory, then go hunting (if ye will). And let not your hatred of a folk who (once) stopped your going to the inviolable place of worship seduce you to transgress; but help ye one another unto righteousness and pious duty. Help not one another unto sin and transgression, but keep your duty to Allah. Lo! Allah is severe in punishment.
SHAKIR: O you who believe! do not violate the signs appointed by Allah nor the sacred month, nor (interfere with) the offerings, nor the sacrificial animals with garlands, nor those going to the sacred house seeking the grace and pleasure of their Lord; and when you are free from the obligations of the pilgrimage, then hunt, and let not hatred of a people-- because they hindered you from the Sacred Masjid-- incite you to exceed the limits, and help one another in goodness and piety, and do not help one another in sin and aggression; and be careful of (your duty to) Allah; surely Allah is severe in requiting (evil).
005.003
YUSUFALI: Forbidden to you (for food) are: dead meat, blood, the flesh of swine, and that on which hath been invoked the name of other than Allah; that which hath been killed by strangling, or by a violent blow, or by a headlong fall, or by being gored to death; that which hath been (partly) eaten by a wild animal; unless ye are able to slaughter it (in due form); that which is sacrificed on stone (altars); (forbidden) also is the division (of meat) by raffling with arrows: that is impiety. This day have those who reject faith given up all hope of your religion: yet fear them not but fear Me. This day have I perfected your religion for you, completed My favour upon you, and have chosen for you Islam as your religion. But if any is forced by hunger, with no inclination to transgression, Allah is indeed Oft-forgiving, Most Merciful.
PICKTHAL: Forbidden unto you (for food) are carrion and blood and swineflesh, and that which hath been dedicated unto any other than Allah, and the strangled, and the dead through beating, and the dead through falling from a height, and that which hath been killed by (the goring of) horns, and the devoured of wild beasts, saving that which ye make lawful (by the death-stroke), and that which hath been immolated unto idols. And (forbidden is it) that ye swear by the divining arrows. This is an abomination. This day are those who disbelieve in despair of (ever harming) your religion; so fear them not, fear Me! This day have I perfected your religion for you and completed My favour unto you, and have chosen for you as religion al-Islam. Whoso is forced by hunger, not by will, to sin: (for him) lo! Allah is Forgiving, Merciful.
SHAKIR: Forbidden to you is that which dies of itself, and blood, and flesh of swine, and that on which any other name than that of Allah has been invoked, and the strangled (animal) and that beaten to death, and that killed by a fall and that killed by being smitten with the horn, and that which wild beasts have eaten, except what you slaughter, and what is sacrificed on stones set up (for idols) and that you divide by the arrows; that is a transgression. This day have those who disbelieve despaired of your religion, so fear them not, and fear Me. This day have I perfected for you your religion and completed My favor on you and chosen for you Islam as a religion; but whoever is compelled by hunger, not inclining willfully to sin, then surely Allah is Forgiving, Merciful.
005.004
YUSUFALI: They ask thee what is lawful to them (as food). Say: lawful unto you are (all) things good and pure: and what ye have taught your trained hunting animals (to catch) in the manner directed to you by Allah: eat what they catch for you, but pronounce the name of Allah over it: and fear Allah; for Allah is swift in taking account.
PICKTHAL: They ask thee (O Muhammad) what is made lawful for them. Say: (all) good things are made lawful for you. And those beasts and birds of prey which ye have trained as hounds are trained, ye teach them that which Allah taught you; so eat of that which they catch for you and mention Allah's name upon it, and observe your duty to Allah. Lo! Allah is swift to take account.
SHAKIR: They ask you as to what is allowed to them. Say: The good things are allowed to you, and what you have taught the beasts and birds of prey, training them to hunt-- you teach them of what Allah has taught you-- so eat of that which they catch for you and mention the name of Allah over it; and be careful of (your duty to) Allah; surely Allah is swift in reckoning.
005.005
YUSUFALI: This day are (all) things good and pure made lawful unto you. The food of the People of the Book is lawful unto you and yours is lawful unto them. (Lawful unto you in marriage) are (not only) chaste women who are believers, but chaste women among the People of the Book, revealed before your time,- when ye give them their due dowers, and desire chastity, not lewdness, nor secret intrigues if any one rejects faith, fruitless is his work, and in the Hereafter he will be in the ranks of those who have lost (all spiritual good).
PICKTHAL: This day are (all) good things made lawful for you. The food of those who have received the Scripture is lawful for you, and your food is lawful for them. And so are the virtuous women of the believers and the virtuous women of those who received the Scripture before you (lawful for you) when ye give them their marriage portions and live with them in honour, not in fornication, nor taking them as secret concubines. Whoso denieth the faith, his work is vain and he will be among the losers in the Hereafter.
SHAKIR: This day (all) the good things are allowed to you; and the food of those who have been given the Book is lawful for you and your food is lawful for them; and the chaste from among the believing women and the chaste from among those who have been given the Book before you (are lawful for you); when you have given them their dowries, taking (them) in marriage, not fornicating nor taking them for paramours in secret; and whoever denies faith, his work indeed is of no account, and in the hereafter he shall be one of the losers
نویسنده :
علی رضا - ساعت ۱٠:٢٠ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
نویسنده :
علی رضا - ساعت ٩:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
سوال :چرا افراد زيادي كه در غدير بودند معناي (من كنت مولاه ) را نفهميدند؟
------------------------------------------
پاسخ :1- هيچ كس ادعا نكرده است جمعيتي كه در غدير خم بودند مفهوم - من كنت مولاه فهذا علي مولاه - را نفهميده اند. بلكه با اين مطلب مي خواهند در اذهان شبهه اي ايجاد كنند. تا در نتيجه , تحريف معنوي در معناي مولا, ايجاد شود. جمله (من كنت مولاه فهذا علي مولا) را پيامبر اسلام وقتي فرمودند كه ابتدائ از مردم اقرار گرفتند كه ((الست اولي بكم من انفسكم )) آيا من از خود شما نسبت به شما اولي نيستم ؟ و مردم پاسخ گفتند, بلي يا رسول الله . بدين طريق ولايت خود را به علي (ع ) تفويض فرمودند. و در سال دهم هجري يعني سال آخر حيات پيامبر وقتي كه خداوند رسول خود را مائمور كرده تا پيام مهمي را به مردم ابلاغ كند, (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك فان لم تفعل فما بلغت رسالته ...), اي پيامبر آنچه را كه پروردگار تو بر تو نازل كرده به مردم ابلاغ كن اگر چنين نكردي گويا رسالت او را ابلاغ نكرده اي ), (مائده , آيه 67) كه عده اي زيادي از مفسرين نزول اين آيه را درباره ماجراي غدير مي دانند, (الغدير, ج 1 و 2) كما اين كه عده زيادي از آنها نيز آيه اكمال دين را درباره ابلاغ ولايت علي براي مردم ذكر كرده اند, (تفسير الدر المنثور, ج 2, جلال الدين سيوطي ). بر طبق آنچه اخبار تاريخي نقل مي كند اين امر مهمي كه اگر ابلاغ نشود اساسا" رسالت پيامبر ابلاغ نشده چيزي جز رهبري و ولايت نيست , زيرا اين رهبري است كه دين را حفظ مي كند, نه صرف دوست داشتن علي (ع ), هر چند كه محبت و دوست داشتن ملازم با آن است . و از طرفي بيعت مردم در همان روز غدير با علي (ع ) نشانگر آن است كه آنها مفهوم مولا, را فهميده بودند, تا آنجا كه ابوبكر و عمر به علي (ع ) ضمن تبريك عرض كردند. ((هنبا" لك يا ابن ابي طالب اصبحت مولانا و مولي كل موئمن ج و مومن²ج, اين مقام براي تو فرخنده و گوار باد اي علي بن ابيطالب تو از اين پس مولاي ما و مولاي هر فرد و زن با ايمان خواهي بود)) و خود عمر اولين كسي بوده است كه به علي (ع ) در غدير خم تبريك خلافت و ولايت گفت , (الغدير, روايات غدير). فخر الدين رازي كه از مفسرين بزرگ اهل سنت است در تفسير كبير خود در ضمن تفسير آيه 67 سوره مائده , (يا ايها الرسول ...) به آن اشاره كرده است . و احمد بن حنبل در مسندش آنرا از برائ بن عاذب روايت مي كند. 1- مسند احمد, ج 5, ص 358 و 356 و 347 2- الدر المنثور, ج 5, ص 182 3- صححيح ترمذي , ج 13, ص 164 و اگر مقصود پيامبر از اين كنگره عظيم غدير صرف اعلام دوستي علي بود, پس چرا مي ترسيد و وحشت داشت , و وحشت پيامبر از اين اعلام آشكار است بخصوص اصرار خداوند بر ابلاغ و تهديد پيامبر بر اينكه اگر اعلام نكري اصلا" رسالت خود را ابلاغ نكرده اي نشانگر خوف پيامبر است لذا بدنبال آيه 67 سوره مائده آمده است , ((و الله يعصمك من الناس ; خداوند تو از دست مردم محافظت مي كند)) منظور از اين مردم منافقين و فرصت طلباني بودند كه به پيامبر گرويده بودند و پيامبر هم از آنها وحشت داشت . اينان كساني بودند كه وقتي پيامبر كاغذ و دواتي خواست چيزي بنويسد تا امت گمراه نشوند پيامبر اسلام را متهم به هذيان گويي كردند و اعلام كردند - حسبنا كتاب الله - و اينان كساني مي باشند كه زير بار فرماندهي اساقه بن زيد نمي رفتند, علي رغم اصرار رسول خدا مبني بر حركت لشكر, جواني اسامه را بهانه مي كردند و مترصد رحلت پيامبر بودند تا علت نرفتن به جنگ را معنا كنند و آن غير از تصاحب خلافت نبود و سقيفه را بوجود آوردند و اين در حالي بود كه جنازه پيامبر هنوز دفن نشده بود. بنابراين همه حاضرين در غدير خم معنا و مفهوم - مولا - را فهميده بوده اند, و اگر فرض را بر اين بگذاريم كه عده اي نفهميده بودند, اما معنا و مفهوم درست مولاد براي بزرگان آنروز خصوصا" براي عمر و ابوبكر روشن بود چون اولين كساني بوده اند كه اين امارت و مقام را بر علي بن ابيطالب تبريك گفته اند. و نكته ديگر اينكه تمام حاضرين در غدير خم اهل مدينه نبودند كه در حمايت از علي بن ابيطالب مفهوم درست (مولائ) را از پيامبر نقل كنند, و از طرفي اگر همه حاضرين غدير خم را اهل مدينه فرض كنيم با توجه به جو حاكم بر مدينه كه مملو از ارعاب و تهديد بود چه كسي جرائت مي كرد لب بجنباند, در شرايطي كه به دختر پيامبر با آنهمه سفارش و منزلت توهين و جسارت مي شود وضعيت ديگران مشخص است و مي شود گفت براي حبس نفس ها با اين كارها زهر چشمي از امت اسلام گرفتند. 2: ولايت و خلافت اميرالموئمنين علي (ع ) تنها به ماجراي غدير خم محدود نيست , و در جمله (من كنت مولاه فهذا علي مولاه ) ختم نمي شود. در واقعه انذار عشيره و اقربين نيز پيامبر اسلام (ص ) صراحتا" وزير و خليفه بودن علي (ع ) بيان فرموده است , (و انذر عشيرتك الاقربين , سوره شعرائ آيه 214). داستاني كه پيامبر اسلام اقوام خود را فراخواند و آنها را دعوت به پذيرش اسلام نمود و در آن جمع اعلام كرد هر كس از ميان آن جمع رسالت او را بپذيرد جانشين او خواهد بود در آن مجلس با اينكه سه دفعه پيامبر اين مطلب را گوشزد كرد هيچكس جز علي بن ابيطالب دعوت او را نپذيرفت و لذا پيامبر صريحا" او را به جانشيني خود منصوب كردند و فرمودند: (ان هذا (علي ) اخي و وصي و خليفتي فيكم ما سمعوا له و اطيعوا). تفسير طبري , ج 19, ص 68 تفسير بيضاوي , ج 4, ص 96 الكامل في التاريخ , ج 2, ص 42 و 41 تاريخ يعقوبي , ج 1, ص 384 و 382 3- غير از اين دو حادثه صريح , جملاتي كه پيامبر اسلام (ص ) در فضائل علي (ع ) فرموده اند به تك تك قادرند كه مسئله امامت و خلافت او را و يا حداقل لياقت او را به بهترين شكل ثابت كند. علي (ع ) از طرف پيامبر اسلام باب علم مدينه العلم خوانده شده است ; و درباره او حديث منزلت از پيامبر وارد شده است . ((اما ترضي يا علي ان تكون مني بمنزله هارون من موسي )) ]و اين حديث از درجه اعتبار و ارزش و آلايي برخوردار است آن چنان كه هيچ يك از احاديث اسلامي و حتي احاديث فضايل را نمي توان از جهت سند و دلالت با ويژگيهاي حديث منزلت مقايسه نمود, اين حديث را تعداد شصت و چند نفر از صحابه درجه اول پيامبر و بيش از پنجاه نفر از تابعين روايت نموده اند, و تعدادي بالغ بر پانصد نفر از بزرگان حفاظ حديث و حديث شناسان و مفسران و فقيهان و عقيده شناسان و تاريخ نويسان - همه از اهل تسنن - حديث منزلت را به عنوان علي (ع ) در مصادر حديثي تاريخي , كلامي , فقهي , رجالي , و ادبي خود آورده اند و...))[, (نقل از كتاب حق با علي است , ص 102, مهدي فقيه ايماني ). خداي سبحان در ماجراي درخواست حضرت موسي وزارت را براي برادرش هارون مي فرمايد: ((و اجعل لي وزيرا" من اهلي , هارون اخي , اشدد به ارزي , و اشركه في امري )), (سوره طه , آيه 29) با تحليل روي كلمه ((وزيرا")) كه در قرآن آمده و كلمه ((يوازرني )) كه در انذار عشيره و اقربين از زبان پيامبر صادر شده است مي توان فهميد, كه مسئله وزير بودن هارون بر موسي و منزلت علي (ع ) بر پيامبر اسلام همانند هارون بر موسي , مسئله خلافت و پذيرش و مسئوليت سنگين و وزارت است و شركت در امر رسالت مي باشد و اين با امامت و رهبري تحقق مي يابد. 4- اگر تمامي نصوص قرآني و فضائل منقول در سنت نبوي , در عظمت علي (ع ) را كنار بگذاريم . براي اثبات عظمت علي (ع ) و برتري او نسبت به تمام صحابه در تمام ابعاد شخصيتي , كافي است به كتاب نهج البلاغه نظر بيافكنيم هر صاحب عقلي به افضليت و بزرگواري و لياقت علي (ع ) در امر رهبري پيش از همه صحابه و خلفائ اعتراف خواهد كرد. براي آشنائي بيشتر ر.ك : 1- روايت دريا, محمد محمديان , نشر كانون انديشه جوان . 2- حق با علي است , مهدي فقيه ايماني , نشر دفتر تبليغات اسلامي قم .
نویسنده :
علی رضا - ساعت ٩:۳٩ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
3- مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ وَ غَيْرُهُ عَنْ سَهْلٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ وَ عَبْدِ الْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ عَبْدِ الْحَمِيدِ بْنِ أَبِي الدَّيْلَمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ أَوْصَى مُوسَى ع إِلَى يُوشَعَ بْنِ نُونٍ وَ أَوْصَى يُوشَعُ بْنُ نُونٍ إِلَى وَلَدِ هَارُونَ وَ لَمْ يُوصِ إِلَى وَلَدِهِ وَ لَا إِلَى وَلَدِ مُوسَى إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَهُ الْخِيَرَةُ يَخْتَارُ مَنْ يَشَاءُ مِمَّنْ يَشَاءُ وَ بَشَّرَ مُوسَى وَ يُوشَعُ بِالْمَسِيحِ ع فَلَمَّا أَنْ بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْمَسِيحَ ع قَالَ الْمَسِيحُ لَهُمْ إِنَّهُ سَوْفَ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي نَبِيٌّ اسْمُهُ أَحْمَدُ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ ع يَجِيءُ بِتَصْدِيقِي وَ تَصْدِيقِكُمْ وَ عُذْرِي وَ عُذْرِكُمْ وَ جَرَتْ مِنْ بَعْدِهِ فِي الْحَوَارِيِّينَ فِي الْمُسْتَحْفَظِينَ وَ إِنَّمَا سَمَّاهُمُ اللَّهُ تَعَالَى الْمُسْتَحْفَظِينَ لِأَنَّهُمُ اسْتُحْفِظُوا الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ هُوَ الْكِتَابُ الَّذِي يُعْلَمُ بِهِ عِلْمُ كُلِّ شَيْءٍ الَّذِي كَانَ مَعَ الْأَنْبِيَاءِ ص يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ الْكِتَابُ الِاسْمُ الْأَكْبَرُ وَ إِنَّمَا عُرِفَ مِمَّا يُدْعَى الْكِتَابَ التَّوْرَاةُ وَ الْإِنْجِيلُ وَ الْفُرْقَانُ فِيهَا كِتَابُ نُوحٍ وَ فِيهَا كِتَابُ صَالِحٍ وَ شُعَيْبٍ وَ إِبْرَاهِيمَ ع فَأَخْبَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ هذا لَفِي الصُّحُفِ الْأُولى صُحُفِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى فَأَيْنَ صُحُفُ إِبْرَاهِيمَ إِنَّمَا صُحُفُ إِبْرَاهِيمَ الِاسْمُ الْأَكْبَرُ وَ صُحُفُ مُوسَى الِاسْمُ الْأَكْبَرُ فَلَمْ تَزَلِ الْوَصِيَّةُ فِي عَالِمٍ بَعْدَ عَالِمٍ حَتَّى دَفَعُوهَا إِلَى مُحَمَّدٍ ص فَلَمَّا بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مُحَمَّداً ص أَسْلَمَ لَهُ الْعَقِبُ مِنَ الْمُسْتَحْفِظِينَ وَ كَذَّبَهُ بَنُو إِسْرَائِيلَ وَ دَعَا إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ جَاهَدَ فِي سَبِيلِهِ ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ جَلَّ ذِكْرُهُ عَلَيْهِ أَنْ أَعْلِنْ فَضْلَ وَصِيِّكَ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ الْعَرَبَ قَوْمٌ جُفَاةٌ لَمْ يَكُنْ فِيهِمْ كِتَابٌ الكافي ج : 1 ص : 294وَ لَمْ يُبْعَثْ إِلَيْهِمْ نَبِيٌّ وَ لَا يَعْرِفُونَ فَضْلَ نُبُوَّاتِ الْأَنْبِيَاءِ ع وَ لَا شَرَفَهُمْ وَ لَا يُؤْمِنُونَ بِي إِنْ أَنَا أَخْبَرْتُهُمْ بِفَضْلِ أَهْلِ بَيْتِي فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ ذِكْرُهُ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ فَذَكَرَ مِنْ فَضْلِ وَصِيِّهِ ذِكْراً فَوَقَعَ النِّفَاقُ فِي قُلُوبِهِمْ فَعَلِمَ رَسُولُ اللَّهِ ص ذَلِكَ وَ مَا يَقُولُونَ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ ذِكْرُهُ يَا مُحَمَّدُ وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَ لكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ وَ لَكِنَّهُمْ يَجْحَدُونَ بِغَيْرِ حُجَّةٍ لَهُمْ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَتَأَلَّفُهُمْ وَ يَسْتَعِينُ بِبَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ وَ لَا يَزَالُ يُخْرِجُ لَهُمْ شَيْئاً فِي فَضْلِ وَصِيِّهِ حَتَّى نَزَلَتْ هَذِهِ السُّورَةُ فَاحْتَجَّ عَلَيْهِمْ حِينَ أُعْلِمَ بِمَوْتِهِ وَ نُعِيَتْ إِلَيْهِ نَفْسُهُ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ ذِكْرُهُ فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ يَقُولُ إِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ عَلَمَكَ وَ أَعْلِنْ وَصِيَّكَ فَأَعْلِمْهُمْ فَضْلَهُ عَلَانِيَةً فَقَالَ ص مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ قَالَ لَأَبْعَثَنَّ رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ لَيْسَ بِفَرَّارٍ يُعَرِّضُ بِمَنْ رَجَعَ يُجَبِّنُ أَصْحَابَهُ وَ يُجَبِّنُونَهُ وَ قَالَ ص عَلِيٌّ سَيِّدُ الْمُؤْمِنِينَ وَ قَالَ عَلِيٌّ عَمُودُ الدِّينِ وَ قَالَ هَذَا هُوَ الَّذِي يَضْرِبُ النَّاسَ بِالسَّيْفِ عَلَى الْحَقِّ بَعْدِي وَ قَالَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ أَيْنَمَا مَالَ وَ قَالَ إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَهْلَ بَيْتِي عِتْرَتِي أَيُّهَا النَّاسُ اسْمَعُوا وَ قَدْ بَلَّغْتُ إِنَّكُمْ سَتَرِدُونَ عَلَيَّ الْحَوْضَ فَأَسْأَلُكُمْ عَمَّا فَعَلْتُمْ فِي الثَّقَلَيْنِ وَ الثَّقَلَانِ كِتَابُ اللَّهِ جَلَّ ذِكْرُهُ وَ أَهْلُ بَيْتِي فَلَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَهْلِكُوا وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ فَوَقَعَتِ الْحُجَّةُ بِقَوْلِ النَّبِيِّ ص وَ بِالْكِتَابِ الَّذِي يَقْرَأُهُ النَّاسُ فَلَمْ يَزَلْ يُلْقِي فَضْلَ أَهْلِ بَيْتِهِ بِالْكَلَامِ وَ يُبَيِّنُ لَهُمْ بِالْقُرْآنِ إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً وَ قَالَ عَزَّ ذِكْرُهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى ثُمَّ قَالَ وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ فَكَانَ عَلِيٌّ ع وَ كَانَ حَقُّهُ الْوَصِيَّةَ الَّتِي جُعِلَتْ لَهُ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ عِلْمِ النُّبُوَّةِ
الكافي ج : 1 ص : 295فَقَالَ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى ثُمَّ قَالَ وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ يَقُولُ أَسْأَلُكُمْ عَنِ الْمَوَدَّةِ الَّتِي أَنْزَلْتُ عَلَيْكُمْ فَضْلَهَا مَوَدَّةِ الْقُرْبَى بِأَيِّ ذَنْبٍ قَتَلْتُمُوهُمْ وَ قَالَ جَلَّ ذِكْرُهُ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ قَالَ الْكِتَابُ هُوَ الذِّكْرُ وَ أَهْلُهُ آلُ مُحَمَّدٍ ع أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِسُؤَالِهِمْ وَ لَمْ يُؤْمَرُوا بِسُؤَالِ الْجُهَّالِ وَ سَمَّى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْقُرْآنَ ذِكْراً فَقَالَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ فَرَدَّ الْأَمْرَ أَمْرَ النَّاسِ إِلَى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمُ الَّذِينَ أَمَرَ بِطَاعَتِهِمْ وَ بِالرَّدِّ إِلَيْهِمْ فَلَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ حَجَّةِ الْوَدَاعِ نَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ ع فَقَالَ يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ فَنَادَى النَّاسَ فَاجْتَمَعُوا وَ أَمَرَ بِسَمُرَاتٍ فَقُمَّ شَوْكُهُنَّ ثُمَّ قَالَ ص يَا أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ وَلِيُّكُمْ وَ أَوْلَى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ فَقَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ فَقَالَ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَوَقَعَتْ حَسَكَةُ النِّفَاقِ فِي قُلُوبِ الْقَوْمِ وَ قَالُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ جَلَّ ذِكْرُهُ هَذَا عَلَى مُحَمَّدٍ قَطُّ وَ مَا يُرِيدُ إِلَّا أَنْ يَرْفَعَ بِضَبْعِ ابْنِ عَمِّهِ فَلَمَّا قَدِمَ الْمَدِينَةَ أَتَتْهُ الْأَنْصَارُ فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ قَدْ أَحْسَنَ إِلَيْنَا وَ شَرَّفَنَا بِكَ وَ بِنُزُولِكَ بَيْنَ ظَهْرَانَيْنَا فَقَدْ فَرَّحَ اللَّهُ صَدِيقَنَا وَ كَبَّتَ عَدُوَّنَا وَ قَدْ يَأْتِيكَ وُفُودٌ فَلَا تَجِدُ مَا تُعْطِيهِمْ فَيَشْمَتُ بِكَ الْعَدُوُّ فَنُحِبُّ أَنْ تَأْخُذَ ثُلُثَ أَمْوَالِنَا حَتَّى إِذَا قَدِمَ عَلَيْكَ وَفْدُ مَكَّةَ وَجَدْتَ مَا تُعْطِيهِمْ فَلَمْ يَرُدَّ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَيْهِمْ شَيْئاً وَ كَانَ يَنْتَظِرُ مَا يَأْتِيهِ مِنْ رَبِّهِ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ ع وَ قَالَ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَ لَمْ يَقْبَلْ أَمْوَالَهُمْ فَقَالَ الْمُنَافِقُونَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ هَذَا الكافي ج : 1 ص : 296عَلَى مُحَمَّدٍ وَ مَا يُرِيدُ إِلَّا أَنْ يَرْفَعَ بِضَبْعِ ابْنِ عَمِّهِ وَ يَحْمِلَ عَلَيْنَا أَهْلَ بَيْتِهِ يَقُولُ أَمْسِ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ وَ الْيَوْمَ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى ثُمَّ نَزَلَ عَلَيْهِ آيَةُ الْخُمُسِ فَقَالُوا يُرِيدُ أَنْ يُعْطِيَهُمْ أَمْوَالَنَا وَ فَيْئَنَا ثُمَّ أَتَاهُ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ قَدْ قَضَيْتَ نُبُوَّتَكَ وَ اسْتَكْمَلْتَ أَيَّامَكَ فَاجْعَلِ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ عِلْمِ النُّبُوَّةِ عِنْدَ عَلِيٍّ ع فَإِنِّي لَمْ أَتْرُكِ الْأَرْضَ إِلَّا وَ لِيَ فِيهَا عَالِمٌ تُعْرَفُ بِهِ طَاعَتِي وَ تُعْرَفُ بِهِ وَلَايَتِي وَ يَكُونُ حُجَّةً لِمَنْ يُولَدُ بَيْنَ قَبْضِ النَّبِيِّ إِلَى خُرُوجِ النَّبِيِّ الْآخَرِ قَالَ فَأَوْصَى إِلَيْهِ بِالِاسْمِ الْأَكْبَرِ وَ مِيرَاثِ الْعِلْمِ وَ آثَارِ عِلْمِ النُّبُوَّةِ وَ أَوْصَى إِلَيْهِ بِأَلْفِ كَلِمَةٍ وَ أَلْفِ بَابٍ يَفْتَحُ كُلُّ كَلِمَةٍ وَ كُلُّ بَابٍ أَلْفَ كَلِمَةٍ وَ أَلْفَ بَابٍ
نویسنده :
علی رضا - ساعت ٩:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
سوال :تفريحات سالم و سازنده از نظر اسلام چه چيز هايي هستند؟
------------------------------------------
پاسخ :اميرمؤمنان حضرت على(ع) كه بر او و اولاد گرامىاش درودها باد، مىفرمايند: مؤمن را سه وقت است: «وقتى كه در آن با پروردگار خود به راز و نياز مىپردازد و وقتى كه به حساب نفس خود مىرسد و وقتى كه به لذّتهاى حلال و خوش مىگذراند»ميزان الحكمه، ج 5، ص 2122.
(.
و نيز حضرت در نامهى خود به مالك اشتر مىفرمايد: «اگر در همهى اوقات نيّت، پاك و درست باشد و مردم در امنيت و آسايش باشند، اوقات همه از آنِ خداست»ميزان الحكمه، ج 5، ص 2125.
(.
امروزه به تجربه علمى نيز ثابت شده، اوقاتى كه انسان به تفريح مىپردازد، سبب انبساط خاطر اوست و آمادگى براى ساير فعاليتهاى زندگى از طريق همين تفريحات سالم به دست مىآيد و اگر زندگى را در نظر بگيريم كه يكسره فعاليت، كار، درس و نظاير اينها باشد طولى نخواهد كشيد كه تعادل روحى و جسمى انسان به هم خواهد خورد و شالودهى وجود به سستى خواهد گرائيد.
در زمان ائمه معصومين(ع) تفريحهايى مانند گردش، شنا، سواركارى، كشتى و مواردى از اين دست بوده است. ولى اين را بايد در نظر گرفت كه تفريحهاى سالم در هر زمان متناسب با شرايط آن زمان بوده است. حتى مردم هر كشور و هر منطقهاى براى خود تفريح خاص دارند كه ممكن است براى ساير مردم در مناطق ديگر عجيب به نظر رسد.
اگر ايران خودمان را بررسى كنيم، در ايران باستان مردم در اوقات فراغت خود جهت تفريح بهرهها مىبردند، كتابهاى شعر را سينه به سينه انتقال مىدادند. با خط خوش، چند بيتى بر تن پوست و بعدها بر كاغذ مىنوشتند. به دل كوهسارها پناه مىبردند. در منازل و معابر، گرد هم مىنشستند و از هر درى سخن مىگفتند. در خلوت خود با سنگ و خاك و چوب نقش هنر مىزدند.
با ورود اسلام و پذيرش دين از سوى ايرانيان، تحولى در نگرش مردم صورت گرفت. به اين ترتيب كه هر قدر شناخت فرد نسبت به جهان، انسان و زندگى، گستردهتر و عميقتر شد، او به اهميت وقت و عمر بيشتر پى برد و براى استفاده از آن برنامهريزىها نمود و از آن جايى كه انسان مؤمن، عمر را نعمتى الهى مىداند كه فقط يكبار توفيق بهرهورى از آن دارد، لذا در همهى لحظات عمر، اعمال و رفتار خود (شامل كار، استراحت، عبادت، تفريح و...) را در مسير قرب الهى قرار مىدهد.
قرآن شريف مىفرمايد: «قسم به عصر، كه واقعاً انسان در معرض زيان است. مگر آنان كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته كرده و به حق و صبر، يكديگر را توصيه كردهاند»سوره عصر.
(.
ايرانيان با تمدنى كهن مسلمان شدند و اسلام ايشان را با امرى بسيار مهمّ آشنا كرد. آن امر مهم اين بود كه براى وقت و زمان ارزش زيادى قايل شوند، در عين حال ميانهروى و اعتدال را سرلوحه زندگى خود سازند. و تأييد اين سخن پيامبر به صحابه خود فرمود: «به تفريح و بازى بپردازيد، زيرا من دوست ندارم در دين شما سختگيرى ديده شود»ميزان الحكمة، ج 4، ص 2804.
(.
براى بهرهورى و بازده مثبت از اوقات فراغت و پرداختن به تفريحات سالم توجه به موارد زير مىتواند مفيد شد:
الف) طبيعت؛ تفريح و سپرى كردن اوقات فراغت، بايد در محيط طبيعى، نشاطآور و سرورانگيز باشد. وجود كوهستانها، جنگلها، گلها، گياهان، رودها، آبشارها، روح و روان آدمى را آرام كرده و به فرد شادى و نشاط مىبخشد(در اين باره، در قران كريم در واژههاى «جنّت»، «نعيم»، «فوز»، «سعيد» و از اين قبيل موضوعها را تحقيق نمائيد.
).
وجود درختان سرسبز و پرشاخ و برگ و باغهايى كه درختانش به هم پيچيده است تداعىكننده بهشت است و روح انسان را صفا مىبخشد.
آب جارى (و ماء مسكوب؛ آب در بهشت پيوسته جريان دارد)واقعه، آيهى 31.
(. يكى ديگر از پديدههاى شادىآفرين و بهجتآور است. هر چه محيط فرد، به محيط طبيعى نزديكتر و شبيهتر باشد، آرامش و آسايش خاطر بيشترى را براى او به همراه مىآورد و بر عكس هر چه تضادها بيشتر باشد، ناآرامى روانى بيشتر رخ مىنمايد.
اولين ثمره استفاده از طبيعت كاستن از صدمات جسمى و روانى است.
ب) سير و سفر؛ يكى از لذتبخشترين تفريحات سالم كه بعض از مردم را واداشته تا اولين فرصت تعطيلى را به آن اختصاص دهند، مسافرت است. قرآن مردم را به گردش در زمين فرمان داده تا از طريق آن، با وضع گذشتگان آشنا شوند و علل انحراف و انحطاط جوامع را به خوبى دريابند و به هدفمندى زندگى پى ببرند(حج، آيهى 46، نامهى 31 نهج البلاغه حضرت امير(ع) را ملاحظه بفرمائيد.
).
گردش چون جارى شدن آب است كه از آلودگى و فساد آن مانع مىشود. ولى سكون و در جاماندن موجب آلودگى است. البته همان طور كه ذكر شد سير و سفر و مطالعه دنياى طبيعت يا دفتر تكوين علاوه بر جنبه تفريحى آثار تربيتى و معرفتى كمنظيرى نيز دارد تا جائى كه خلقت آسمانها و زمين، شب و روز، ماه و خورشيد و... نشانههايى از علم و قدرت و حكمت خداوند است.
ج) نقش ادبيات و شعر؛ مردم ايران از ديرباز، مردمى ادب دوست بودهاند. «بوستان»، «گلستان»، «شاهنامه»، «ديوان حافظ» از پرطرفدارترين كتب ادبى به حساب مىآمد و اكنون نيز همتايى براى آنها نيست. سخن از مقولههاى ادبى، اجتماعى، سياسى، فلسفى، اعتقادى، اخلاقى و گاهى اوقات در قالب طنز، در تركيبهاى نظم و نثر وجود دارد كه اهل خود را جذب مىكند و مجالسى خوش و خاطرهانگيز فراهم مىنمايد و همه اينها از ديرباز از مظاهر تفريحات سالم بوده و هست.
د) ورزش و بازى؛ ورزش و بازى از تفريحات سالم، سودمند و نشاطانگيزى است كه در تأمين سلامت و بهداشت جان و تن، تأثيرات زيادى دارد. اسلام حفظ بدن و سلامتى آن را وظيفه اوليّه هر مسلمانى مىداند و به آن همان اهميت را مىدهد كه براى سلامتى روح، ارزش قايل است. در حدى كه علم «ابدان» را همرديف علم «اديان» برمىشمرد. چنان كه پيامبر مىفرمايد: العلمُ عِلمانِ: علمُ الاديان و علمُ الابدانعلم بر دو نوع است: دينشناسى و بدنشناسى(بحار، ج 1، ص 220.
).
در سيره معصومين(ع) پيادهروى يا مشى، نمود بارزى دارد مثلاً نقل شده امامان ما در بيشتر مواقعِ حج، به صورت پياده براى انجام اين عمل عبادى مشرّف مىشدند.
در پايان سخن خود به فرمايش قرآن اشاره نمودهايد: كه قرآن مؤمنان را به سبقت و سرعت در كارهاى خير دعوت مىكند. از جمله در توصيف مؤمنان مىفرمايد اولئك يُسارعونَ فى الخيرات و هم لها سابقون(مؤمنان) كسانى هستند كه به انجام كارهاى خير مىشتابند و نيز در اين مسير از هم پيشى مىگيرند(مؤمنون، آيهى 61.
). از نوشته شما استفاده مىكنيم كه در تشخيص كارهاى خير و انتخاب آنها، و دورى از گذراندن وقت به بطالت، معرفت و شناخت كافى را داريد. .
براى كسب اطلاعات بيشتر ر.ك:
1. مجلهى حديث زندگى، (نشانى مجله: قم ـ صندوق پستى 816/37185)
2. مجلهى پرسمان.
3. شرع و شادى، ابوالفضل طريقهدار، نشر همسايه، 1376